رایگانملیحه بخشی

161

[Type here]

همانطور که به طرف آشپزخانه میرفتم ،گفتم:

_به خدا اسرافه ،گناه می کنیم ،بعضی ها حسرت یکیش رو می خورن....

__خب بعدا ،نصفش رو می بریم برای بچه های نیازمند ،خوبه !مامان کوچولو ،راضی

شدی...

کتلت ها را از توی روغن برداشتم وزیر اجاق را خاموش کردم ، برگشتم و کنارش نشستم

_خب آقا ،کارتون رو بفرمایید...

روی مبل دراز کشید وسرش را روی پاهایم گذاشت و چشمهایش رابست

_خسته ام نفس ،می شه یکم روی پاهات بخوابم ،احتیاج به آرامش دارم

دستم را توی موهاش فرو بردم

_چاییت ،جمشید !

_خودت بخور ،فقط می خوام یکم آروم بشم

خودش را جنین وار روی مبل جابه جا کردو من در همان حال موهایش را نوازش کردم

می دانستم وقتی با دستم ،سرش را نوازش می کنم ،برایش بهترین آرامبخش را هدیه می

کنم .

او چشم روی هم گذاشت و من به صورتش خیره شدم.

همینکه سعی میکرد دوستداشتنش با عملش سنخیت داشته باشد برایم ارزش داشت....

از آنجایی که زندگی همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و مادر اتفاقات هر روز در حال

زایش یک حادثه است آن روز هم قرعه به نام من خورده بود تا آرامش زندگیم دود شود

هوا رود آن هم به فجیعترین حالتی که میشد انتظارش را کشید...

صبح بود و با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ، جمشید بعد از بوسهای که روی گونهام

کاشته بود به سرکار رفته بود و این زنگ بی موقع عجیب دلواپسم کرد ، تمام محتویات

معدهام به جوشش در آمد و من بیتوجه به حالم با عجله به طرف گوشی تلفن دویدم ،

گوشی را به گوشم چسباندم و با صدایی که لرزشش را حس میکردم لب زدم

_الو ، سلام .... بفرمایید...

162

[Type here]

_سلام نفس خانم ،خوبید ! جمشید خوبه؟!!

سعید بود ،همسر جمیله ،این موقع صبح با من چکار داشت؟

اینکه او تماس گرفته بود دلشورهام را دوچندان کرد...

ولی سعی کردم آرام به نظر برسم و جوابش را با صدایی کم جان دادم

_الحمد خوبم.....سعید آقا !...اتفاقی افتاده؟!...

با لحنی که انکار داشت ،گفت

_نه ،چه اتفاقی...

نگاهم را به ساعت دوختم ساعت هشت و بیست دقیقه را نشان میداد

پرسیدم

_آخه صبح به این زودی تماس گرفتید ،دلواپسم کردید....

لحظه ای سکوت کرد و بعد ادامه داد

_آخه مادر جون ...

مامان جمشیدرا میگفت

-داره میاد خونه ی شما ، با جمیله ! می خواستم به جمشید زنگ بزنم گوشیش خاموش بود

، به شما زنگ زدم ...

بعداز آشتی من وجمشید ، مامانش خانهی ما نیامده بود ،جمشید خودش همیشه می رفت

دیدنش ،حالا چرا می خواست اینجا بیاید؟

نگذاشت فکرم را به زبانم بیاورم و قبلش ادامه داد

_نفس خانم ،باهاشون دهن به دهن نکنید ،قلب مادر جون ناراحته ،یک وقت براش اتفاقی

نیفته ،به پای شما بنویسن .....منم سعی می کنم جمشید رو پیدا کنم وبیایم اونجا ،اگرم

پیداش نکردم تنها میام

- منظورتون چیه؟

-هیچی هیچی...خداحافظ

وتماس را قطع کرد .

163

[Type here]

ترس بدی توی دلم افتاد ، این خاندان از من وزندگیم چه می خواستند؟!

با قدمهای سست به طرف اتاقم رفتم در حالی که فکرهای زیادی تو سرم جولان می داد

ونمی گذاشت تمرکز کنم ، مغزم داشت منفجر میشد...

کمی روی تخت نشستم ، دستهایم را به دو طرف سرم گرفتم وسعی کردم کمی تمرکز کنم.

از روی تخت برخاستم و از داخل کمد مانتو ومقنعه ای برداشتم وپوشیدم ،نمیدانستم چه

اتفاقی در انتظارم هست ولی فکرم این بود اگر کار خواست به دعوا بکشد ،آماده باشم واز

خانه فرار کنم تا نتوانند به من ضربهای بزنند و به هدفشان که نمیدانستم چیست ؛ برسند

....

از پارچ روی پاتختی کمی آب توی لیوان ریختم وجرعه جرعه و به زور سر کشیدم

گلویم تلخ وخشک شده بود ...

هنوز لیوان را روی میز نگذاشته بودم که صدای مکرر وپشت سر هم زنگ خانه ، ترس را

بیشتر به من القا کرد و انگار فشارم را پایین آورد، ترس از اینکه نکنداتفاقی برای بچه ام

بیفتد ....

کاش جمشید خانه بود!

اولین دفعه بود که اینقدر به وجودش نیاز داشتم...

به ساعت زل زدم

- جمشید جمشید جمشید خواهشا زودتر بیا!

دستم را به شکمم گرفتم و تکانهای جنینم را حس کردم و زیر لب زمزمه کردم

- مامان جون نترسی ، من مواظبتم

و سر به آسمان بلند کردم

_خدایا کمکم کن...

آب دهانم را قورت دادم و به طرف در حیاط رفتم ، چند روز بود آیفون خراب شده بود و در

را باز نمی کرد ،

صدا بلند کردم

- کیه؟

164

[Type here]

صدای مهربان جمیله از پشت در آمد

- ماییم نفس جان در رو باز کن....

صدایش که مهربان است ، حتما اشتباه کردهام برای دعوا نیامدهاند ..... اما همینکه زُلفی

در راکه کشیدم ، در با چنان ضربتی به طرفم آمد که اگر خودم را عقب نکشیده بودم ،از در

ضربهی بدی خورده وپخش زمین شده بودم

صورت مادر جمشید از شدت عصبانیت سرخ شده بود وچشمهایش دو دو می زد .... و

جمیله هم برخلاف صدایش که از پشت در شنیده بودم صورت درهمی داشت

دستم را روی قلبم گذاشتم و زیر لب سلامی گفتم

مادرشان به طرفم آمد وبی توجه به حالم ،با دودستش به عقب هلم داد

جیغی کشیدم وتعادل خودم را حفظ کردم ...

- وای مادرجون چکار میکنید

داد به سرم کشید

_زنکه ی دروغ گو !چی راجع به من به پسرم گفتی ؟چرا می خوای بین ما رو بهم بزنی ؟

همینقدر دوری ما بس نبود که باز یک حیله ی دیگه زدی؟!

ترسیده ومن من کنان گفتم:

_کی ؟!...م .. من؟!...من چیزی نگفتم!

داد کشید

_جز تو کی اینقدر منافق وپست فطرته!...

صدای جمیله بود ،که پشت سر مادرش ایستاده بود ،

هنوز چشم از جمیله برنداشته بودم که مادرجمشید ،ضربه ی محکمی به شکمم زد

درد توی دلم پیچید و آه از نهادم برخاست ولی توجه نکردم وحالت دفاعی به خودم گرفتم

،دوتا دست مادرش را توی هوا نگه داشتم تا برای دفعهی دوم ضربهاش را نتواند خرجم

کند ومثل یک ماده شیر برای حفظ بچه ام غریدم...

_از جون من چی می خواین ؟ من که باشما کاری ندارم ،چرا از تو زندگی من گورتون رو

گم نمی کنید؟!...