رایگانملیحه بخشی

10

[Type here]

-ازمن...؟ از امیر علی باید معذرت خواهی کنی ...

خونم تا سر حد جوش رسید ، چرا باید معذرت خواهی میکردم ، مگر دروغ گفته بودم در

همین اوهان بود و قصد اعتراض به حرف بابا را داشتم که امیر رو کرد به بابا وگفت :

ـ دایی کار نداری من باید برم ....

خواستم توی دلم برای این که زود می خواست برود خدارو شکر کنم، چون واقعا حوصلهی

عذر خواهی از امیرعلی و چانه زدن با پدر عزیزتر از جانم را نداشتم ، که بابا خیلی قاطع

گفت:

ـ نه امیر جان صبر کن باید ازت معذرت خواهی کنه!

بلند ومعترض گفتم:

ـ بابااااا

که امیر نگاهی به من ونگاهی به بابا انداخت ورو به بابا کرد

ـ نه دایی لطفا ! دوست ندارم عذر خواهی کردن وسر به زیری نفس رو ببینم!

وخداحافظی آرومی کرد وخیلی سریع از کنارم ردشد و رفت و من رو حیران تو احوال خودم

گذاشت ، کاش این رفتار مردمنشانه را نداشت ، من را دچار عذاب وجدان میکرد ولی

کارش نمیشد کرد از وقتی یادم میآمد امیر همین بود و با همین رفتارش دل همه را

می.برد...

هنوز مات ومبهوت این همه خوبی این بشر بودم که بابا صدایم کرد

ـ بیا توخونه نفس که خیلی ازت ناراحتم !

کفشهایم را مثل بچهیتیم به طرفی پرتاب کردم و سربه زیر، پشت سربابا راه افتادم ...هیچ

چیزی توی این دنیا از ناراحت بودن خانواده ام بیشتر اذیتم نمی کرد، و الان دقیقا این اتفاق

افتاده بود...

سرزنشش با دلخوری آغاز شده بود

-نفس تو کی دیدی من یا مامانت به مهمونامون بی احترامی کنیم ؟!

لحن لوسی ومنت کشی را برای آرام کردنش انتخاب کردم

ـ بابا!... آخه همش تو دست وپای منه ، بعدشم امیر علی که مهمون نیست یک مزاحم

آشناست...

11

[Type here]

بابا وسط هال ایستادو با اخم شیرینی نگاهم کرد، میدانستم نمیتواند مدت طولانی از من

ناراحت باشد

ـ خوبه والله به جای احساس ندامتت ! یه وقت خجالت نکشی درباره خواهرزاده من اینجوری

صحبت میکنی ها !

بوسی برای بابا فرستادم

ـ قوربون بابای خوجگلم بشم آخه این چه خواهرزاده ایه که دارید؟

دست به کمر شد

- من که عیبی توش نمیبینم تو بگو ببینم مگه چکارشه؟

مقنعهام را از سرم بیرون کشیدم

-بابا خداییش مرد هم اینقدر گوگولی مگلولی و با ادب!

-ازبس آقاست!

مردمک چشمم را توی حدقه چرخاندم

- اوف چقدر هم آقاست

با دست به طرفم اشاره کرد

ـ بدو بدو برولباسات روعوض کن کمتر غیبت خواهرزاده من رو بکن...

کولهام را روی مبل پرت کردم

-نمی دونم چرا اینقدر طرفدار داره؟

این دفعه بابا شیطنت توی کلامش ریخت

ـ تو هم بد جنس نباش ،می گم همین امیر علی طرفدارتو هم بشه!

لبهایم را به هم چسباندم و با اعتراض وکش دار گفتم:

ـ بابا!

با تابش پنجه های طلایی خورشید توی اتاقم که از پنجره توی چشمم میزد ، ازخواب

بیدارشدم ، کش وقوسی به بدن کرختم دادم واز روی تختم بلند شدم ، طبق عادت هر روزم

موهای مواج وبلندم رو روبروی آینه شانه ای زدم و از اتاق بیرون اومدم.

12

[Type here]

مامان داخل آشپزخونه و در حال دم کردن چای بود

چند قدم جلورفتم

- سلام مامان خوچگلم

لبخندش از خورشید گرمتر بود

-سلام عزیزم.... چرا زود بیدارشدی جمعه است یکم دیگه می خوابیدی!

عاشقانه نگاهش کردم

-عادت کردم مامان گلی... خوابم نمیبره ...

نگاهی به دوروبر خانه کردم و پرسیدم

- راستی بابا کجاست ؟

مامان پشت میز نشست

-نمی دونم والله....منم بیدار شدم آقا نبودن....

سر و دستم را باهم تکان دادم

-اوه اوه ! مامان خانمی! به فکر خودت باش ها! بابا مشکوک میزنه..

مامان خنده ای کردوچشم ریز کرد وتوبیخی نامم را صدام کرد

-نفس!

خنده ای از سرخوشی کردم

-جونم عچقم ،چلا نالاحت میشی حالا.... ؟!

و از صورت شادش نگاه گرفتم

- من میرم موفرفری رو بیدارکنم

وبه طرف اتاق نازنین راه افتادم

مامان صدا بلند کرد

- نفس اون بچه رو چکارداری؟ بذاربخوابه،تاصبح درس می خونده....

13

[Type here]

بیتوجه به حرفهایش گفتم

-مادرمن! بچه کجابود فقط دوسال از من کوچیکتره! تازه اگه به هیکل باشه که بابابزرگ

منه!

ولبخند زنان دراتاقش روباز کردم وداخل رفتم

سرش را روی میزش گذاشته بود وهمانطور که درس میخوانده خوابش برده بود

زیر لب عر زدم

- بیا رو کتاب میخوابه بعد به همه میگه دارم درس میخونم...

جلو رفتم وسر یک دسته از موهایش را که دوگوشی بافته بود را توی سروصورتش

حرکت دادم که کمی چشماش رو باز کردو خوای آلود و بیرمق لب جنباند

- دی اکسید کربن مزاحم نشو ! ولم کن خوابم میاد !

دست به کمر شدم

-آخه من سر درنمیارم تو اسم منو که سه حرفه، زورت میاد بگی بعدا این دی اکسید کربن

چه صیغه ایه که تا تهش تو دهنت بلغور میکنی !

همونطورخواب آلود گفت

-آخه کیفش بیشتره ....تو از درکش عاجزی!

موهای بافته شده اش روکشیدم

- آن شرلی ، جودی ابوت ! این مدل جدید مو چیه که زدی ؟

با چشمای بسته جواب میداد

- از بس موهام فره،بافتم شاید یکم از توصورتم جمع بشه!

-ولی خیلی بدشده....

کمی لای چشمهاش رو باز کردو

سوالی پرسید

- جدی !

- اوهوم

14

[Type here]

دوباره چشم بست

- ولش کن ....نظر دادی برو ....نگو که نمیخوای بذاری بخوابم؟

منم ابروبالا انداختم

- دقیقا.....یه روز جمعه دورهم هستیم اونم می خوای مثل خرس قطبی بخوابی!

لبخند پردردی زد و دستانش را به معنی تسلیم بالا آورد

- وقتی پیله کنی دیگه کسی حریفت نیست، چشم آبجی بزرگه،بنده در خدمتم.....

- دردچشم رو هلاک کنی کفتر سیاه خودم ؛

ماموریتم با موفقیت به پایان رسیده بودو به طرف در اتاقش راه افتادم که صدای جیغش

هوا رفت واسمم را با حرص و تکه تکه صدازد

-نَ فَ س !

سرم رو که برگرداندم یک لنگ جوراب بین دو سر انگشتش دیدم

- دی اکسیدزندگی من! ...این چیه

تو کیفم ؟!

نگاهی عاقل اندر سفیه به جوراب کردم وگفتم

- ا ...وا ...جوراب منو تو دیروزبردی دانشگاه !....آخه خواهر من ، من به توچی بگم این

جوراب هنوز ابتدایی تحصیل میکنه چرا میبریش دانشگاه ، بد آموزی داره براش....

واز خنده ریسه رفتم...

نازنین تمیز ومنظم لنگهی جوراب راکه با دوانگشت مثل یک موش کثیف وچندش آور

گرفته بود توی دستم دادوگفت

- توبا این نظمت چه طوری وسایلت روسر وقت پیدا میکنی؟! اصلا اینا به کنار من میخوام

بدونم جوراب بو گندوی توچطوری سر از کیف من درآورده....؟!

نگاهی به جوراب کردم

-تقصیر من نیست عجقم! تونیروی جاذبه بالایی داری!

ونازی با یک لبخندسری به معنای تاسف برایم تکان داد وصدای مهربان مامان ماروبه

آشپزخونه هدایت کرد