رایگانملیحه بخشی

182

[Type here]

همیشه ودر همه حال حواسش به خط قرمزها بود ، ولی من درمانده از درد وبیحسی

،چنگ انداختم ومچ دستش را گرفتم

نگاهی مات به دستش و سپس به صورت از درد جمعشدهام کردو دستش را طوری بالا

گرفت که من راحت تر به دستش تکیه کنم ،چند قدم رفته ،مستاصل از بی رمقی دستم تا

بازویش پیشروی کرد تا کمی بیشتر به راه رفتنم کمک کنم ....

برای راه رفتن به پاهای او نیاز داشتم

دوباره نگاهش صورتم را درنوردید وبا اخم های در هم گره خورده و با غیظ غرید

_آخ نفس ! بعضی وقتا دلم می خواد اینقدر بزنمت ...

فهمیدم از کارهای بی عقلی من درمانده است و نگاه به زمین دوختم...

راست میگفت هیچوقت به حرفش نکرده بودم ، ادعای عاقلی میکردم و گند زده بودم به

زندگی خودم و او و خانوادهام....

کاش آنقدر میزدم تا درد خودم فراموشم شود ، امان از مهربانیش....

وادامه ی حرفش را با گفتن لا اله الا الهی خورد ودست دور کمرم انداخت و مرابه خودش

تکیه داد تا سقوط نکنم و تا در ماشین جسم لاجان مرا آهسته و با احتیاط کشاند وبرد....

وقتی کمکم کرد وتوی ماشین نشاندم ، هنوز دستش گرو دستم بود خواست دستش را از

دستم بیرون بکشد ،تا خودش هم سوار ماشین بشود ،اما من دستش را رها نکردم....

متعجب ومتحیر و سوالی با شهر سیاه چشمانش به صورتم زل زدو با نگاهش دلیل کارم را

پرسید و من لب زدم

_می ترسم امیر ... می ترسم تنهام بزاری!

وبازهم فقط نگاهش نصیبم شد...آرام وادامه دار و گرم ...

آنقدر دمای نگاهش حرارت داشت که تمام یاختههای یخزدهی وجودم را گرم کرد

محو یلدای چشمایش شده بودم ، خجالت کشیدم و

آرام دستش را رها کردم؛

ولی او باز هم چشم دوخت به نفس جلالی بیچاره ! ...برای دقایقی، سنگین و ممتد...

183

[Type here]

وبعد ازکمی نفسی صدادار کشید ونگاه گرفت و با عجله ماشین را دور زد و سوار ماشین

شد وجلوی نزدیکترین کلانتری ترمز زد...

از ماشین پیاده شدیم ، به سمتم آمد ومن بی درنگ دستش راگرفتم

می دانستم گناه وخطاست ،

عذاب وجدان هم بیخ خرخرهام را چسبیده بود ،

ولی حس درد وترس وخلایی که به روحم هجوم آورده بود ، وادارم می کرد به یکی پناه

بیاورم ، دستهای امیر علی حکم یک قلعه را برایم بازی می.کرد ...

قلعهای برای دفاع از من ، مثل یک حامی قدرتمند!

دوباره نینی چشمانش توی نگاه من بارید....

امروز اتصال نگاهمان زیاد شده بود ، نگاهی که توبیخم میکرد و دوز محبت و نگرانیش

بالا زده بود....

چشمهای پر التهابش پر از حرف بود و من الان بیسواد بودم نسبت به حرف چشمانش...

بیسوادترین آدم شهر...

کاش دعوایم میکرد

کاش سرزنشم میکرد

ولی او فقط سکوت میکرد و نگاهم میکرد و با مردمکهایش میگفت نفس خودکرده را

تدبیر نیست.....

ودوباره دست زیر بازوی بی رمقم برد ومرا تا داخل کلانتری همراهی کرد ...

در حالی که من روی صندلی کنار سالن نشسته بودم ومحو تماشای رفت و شد امیر ،او چند

اتاق رفت وباچند نفر صحبت کرد تا به اتاقی راهنماییمون کردن...

.....

سروانی پشت میز نشسته بود وپشت سرش یک پرچم ایران بود ،نگاهی به ما کرد وسلام

ما را جواب داد ودعوتمون کرد روی صندلی های کنار میزش بشینیم

من نشستم وامیر علی ایستاد

صدای پرجذبهاش تمام اتاق را پرکرد

184

[Type here]

_بله ،من درخدمتم ،چه فرمایشی داشتین...

جناب سروان گفت وامیر علی جوابش را داد

_و این دختر دایی ما مورد ضرب وشتم خانواده ی شوهرش قرار گرفته ،اومده شکایت

کنه...

با سرعت وسط حرفش پریدم

_نه....

هر دو صورتشان به طرف من برگشت وبه چهرهام خیره شدن

سرم رت پایین انداختم

_نیومدم شکایت کنم ....اومدم اعتراف به قتل کنم!

امیر لحن کلامش لحظهبه لحظه بیچارهتر میشد

_نفس!

امیر علی تقریبا با درماندگی داد کشید اسمم را و من سر به زیر لب زدم

_ببخش امیرعلی.....اگه راستش رو میگفتم ،نمیاوردیم ،مجبور شدم بهت دروغ بگم...

چشمانش مات شد و همانطور با نگاه نافذش میخ صورتم ماند ومن رو به جناب سروان

گفتم

_جناب سروان من شوهرم روکشتم!

امیر علی دستپاچه روبه جناب سروان کرد

_ببخشید جناب ،این کتک زیاد خورده مغزش تکون خورده ،نمی فهمه چی میگه...

نگاهش کردم ، میخواست دوباره نجاتم دهد ، نمیدانست در منجلاب بزرگی فرو رفتم

دستم را محکم گرفت وکشید که از روی صندلی بلندم کند و از اتاق به بیرون ببرمتم

جناب سروان اعتراض کرد

_آقای محترم ،دستشون رو ول کن ،ببینم چی می گن...

امیر علی بهانه داشت جور میکرد

_آخه جناب سروان ،این الان احساساتی شده ،حرف مزخرف می زنه!

185

[Type here]

هر چیزی می گفت تا مرا از این اتاق و بلایی که میخواهد سرم بیاید ، دور کند

جناب سروان با ابروان گره خورده به امیر غرید

_آقا ،دستشون رو ول کنید و ساکت شید وگرنه از اتاق بیرونتون می کنم

مستاصل داد کشیدم

_نه....تورو به خدا بیرونش نکنید ،من میترسم ،اگه امیرعلی رو بیرون کنید من نمی تونم

حرف بزنم

جناب سروان بلند شد لیوانی آب کرد وبه دستم داد

_باشه ،بیرونش نمی کنیم ،شما این آب روبخور ودر آرامش همه ی ماجرا روبرای من

بگو...

یک جرعه از آب را خوردم ، درد رهام نمی کرد ،با التماس گفتم

_می شه کنار من بشینه ، من روز بدی رو پشت سر گذاشتم ،خیلی می ترسم...

جناب سروان با چشم به امیر اشاره کرد که کنار من بشیند وخودش هم پشت میزش نشست

نگاهم وصل مردمکهای مشکی امیرعلی که در کاسهی چشمش دودو میزد و قرارنداشت،

شد ،دستهایش دستهی صندلی را محکم گرفته واز استرس با پاهاش روی زمین ضرب

گرفته بود ، چهره اش همه چی داشت ، اخم ، عصبانیت ،ناراحتی ،ترحم ، پشیمانی وعذاب

وجدان....

اگه جسمم روی صندلی نشسته بود ولی روحم در حال سقوط بود ،برای نجات روحم ،دستم

،چنگ به ریشه ای زد برای فرار از سقوط ،دست امیر زیر دستم قرار گرفت

صورتش به طرف من برگشت

_امیر ازم ناراحت نباش ، تنهام نزار ، بهت احتیاج دارم

رنگ سیاه چشمانش باعصبانی پررنگتر شده بود رنگش کم نشد ،نفس تلخش رافوت کرد

وپلک روی هم گذاشت و سر تکان داد یعنی که هست وپشتم راخالی نمی کند وسر انگشتانم

را در دستش کشید و فشرد

در بین درد وناتوانی قوت گرفتم

نگاه جناب سروان هم قفل دستهایمان بود ،وقتی به طرفش برگشتم ،نگاهش را دیدم ، ولی

هیچ نگفت احتمالا پی به حال خراب من برده بود ،فقط پرسید