رایگانملیحه بخشی

165

[Type here]

زور مادر جمشید بیشتر از قدرت دستان من بود ،دستهایش را از درون دستهایم بیرون

کشید وسیلی محکمی به صورتم زد

برق ازچشمانم پرید واشک توی حدقهاش جمع شد

من حریف این جماعت بیحیا نمیشدم ، دیدن در باز خانه فکرم را به یادم آورد ، توی یک

حرکت سریع خودم را به طرف در حیاط انداختم ولی چیزی مانع می شد حرکت کنم ،

به پشت سرم نگاه کردم ، جمیله ،بادودست ، پشت مانتوام را می کشید ،به طرفش برگشتم

با هر زوری بود دستهایش را از مانتوام آزاد کردم

_چی می خواین از جونم ؟ ولم کنید!

واین دفعه ،مادر ودختر دونفری گرفتنم ،هر چه تقلا می کردم نمیتوانستم از دستشان

خلاص شوم غم تمام دلم را احاطه کرده بود و اشکم بیدریغ روی صورتم مانور میداد

کشان ،کشان به داخل ساختمان بردنم و تمام سعی و زور و قدرتم نمیتوانست جلودارشان

شود ، حتی داد کشیدم که شاید همسایهها صدایم را بشنوند و برای کمکم بیایند ولی هم

مساحت خانههای دوروبرمان زیاد بود و صدایم تا جایی نمیرفت و هم جمیله که از پشت

میکشیدم دستش را جلوی دهانم گذاشت...

فهمیدم نقشهای برایم کشیدند ،

واقعا یاس و ناامیدی وجودم را له کرده بود ولی باز هم توی دل ،از خدا کمک خواستم وبه

زبان از پشت رد انگشتان جمیله ، داد وبیداد میکردم...

_ولم کنید ،چی از جونم می خواین ؟ خدا لعنتتون کنه !دست از سرم بردارید ، جمشید

،جمشید ! کجایی؟ تو رو خدا بیا ...

وقتی من را توی خانه کشیدن من همانطور جیغ وداد می کردم،که مامان جمشید با بیرحمی

، با پشت دستش ،چندین بار توی دهنم زد ، طعم خون تمام دهانم را پر کرد.

مستاصل روی زمین زانو زدم

_مگه من با شما چکار کردم !؟شما چی از جونم می خواین ؟!..

صدای خندهی کریهش بلند شد

_آفرین ! این شد حرف حساب ...

میخوای بدونی چی از جونت میخوایم؟!

166

[Type here]

اشک هام روپس زدم وگفتم:

_آره ،می خوام بدونم چه هیزم تری به شما فروختم که دست از سرم بر نمیدارید...

عقب رفت و روی مبل لم داد و بادی به غبغب انداخت

_از زندگی جمشید برو!!!

متحیر نگاهش کردمو سرم نامحسوس به طرفین چرخید

_ولی من زنشم !مادر بچه شم !

پا روی پا انداخت ، احساس کردم مثل خانی شده که به رعیتش نگاه میکند

_ولی فقط وقتی کار به کارت نداریم که بری وپشت سرتم نگاه نکنی...

_بچهمون چی ؟ تکلیف بچه مون چی می شه؟

ایندفعه جمیله نطق کرد

_بچهت مال خودت ،فقط برو !میفهمی فقط برو!

اشاره ای به عروسک های تو خانه که فضای عظیم مساحت خانه را اشغال کرده بود ؛ کردم

وگفتم:

_اینا رو جمشید برای بچه مون خریده !چطور من بچه ای که اینقدر دوستش داره رو ازش

دور کنم ،اگه منم برم بخاطر بچه ش دنبالم میاد ؛

رو به من گفت:

_دردت بچه ست!

سر به تایید تکان دادم

_آره...

نگاهی به جمیله کرد ومحکم صدایش کرد

_جمیله!

ویک دفعه جمیله را دیدم که پایش را بالا آورد ، برای اینکه عکسالعملی نشان دهم دیر

شده بود و با ضرب لقد محکمش را به پهلویم فرود آورد ،از درد نفسم رفت و مثل

مارگزیدهها در خودم جمع شدم و زار زدم وآن دو با صدا خندیدند....

167

[Type here]

صدای حرف زدن از داخل حیاط آمد

با تمام دردم دست به زمین ستون کردم و از جایم با کمر خمم بلند شدم

و به طرف مادر جمشید حمله کردم وبا مشت به قفسه سینه اش کوبیدم و زار میزدم

_به بچه ام کاری نداشته باش لعنتی ،می فهمی ! به بچه ام کار نداشته باش !!

جمیله مرا از پشت گرفت وبه طرف خودش برگرداند وچند مشت حواله ی صورتم کرد که

یک آن ،از ضربه ودردی که به چشمم وارد شد ، فکر کردم چشمم کور شده و جیغ بلندی

کشیدم ودر همان حال ناگاه جمیله رهایم کرد و او هم جیغ بلندی کشید واسم مادرش را صدا

کرد

از درد روی زمین زانو زدم و صورتم را به طرف مادرش چرخاندم و با دست چشم دردناکم

را گرفتم و با چشم دیگرم مادرش را دیدم که روی زمین افتاده وبا دست قفسه ی سینهاش

،قسمت روی قلبش را ماساژ می دهد ودر همان حال جمشید وسعید هم وارد خانه شدند ...

جمیله به صدای بلند وآه ناله داد میزد و مظلوم نمایی میکرد

_مامانم رو کشت ،قاتل ! مامانم رو کشتی ،مامان پاشو.....

ومادرجمشید هم دیگرحرکتی نمیکردو من درد خودم را فراموش و به آندو خیره شدم.

جمشید خودش را بالای سر مادرش رساند وپشت سر هم او رو صدا کرد

جمیله همانطور که وحشتناک گریه می کرد وجیغ می زد ، جمشید را مخاطب قرار داد و

گفت:

_زنت مامانو کشت ،زنت که همش ازش دفاع می کنی ،جمشید بیغیرت ، خاک تو سرت بی

غیرتت که این زنکه مادرت رو کشته تو همینطور نشستی منو نگاه میکنی .....حیف اسم

مرد که رو تو بزارن

چشم های جمشید به خون نشسته بود

جمیله ول کن نبود وخودش را می زد وحرفهای تحریک کننده به جمشید می گفت ،و من با

خودم فکر میکردم چرا کاری نمیکنند تا مادرشان به هوش بیاید یا به اورژانسی زنگ

نمیزنند....

جمشید فقط به صورت مادرش زل زده بود و صدایش میکرد ، انگار مغزش کار نمیکرد....

168

[Type here]

من بیچاره که هم آماج حملهی آنها قرار گرفته بودم هم تمام تقصیرها را به گردنم انداخته

بودند ،همانطور خودم را کمی دورتر از جمع آنها کشیدم ، تجربه ثابت کرده بود که این

خانواده وقت ناراحتی هر کاری

سعید آمد وزیر بغل جمیله را گرفت تا از روی زمین بلندش کند ،که جمیله گفت :

-داداش من اگه به جای تو بودم این زنکه هرزه رو زنده نمی ذاشتم...

و خم شد واز توی کیفش که نزدیک پایش افتاده بود یک دسته عکس بیرون کشید و

وسط اتاق پرت کرد وسعید از اتاق به بیرون بردش

جمشید عکس ها را از روی زمین برداشت و دانه ،دانه نگاه کرد و رنگ صورتش از

عصبانیت رفته رفته سرخ شد ،رگ گردن وپیشانیش بیرون زده ،نفسهایش صدا دار شده

بود ، مات ومبهوت وسط اتاق میخکوب شده بودم ،یکدفعه از جایش بلند شد ونگاهی

سراسر کینه به من انداخت ،اینقدر وحشتناک شده بود که تمام وجودم می لرزید ،هر قدمی

که به طرفم میآمد ،من خودم را به عقب می کشاندم ،

یکدفعه نعره کشید

_نفس آشغال ! اینا چیه ،حرومزاده!!

از ترس توی خودم جمع شدم که

عکس ها را توی صورتم پرت کرد، عکسها که روی زمین پخش شد توی هر کس خودم را

دیدم با مردی که نمیشناختمش....

آب دهانم خشک شده بود ،قلبم یکی در میان می زد ،از شدت استرس پلکم می پرید ودستام

یخ کرده بود

خدایا اینها چیست ؟ این توطئه از کجا نخ میگیرد ؟

یا خداچطور ثابت کنم من با کسی نبودم؟

جمشید با خشم و چهرهای که به سیاهی میزد به طرفم آمد ومن عقب ، عقب رفتم .

زبانم بند آمده بود فقط نگاهش میکردم و سرم را به طرفین تکان میدادم تا بتوانم به او

بفهمانم که من بیگناهم !

ولی خون جلوی چشمانش را گرفته بود ، ایستادم و با لکنت زبان لب زدم

- جم....شید....ای...این...من....نی....با مشت به سینهام کوبید و هوار زد