[Type here]
با نگاهی قدرشناسانه نگاهش کردم ، دستمال را گرفتم و زیر لب تشکری کردم و به
تصویرم که توی شیشه ی در پدیدار شده بود چشم دوختم ، خدای من ! این من بودم ؟!
پای چشمم سیاه ،لبم پاره وپر خون ، مقنعهام کج ومعوج ویک جفت کفش توی دستم.....
از این وحشتناک تر نمی شد ،خودم از خودم ترسیدم چه برسد به مردم توی اتوبوس...
دستمال را روی خونهای بینی و دهانم کشیدم و رد خون را پاک کردم ، سوزش توی
صورتم پیچید...
کفش هایم را کف اتوبوس پرت کردم وتا خم شدم که پاهایم را درون کفشم فرو کنم چشمم به
شلوار گرم کن آبیم افتاد ، آه از نهادم برخاست خدایا چه به روز و روزگارم آمده بود ، از
خجالت توی خودم جمع شدم .....
از خجالت توی خودم جمع شدم ،سریع کفشهایم را به پایم کردم و بغض و اشکم را فرو
خوردم ، دلم گریه که نه زجه میخواست ، آن ، از حال شوهرم که لحظهای تصویرش از
جلوی نگاهم پاک نمیشد و این هم از وضع خودم و حال و روزم.
طاقت سنگینی نگاه مردم را نداشتم ،تا اتوبوس سر ایستگاه نگه داشت ،از اتوبوس بیرون
پریدم ، ترس همه ی وجودم را گرفته بود ،مثل فراری ها تمام طول وعرض خیابون را نگاه
میکردم ، وقتی از نبود مادر وخواهر جمشید مطمئن شدم ،سریع اما بی هدف با قدمهای
بلند به طرف روبرویم به حرکت در آمدم ،چند دقیقه ای ،پیاده رو ، را بی هدف می رفتم ،
از سرعت حرکتم نفسم داشت بند میآمد ،بالاخره کمی ایستادم ، دست روی قفسهی سینهام
گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم ولی لعنتی نفسم بالا نمیآمد که نمیآمد....
به مغازه ای که روبرویش ایستاده بودم نگاهی انداختم ،یک آژانس بود ؛
فکری در سرم جرقه خورد ولی میترسیدم
من یک زن جوان بودم با این سر وضع !
گاهی طعمهی خوبی بودم برای چشمان ناپاک....
ولی بالاخره عزمم را جزم کردم وبه داخل آژانس رفتم ، نمیشد که دست روی دست
بگذارم...
به طرف منشی آژانس رفتم و آهسته لب زدم
_سلام ....ببخشید با مدیر آژانس کار داشتم
174
[Type here]
سرش را از روی کیبورد رایانه اش بلند کرد ونگاهی به قیافه ی داغان من انداخت ، هنوز
شک زده ی قیافه ی از جنگ برگشته ی من بود که صدای پیرمردی از پشت سرم ،توجهام
را به خودش جلب کرد
_بله دخترم ،من مدیر آژانسم ،کاری داشتی؟!
به طرفش برگشتم ،پیرمرد راست قامت وخوش صورتی بود ،سلام کردم
از دیدن وضع من صورتش به هم کشیده شد ،جواب سلامم را داد
از دیدن ظاهرش دلم آرام شد ،هیچ خباثتی در چهره اش نبود و نور ایمان درون چهرهاش
میدرخشید...
کلمات راحتتر به زبانم آمدند
_می شه یه مطلبی رو بهتون بگم...
با دست به بیرون آژانس اشاره کرد
_بله بابا! بیا بیرون باهم حرف بزنیم ،
خودش رفت و من هم پشت سرش لخ کشیدم ، پاهایم رمقی برای راه رفتن نداشت باید به
زور دنبال خودم میکشاندمشان...
بیرون از آژانس ،برای زدن حرفم این پا و آن پا کردم ،که خودش به حرف آمد
_چی شده بابا ! منم مثل بابات حرفت رو بگو تا کمکت کنم
اسم بابا دوباره چشمه ی چشمم را به جوشش در آورد
_حاج آقا ، یه کمک ازتون میخواستم ...
با آرامش حرف می زد ، نگاه به زمین دوخت
_بگو بابا ،خجالت نکش
حرفهایی که توی ذهنم آمد ،استرس به جانم انداخت با دستپاچگی گفتم :
_من هیچی پول ندارم ....منو به شهر خودم می برید ،از دست مادر شوهر وخواهر شوهرم
فرارکردم ،می خواستن منو بکشن...
سر بلند کردم داشت نگاهم میکرد ،دستپاچه تر گفتم :
175
[Type here]
_نه اینکه پولتون رو ندم ،نه ! وقتی به مقصد رسیدیم از خانواده ام می گیرم وبهتون می
دم ...
هنوز داشت نگاهم می کرد .ترسیده لب زدم
- به خدا دروغ نمیگم ببینید باهام چکار کردن
باز هم سکوتش باعث شد فکر کنم میخواهد جواب رد به خواسته ام بدهد
اشکهایم را پاک کردم ونالیدم
_آقا خواهش می کنم ،اگه منو پیدا کنن ،می کشنم ...
سر به زیر انداخت
_باشه بابا ! باشه !چرا هول می شی ؟ بزار برم خبر بدم خودم می برمت.....
و وارد آژانس شد
از اینکه خودش می خواد ببردم خیالم راحت شد ،تمام وجودش حس یک پدر را انتقال می
داد ، خسته به دیوار پشت سرم تکیه زدم
بعد از کمی با یک لیوان آب قند آمد
_بخور بابا ،رنگت مثل گچ سفید شده...
راست می گفت ،تمام بند بند بدنم میلرزید وزیر دلم هر از چند گاهی درد می گرفت ولی
جنینم دیگر تکان نمیخورد ، دلم برای سلامتی بچه ام زیرو رو می شد ، لعنت به مادری که
حس مادری را درک نمیکرد!
دلآشوبهام تمام نمیشد ، خداکند زودتر به زادگاهم برسم ، من آنجا حامی زیاد دارم....
لیوان را از دستش گرفتم وتشکری کردم وکم کم سر کشیدمش ،کمی انرژی توی رگهای بی
رمقم رفت ، تازه یادم آمد من از شام دیشب تا الان جز یک جرعه آب چیز دیگری نخوردم
پس شاید بیحرکتی بچهام از ضعفم باشد ....نکند ضربههایی که به شکم زدند بلایی سر
فرزندم بیاورد....وای چرا سرم پر از فکر است
لیوان خالی را از دستم گرفت به طرف ماشینش قدم برداشت وبه من نیز اشاره کرد پشت
سرش بروم
176
[Type here]
قبل از اینکه سوار شود ایستاد تا من سوار شوم و هنگامی که توی ماشین نشست «بسم
اللهی»گفت ومن هم به تبعیتش زیر لب اسم خدا را زمزمه کردم
بعد از پرسیدن آدرس ، ماشین را روشن کرد...
ماشین که راه افتاد کمی آرام شدم ،اما این آرامش دوام زیادی نداشت و دود شد وهوا رفت
وقتی یاد جمشید افتادم ،
چشمان ناباورش در لحظهی آخر از جلوی صورتم دور نمیشد..
من پدر بچهام را کشته بودم !
مرده بود؟
وای نه !
خدایا نمرده باشد!
خدایا التماست میکنم جمشیدم زنده باشد....
ولی خونی که از سرش ریخت چیز دیگری میگفت
مغزم داشت منهدم میشد...
دستانم را جلوی صورتم گرفتم وبا شدت گریه کردم واسم جمشید را صدا زدم...
مدیر آژانس از ترس ماشین را گوشهی خیابان نگه داشت و کانل به طدفم برگشت
_خوبی دخترم؟!
بغضم آنقدر بزرگ بود که از گلویم پایین نمیرفت ، سوالش که تکراری شد با هق هق و
بریده بریده گفتم
_آره ....خوبم ....فقط....میشه حرکت کنید
حالم را فهمید که با شتاب گفت
_بله دخترم ...بله....
وماشین به حرکت در آمد
_حاج آقا ،اذیت میشید گریه کنم؟
دارم سکته می کنم...