157
[Type here]
نگذاشت حرفم تمام شود ،دستم را محکم کشید ومن را توی آغوشش کشید ودستهایش را
دورم محکم حائل کرد وزیر گوشم شروع به حرف زدن کرد
_یعنی تو زندگیه چند ماهه با من ، این همه تو رو ترسوندم ، خاک تو سر من که به جای
طعم عشق ،طعم ترس رو به تو چشوندم
سعی کردم تقلا کنم واز بین اسارت دستانش رها شود که ادامه داد
- پسم نزن !...نرو! ...تقلا نکن ! ....بزار عطر تنت رو بو بکشم ....داغونم نفس
داغون!....نبودنت آتیش به جونم کشیده....
و لبهایش پوست گردنم را لمس کرد و دستانش پیچ و تاب کمرم را یافت...آغوش مردانه
اش کمی از تلخی ذهنم کم کرد ،سرم را روی سینه اش گذاشتم ،ضربان قلبش نامنظم میزد
ولی ترجمهاش پشیمانی وعشق بود
_اگه بهم دروغ بگی ،اگه دوباره همون جمشید قبل بشی ،اگه....
با شتاب وسط حرفم پرید
_قول میدم ،ضمانت می دم ، اصلا هر کار تو بگی می کنم ،فقط مال من باش ،باهام قهر
نکن ،ازم روبر نگردون ،خواهش می کنم ،نفس ! التماس می کنم ، اگه بخوای به پات میفتم
واز گردن تا تمام موهایم را بوسه باران کرد
_دلم برای عطر موهات پر میکشید ، چطور تونستم از خودم دورت کنم ...لعنت به منو
اخلاق گندم...
باز هم با رفتن موافقت نکردم تا اینکه بالاخره آنقدر آمد و رفت و زبان ریخت و محبت و
معذرتخواهی کرد که دیگر کم آوردم ، گفتم شاید اشتباه میکنم و عوض شده !
اگر این فرصت را به خودم و او و بچهام ندهم تا آخر عمر عذاب وجدان میگیرم که شاید
راست گفته و میتوانسته زندگی را به دست بگیرد....
امیر علی هم در تمام این مدت پا در خانهمان نگذاشت و ما هم که خانهشان میرفتیم نبود و
من علتش را پیش بابا میدانستم ، بیشک بابا وادارش کرده بود تا تکلیف زندگی من معلوم
نشده خود را از دید من پنهان کند.....
158
[Type here]
در خانه را باز کرد ودست روی سینه ، خم شد
_بفرما داخل پرنسس من !خونهام رو نورانی کن ....
لبخندی زدم وگفتم :
_اگه این زبونو نداشتی که تو خونه مونده بودی!
خندهی بلندی کردو منتظر شد تا من وارد شوم
وقدمی به خانه ای گذاشتم که دوماه رنگش را ندیده بودم ،کلی از دکور خانه را عوض کرده
بود ،شاید برای اینکه یاد آور گذشته نباشد ومن آن تلخی ها رو فراموش کنم؛ ولی مگر
زخمی که به سینهات بنشیند فراموش میشود....
در را پشت سرش بست وگفت :
_هرچی رو دوست نداشتی بگو عوض کنم
وبه وسایل اشاره کرد
_چرا عوض کردی ؟ نو بودن که....
جوابی نداد و در عوض در گوشم زمزمه کرد
_چرا نمیای داخل ،نترس بابات ازم ضمانت نامه محضری گرفته ،بلا ملا سرت نمیارم ...
و دست پشتم گذاشت و به داخل هدایتم کرد
کفش هایم را در آوردم وداخل شدم وزیرلب دیوانهای نثارش کردم
راست میگفت ، بابا تا ضمانت نامه محضری و حق طلاق را کتبی و محضری از جمشید
نگرفت راضی نشد دست من را به دستش بدهد ، که البته خودم هم با بابا هم عقیده بودم....
هنوز توی فکر بودم که دستم را کشید و با ذوق و سرخوشانه لب زد
_خوشکل خانم ، خانم خونهام ... بیا دیگه ، دلم برات تنگ شده....
_نفس ،نفس ،کجایی ؟!
مامان کوچولو ،بیا ببین چی خریدم...
صدای جمشید بود که خانه را ، روی سرش گذاشته بود ، آخرین کتلت را هم توی روغن
انداختم وبه طرف سالن قدم تند کردم
159
[Type here]
_سلام بر..
بقیه حرف توی دهانم ماند ، یک عروسک خرس هم قد خودش وسط سالن ایستاده نگه
داشته بود ، سرش را ازپشت خرس بیرون آورد
_چیه ؟چرا کپ کردی ؟! این هووی تویه ،به نظرت به هم میایم....
از حرفش خنده ام گرفت ودر تایید حرفش گفتم :
_اوف چه جورم به هم میاین ،از اول باید اینو می گرفتی....
جمشید اون عروسک غول پیکر را وسط اتاق رها کرد و به طرفم آمد ، دست دور گردنم
انداخت
_حسودیت شد یکی مامانی تر از تو پیدا کردم
ابروبالا دادم وبا خنده لب زدم
_شک نکن!
و با خنده ی از ته دل جمشید ،به صورتش زل زدم ،سه ماه می شد که به خونه ام برگشته
بودم ،رفتارش واقعا خوب شده بود، مادرش دیگر یک بارهم پا به خانهمان نگذاشت و
جمشید خودش به تنهایی به دیدن مادرش می رفت وناگفته نماند که موقع برگشتش با تمام
سعیای که میکرد که رنگ نگیرد اما رفتارش کمی عوض می شد که من تا یکی دو روز
خودم را در تیررسش قرار نمی دادم تا دوباره به حالت عادی برگردد ، از برگشتنم راضی
بودم ،هر چند که همه چی خوب نبود ولی من به همین هم راضی بودم ، دنبال یک زندگی
رویایی نبودم ، همینکه یک زندگی عادی را تجربه میکردم و همسرم با تمام بد قلقیهایش
دوستم داشت برایم کافی بود ، توی این چند ماه جمشید چند دفعه مرا به خانهی بابا فرستاده
بود ولی خودش روی آمدن خانهمان را هنوز نداشت....
همانطور که یک دستش دور گردنم پیچیده بود، دست دیگرش را جلوی چشمانم تکان داد و
با عشق نگاهم کرد
_کجا رفتی ؟!...غصه نخور هوو سرت نمیارم!!
دستش را از دور گردنم برداشتم وهمانطور که به طرف آشپزخانه میرفتم گفتم:
_چه خوش خیالی ،اگه مثل من بهت دادن برو چند تا بگیر...
مسیر رفتنم را با نگاهش بدرقه کرد
160
[Type here]
_حا چرا قهر می کنی ،کجا می ری...
کتلت ها را زیر و رو کردم و جواب دادم
_قهرم کجا بود ، دارم کتلت سرخ میکنم ،اگه بیشتر بمونم باید غذای سوخته بخوری ....
توی چهارچوب آشپزخانه ایستاد
_آخ جون کتلت ! امروز چه خبره غذای محبوب منو درست کردی؟!
خنده ام گرفت ،این حرف هر روزش بود به همه ی غذاها می گفت ،غذای محبوبش ...
_کدوم غذا ،غذای محبوب تو نیست...
حالت تفکر گرفت و انگشت اشارهاش را به کنار پیشانیاش زد
_خرچنگ دریایی...
این هم جواب هر روزش بود...
سری برایش تکان دادم ، حرارت گاز را کم کردم ودوتا چای ریختم واز آشپزخانه ببرون
زدم
از آشپزخانه ببرون زدم
پشت سرم آمد
_نفس ،خرسی که خریدم قشنگه؟!
از روزی که برگشته بودم ،روزی نبود که یک عروسک ،کوچک یا بزرگ ،نخرد و خانه
نیاورد...
_جمشید چند بار بگم اینقدر عروسک نگیر ،دیگه خونه جا نداره ، آقا مامان منم دارن
سیسمونی درست میکنن ،اینقدر عروسک دیگه نمیخوایم ،خونمون با عروسک فروشی
اشتباه گرفته می شه ،
انگشتش را روی بینیم گذاشت وگفت:
_آی آی آی ،دیگه خیلی حسود شدی به بچه ی منم حسودیت می شه!
_باز من یک حرف جدی زدم ، تو با شوخی جوابمو دادی
_وقتی پیش توام دلم نمی خواد از زندگی واقعی حرف بزنم ،حالا پاشو زیر غذا رو خاموش
کن کارت دارم ؛