169
[Type here]
- خفه !
و من از شدت ضربهی مشتش روی مبل پشت سرم ،پخش شدم
عکسها را از روی زمین جمع کرد و دوباره توی صورتم کوباند
اشکم بی مهابا می ریخت
_به خدا جمش.....
سیلی اول با چنان صدایی روی صورتم نشست که یک لحظه ،گوشهام سوت کشید و کر شد
دستم رو جای رد سیلی گذاشتم ومظلومانه نگاهش کردم
_جمشید ، من....
به طرفم خیز برداشت و دستاش دور گلویم حلقه شد
_می کشمت ،نفس ،این عکسا ...مادرم ....زنده نمی ذارمت!
دستانم را روی دستانش گذاشتم تا از گردنم جدایشان کنم ولی زورم به قدرت دستان
مردانهاش نمیرسید، صدای تحلیل رفتهای ، با زحمت از ته حلقم بیرون آمد
_جمشید ، من بی گناهم ،همش دروغه !
تمام سفیدی چشمانش سرخ شده بود و هیبتی ترسناک پیدا کرده بود
_چند بار دروغه ؟ ها !
داد کشید
_چند بار کثافت!
وحلقهی دستانش محکم تر شد ،درست مثل دفعه قبل ،شاید هم بدتر ، تمام زورم را در
دستانم ریختم و با مشت به دستانش فرود آوردم تا رهایم کند ولی هر چی هم محکم به
دستش می کوبیدم ، ضربه های من به قدرت دستش اثری نداشت ،
حس اینکه بچهام هم همراه من خواهد مرد ،تلخ ترین حسی بود که تا این زمان تجربه کرده
بودم ،دیگر یقین کرده بودم که چند لحظهی دیگر بیشتر زنده نیستم ، چشمانم به سیاهی
میرفت و نفسم خر خر میکرد ...
در اوج ناامیدی یکدفعه فکری به ذهنم رسید ،دستهایم را از روی دستهایش برداشتم وبا
دایرهی دید کمی که داشتم و دستانم که به جای دیدم کار میکرد، اطرافم دنبال چیزی گشتم ،
170
[Type here]
گلدان روی میز عسلی کنار مبل به دستم آمد، بیدرنگ برداشتمش و روی دستهای جمشید
محکم و بیوقفه کوباندمش ولی این ضربات تاثیری نداشت و او همانطوربه بد و بیراههایی
که نثار من میکرد ؛ ادامه میداد...
- من هرچی گفتی گوش کردم تا تو رو داشته باشم لعنتی چطور تونستی بهم خیانت کنی؟
میکشمت به خدا ! تو لایق صداقت من نیستی....
چشمهایش غرق خون واشک بود
- دوست داشتم لعنتی ! ولی نمیذارم مال کس دیگهای بشی....
توی چشمهایش خیره شدم ،من دوستش داشتم ،نمی خواستم این کار روبکنم ولی جمشید
داشت من و بچهمان رو می کشت ،اشکم بیشتر چکید توی دلم نالیدم
جمشید منو ببخش ....
چشمهایم را بستم وگلدان را با تمام نیرویی که داشتم به سر جمشید کوباندم
چشمهایم را که بازکردم ،متحیر نگاهم می کرد ،دستهایش شل شد ،خون از کنار شقیقه اش
راه افتاد ،و من به هق هق افتادم
_معذرت می خوام جمشید ، معدرت میخوام...
اشکهایم که جلوی دیدم را گرفته بود را با پشت دست پاک کردم تا خوب ببینمش
در یک لحظه چشمهایش رابست ومثل جنازهای نقش زمین شد
دادزدم
_نه ! خدا !
کاش می گذاشتم من را بکشد ،
خدایا من چکار کردم ؟
شوهرم را کشتم!
یکدفعه با تعجب دیدم مادرجمشید از روی زمین بلند شد ،سالم و سلامت ،
قبراق و سرحال!
"اینها نقشه بود که من وجمشید را به جان هم بیندازن !
خدایا پسر خودشان هدف نقشه ی پلیدشان شد....
171
[Type here]
دادزد و بر سرش زد
_پسرم رو کشت !قاتل می کشمت وبه طرف جمشید دوید
جمیله وسعید هم توی قاب در ظاهر شدن وبه طرف جمشید دویدن
فهمیدم لحظه ای دیگر نوبت تقاص از من است ،به خاطر جان بچم ،تا دیدم حواسشون پرت
جمشید است ، آهسته ،آهسته ،میان گریه وجیغشان خودم را به دم در رساندم ، مقنعهی دور
گردن افتادهام را روی سرم کشیدم وکفشی از روی زمین برداشتم که جمیله دادزد
_کجا قاتل ،خودم می کشمت ...
کفشها به دستم ،از باز بودن در استفاده کردم وفقط دویدم ، میدویدم وگریه می کردم ،با
سرعتی که خودم هم باور نمی کردم تمام طول کوچه را دویدم
صدای جمیله ومادرش که مرا لعنت وتهدید می کردند از پشت سرم میآمد ،لحظهای فرصت
کردم به پشت سر نگاهی بیندازم ،و فقط جمیله و مادرش را دیدم و سعید را همراهشان
ندیدم
سعید کجا بود ؟
پیش جمشید مونده بود؟!
این مادر و دختر چرا پسرشان را در آن حال رها کرده بودند و دنبال من میآمدند؟
جمشید وزندگیش برایشان اهمیت نداشت ،که اگر اهمیت داشت الان باید او را به بیمارستان
می.رساندند نه اینکه دنبال من بدوند!
آه ...جمشید بیچارهی من !
کاش گذاشته بودند یک بار دیگر میدیدمت
جمشید ببخشم مرا ببخش ....
میدویدم واشک میریختم و توی دل هزاران حرف را دوره میکردم.
به سر پیچ خیابان که رسیدم یک اتوبوس را دیدم که سر ایستگاه ،ایستاده؛
باتمام قوا دویدم تا به اتوبوس رسیدم و در آخرین لحظاتی که داشت درهایش را میبست
خودم را توی اتوبوس انداختم ودرهای اتوبوس بسته شد و شکر خدا حرکت کرد
172
[Type here]
قلبم روی هزار میزد ، از شیشه ی در مادر وخواهر جمشید را دیدم که در حال انفجار
بودن وخط ونشانی بود که برایم
می کشیدند ....
احساس کردم سالیان ،سال هست که نفس نکشیدم ،سرم را بلند کردم ونفس عمیقی کشیدم
که صدای راننده دوباره آشفتهام کرد
_خانم بلیطت...
وای من که بلیط ندارم ،پول هم ندارم ،من که جز لباس تنم چیز دیگری همراه خودم
نداشتم...
وچندین بار ،رانندهی عصبانی واخمو فریاد زد
_خانم بلیط بده ،خانم چرا محل نمیکنی؟!
ذهن خسته ام بدون توجه به مردم داخل اتوبوس ،دوام نیاورد ودادزدم
_بس کن آقا ،من از مرگ فرار کردم ،شما همش می گی بلیط ،بلیط ،بلیط ...
و آقایی نگذاشت دیگه نه من حرفی بزنم ،نه راننده و با نگاهی که به کف اتوبوس انداخته
بود با لهجهی شمالیاش گفت
_آبجی من بلیطت رو می دم
وبه طرف راننده رفت
وقتی بعضی آدمها را می بینم ،حس میکنم ،دنیا به خاطر خوبی آنهاست که می گردد
،وگرنه با شدت ظلم بعضیها دنیا باید کن فیکون می شد....
به طرف داخل اتوبوس که رو گرداندم ، همهی مسافرهای اتوبوس بی کم و کاست به من
زل زده بودند ،سنگینی نگاهشان مجبورم کرد دوباره به سمت در روبرگردانم ، خانمی
صدایم کرد
- خانم ؟ خانم ؟
به طرفش برگشتم ، دستمال کاغذی در دستش بود
- اینو بگیرین ....بینیتون خون میاد !
173