177
[Type here]
از توی آینه نگاهی به صورتم کرد و و با غصه لب زد
_راحت باش دخترم ،من برای خودت دلواپس شدم
با مجوز گریه کردن دوباره چشمهایم باریدن ،با هق هقم زیر دلم بیشتر تیر میکشید
انگار داشت دردش بیشتر وبیشتر میشد ، از ترس آن موجودی که به خاطرش زندگیم را
قمار کرده بودم ،کمی آرام گرفتم ...
مثل راننده چشم به جاده دوخته بودم ،از شهر بیرون زدیم و بعد از عبور از جادههای
سرسبز و قشنگ که الان هیچ جذابیتی برایم نداشت ، کم کم به شهر نزدیک شدیم ، چند باز
از درد بیحال شدم که راننده با لفظ
- دخترم خوبی ...
صدایم کرد و من پلکهای خستهام را از هم گشودم و زیر لب خوب هستمی گفتم...
همهی افکارم را مشغول تصمیم برای رفتار آینده ام کرده بودم ،آیندهای که تباه شده بود ،
من یا قاتل شده بودم یا....
وای خدایا جمشید زنده باشد...
نگاهم روی دستهایم زوم شد
یعنی این دستها جان انسانی را گرفته؟
نه ! نه !
جمشید ....
جمشید....
زنده باش!
و دوباره اشک وآه قوت راهم شد... آدرس مغازه ی امیرعلی را داده بودم ....
می ترسیدم خانه بروم و مادر جمشید با پلیس منتظرم باشد ،هرچند خودم هم می خواستم
خودم را معرفی کنم ،ولی نمی خواستم آن.ها با بیآبرویی مرا به هر سو بکشند...
ماشین روبروی پاساژ بلور نگه داشت
178
[Type here]
_دخترم رسیدیم ...
سر ظهر شده بود وپاساژ خلوت بود ،پیاده شدم
- دخترم مطمئنی هستند؟ بیشتر مغازهها تعطیلن...
مطمئن نبودم ولی باید میرفتم ، خودش گفته بود حامیام میماند...
خودش گفته بود هرجا کمک لازم داشتم روی او حساب کنم
_اکثر اوقات نهار نمیره خونه !...حاج آقا ،یک لحظه صبر کنید برم پول براتون بارم ...
ماشین را روشن کرد وگفت:
_لازم نیست دخترم ،فکر می کنم دختر خودمی ....
ونگذاشت حرف دیگری بزنم وبوقی زد واز جلوی چشمانم ناپدید شد...
دلم از این همه مردانگی وپدرانه هاش زیر وروشد؛
پاهایم از زور درد دیگر رمق نداشت ، آنقدر جوش زده وکتک خورده و درد کشیده بودم که
تمام انرژیم تحلیل رفته بود...
پاهایم مثل دو وزنهی سنگین شده بود با هر زحمتی بود ،کشان کشان خودم را به در
مغازهی امیر علی رساندم ، به چارچوب در مغازه تکیه کردم و به امیرعلی که پیراهن
سورمه ای پوشیده بود وپشت میزش نشسته بود وسرش توی دفتر حساب ،کتابش بود
ومحو اعداد وارقام شده بود؛ چشم دوختم
از خودم بدم آمد که داشتم آرامشش را مختل و امیر را شریک تمام غم هایم میکردم....
بیچاره لب زدم
_امیر علی....
سر بلند کرد ،نگاهی متعجب به صورتم انداخت انگار آنچه میدید را باور نمیکرد ،از جایش
کنده شد و با صدایی پر خش صدا بلند کرد
_یا ابوالفضل ....
ودست توی موهایش فرو برد ، دستهایش همانجا بین موج موهایش ماند و با چشمهای
گشاد و دهان باز خیره به من شد ، نفسش بالا نمیآمد وانگار انرژیش تحلیل رفته باشه ،
روی صندلیش سقوط کرد
179
[Type here]
دستم را به در گرفتم وآرام روی زمین سر خوردم
_امیر !....امیرعلی من خوبم ...جوش نزن ...
تازه به خودش آمد ،خودش راجمع وجور کرد وبه طرف من قدم تند کرد
روبروم روی یک زانو نشست ، رگ پیشانیاش میزد و قفسهی سینهاش سنگین و با وقفه
بالا و پایین شد
_نفس ....چکار شدی؟!.... تصادف کردی ؟!...هوف.... نفس حرف بزن...
وبا نگاهش بیرون مغازه را از نظر گذراند ، خیابان را کاویدو بعد پرسید
_کو جمشید نفس؟!...اینجا چکار میکنی ،این چه سرووضعیه!...
اسم جمشید دوباره چشمه ی خشک چشمهایم را به جوشش انداخت وزیر دلم به شدت درد
گرفت و صدای آی گفتنم که همراه گریهام شد امیر را بی طاقت کرد
_چکاری ؟!...خب حرف بزن لاکردار ! قلبم تو دهنم اومد...
بخاطر اینکه همه ی غم هایم برای امیر بود از حضورش خجالت کشیدم ، گردن کج و سر
به زیر انداختم
_ببخشم ....امیر علی نمی خواستم حالم رو بابا اینا ببینن ، مجبور شدم بیام پیش تو...
نفسش را با صدا بیرون داد، دستش را به دیوار بالای سرم تکیه داد و صدایش را آرامش
بخشید
_اشکالی نداره اینجا اومدی ،فقط جون امیر حرف بزن ،دارم دیوونه می شم
باید از استرس نجاتش میدادم
_اینجوری دلواپس نباش تا بگم
چشم بست ، بلند شد و دو قدم از من دور شد و دوباره روبرویم زانو زد ، کمی آرام شده
بود
- بگو
نالیدم
- مادر وخواهر جمشید !....منو کتک زدن ....
اخم کردوصدا بالا برد
180
[Type here]
_غلط کردن ، بی خود کردن ،مگه تو بیکس و کاری ؟... میشکنم او دستی رو که روی تو
بلند شده باشه !....
دستش را عصبی روی صورتش کشید
-اونوقت جمشید خان با اون ضمانت نامه اش کجا بود...
یادم آمد وقت آشتی کردن ما امیر به بابا گفته بود
-ضمانت نامه ی جمشیدهم ارزش نداره ،دایی نزار نفس بره تو اون خونه...
باید قبل از اینکه دیر میشد کاری میکردم
_امیر می خوام یک کاری بکنم کمکم میکنی؟!
غرید
- نفس بیراهه نزن ....بگو جمشید کجاست؟ بگو اون کدوم گوری بود وقتی مادرو
خواهرش دست روت بلند کردن!
بیطاقت نالیدم
- امیر نپرس ، فقط یک کاری میخوام بکنم کمکم میکنی ؟
کلافه جواب داد
_چکاری؟!!
اگر میگفتم میخواهم اعتراف کنم به قتل جمشید ، کمکم نمی کرد ،برای همین دروغ گفتم
_می خوام از جمشید وخانواده اش شکایت کنم ،می بری منو کلانتری...
ابرویش بالا پرید
_الان؟!
_آره...
_حالت خوب نیست ...می تونی راه بیای ؟
_سعی می کنم..
- اول ببرمت درمانگاه؟
- نه فقط بریم کلانتری....خواهش میکنم
181
[Type here]
باشه ای گفت ورفت ، وسایل روی میزش را جمع وجور کرد ، من هم باهر بدبختی که بود
خودم را از زمین جدا کردم و به بیرون از مغازه رساندم ،
در مغازه را قفل کرد وگفت
_بریم...
و راه افتاد ، یکی دو قدم رفته ،برگشت و به منی که به دیوار چسبیده بودم نظری انداخت
_نفس ،چرا نمیای؟!...
قدم رفتهاش را بازگشت
- نمیتونی راه بیای؟؟
سوالش را با سوال جواب دادم
_امیر پس کو ماشینت؟!
دستی میان حجم موهایش کشید
_لعنتی ! بیرون پاساژ پارک کردم ،اینجا جا پارک نبود ....از کجا باید میدونستم تو
اینجوری سراز اینجا در میاری !
پلک روی هم گذاشت
- نمی تونی بیای؟!
مستاصل لب زد
-حالا چکار کنم؟!
لب گزیدم ، لبخند سردی زدم
_هیچی ...آروم آروم میام ...
وآهسته دست به دیوار گرفتم و راه افتادم ،پاهایم سرکش شده بودند و همراهیام
نمیکردند...درد طاقتم را داشت میربود..
حالم را فهمید به کنارم آمد و
گوشه آستینم را گرفت تا کمکی به راه رفتنم بکند ...