رایگانملیحه بخشی

153

[Type here]

نفس بی تو دارم دق میکنم

صدایش می لرزید واشک توی چشمانش حلقه بسته بود

_نفس اون خونه بی تو شکنجه گاه منه ،نفس اگه نبخشیم قلبم میترکه ، نفس داغونم

،تنهام نذار....

آمدم دستم را دوباره ازدستش بیرون بکشم که محکم تر بین دستانش گرفتش

با خشم به طرفش چرخیدم

_جمشید تمومش کن ! تو استقلال نداری ، به من اعتماد نداری !چندبار دیگه می خوای

همه چیز رو ویرون کنی و بعدش بیای معذرت خواهی ....

چند بار دیگه می خوای ببخشمت ، چند بار دیگه باید تا پای مرگ برم ، همه ی اینا به درک

، من نمی تونم کنار مردی زندگی کنم که هر روز یک تهمتی بهم می زنه ،من نمی تونم

کنار مردی زندگی کنم که برای خوشحالیش هم از مامانش اجازه می گیره ...

من نمیتونم با مردی کنار بیام که حرف مامانش از زندگیش مهمتره....

اشکهایم روی گونه هایم رژه میرفتند ،

دست جلو آورد که رد اشکهایم را پاک کند ، صورتم را عقب کشیدم واز روی صندلی بلند

شدم ، بطری آبم با صدای بدی پخش زمین شد، ومن روبرگردوندم

مستاصل صدایم کرد

_نفس؟ غلط کردم ....کجا می خوای بری؟!

اشکایم را با پشت دست محکم پاک کردم وگفتم :

_هرجایی که تو نباشی....

بطری را از روی زمین برداشت واز جایش بلند شد ، دقیقا پشت سرم قرار گرفته بودبا

دستش سر شانهام را لمسی کرد که بوی دلتنگی میداد و محزون زمزمه کرد

_تو اینجا کار داری ، تو بمون ، من میرم...

لحظهای مکث کرد وبعد با قدمهای محکمی رفت...

دور شدنش را نگاه می کردم ، نزدیک آب سرد کن شد ،بطری آب رو شست و پر از آبش

کرد وبه طرفم برگشت ، شیشه رابه طرفم گرفت

154

[Type here]

_بیا اینم شیشه آبت ، بشین خسته می شی ، ....من رفتم...

واز من دور شد ولای جمعیت گم شد....

و پیج کلینیک اسم و شماره ی مرا صدا می زد....

لحظهای درنگ کردم تا حال و هوایم برای رفتن داخل اتاق متخصص زنان خوب

شود....آنقدر از رفتارش کینه توی دلم جمع شده بود که نتوانم به این راحتی و با این یکی

دو حرکتی که زده بود ؛ با او راه بیایم... و این قلبم را به تلاطم انداخته بود....

هرچه فکر میکردم رفتار بیرحمانهی آنروزش فراموشم نمیشد ، مخصوصا که سنگدل

بودنش داشت به قیمت از دست دادن بچهامان تمام میشد....

دکتر زنان خانم مهربان و با تجربهای بود و قبل از اینکه معاینهاش را شروع کند ذهنم را

درگیر حرفهای دیگری کرد و از شوهرم و سوال پرسید و من کم و بیش داستان را براش

گفتم...

وقتی که معاینهام کرد و صدای قلب بچهام را توی اتاق پخش کرد ، گفت که صدا را ضبط

کنم و برای پدرش بفرستم.

صدای جذاب گوروم گروم قلب جنینم را ضبط کردم ولی برای پدر بیرحمش نفرستادم ، دلم

نمیخواست دوباره به خانهاش برگردم.

تمام گوشیم پر شده بود از تماسهای بیجواب جمشید و پیامهایی که حتی

نخواندهبودمشان....

اما وسط زمین و هوا مانده بودم ، یک طرف از اینکه بخواهم بچهای بیبابا را سرپرستی

کنم ترس داشتم و از طرفی از بابایی که هنگام عصبانیت مغزش تعطیل میشد هراس داشتم

کت ودامن کرم رنگی که مامان برایم خریده بود را به اصرارش پوشیده بودم وموهایم را با

گیره بالای سرم جمع کرده بودم ، با آرایش ملایمی که کمی از آن رنگ پریدگی صورتم کم

کند ، با ابروانی گره خورده تکیه به پشتی مبل داده بودم ، و مامان خودش خانه را ترک

کرده بود ، طاقت دیدن جمشید را دیگر نداشت ....

بابا با صدایی که در لابهلای تاروپودش خشم یافت میشد ، مخاطب قرارش داد

_خب می شنویم...

جمشید چشم از من گرفت وگلویی صاف کرد

155

[Type here]

_پدرجان ! قبلا هم بهتون گفتم ،من از کارها وسهل انگاریهام پشیمونم ونبود نفس تو خونه

ام ،درس تلخی بهم داده ، پدرجان خونه بدون نفس برام جهنمه ،اومدم از شما ونفس عذر

خواهی کنم ، اومدم چراغ خونهام رو ببرم

خندهی تمسخرآمیز کوتاهی زدم و دوباره گره روی گره ابروانم انداختم و نگاه جمشید با

التماس روی صورتم لغزید

بابا کمی توی جایش جابه جا شد

_آقا جمشید می دونی که بعد از اتفاقهایی که افتاد ،ما اعتمادمون رواز شما از دست دادیم

،با چند تا عذر خواهی و اومدن و رفتن من نمی تونم جون بچه ام رو به خطر بندازم ،یادته

که با چه حالی ،رهاش کردی ؟!....

فکر اون روز مثل تلخترین خاطرهی عمرم از جلوی دیدگانم گذشت

تازه بابای جانم شما از تمام کارهایی که به سرم آورد خبر نداری....

جمشیدسر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید

بابا ادامه داد

- اینکه چندین دفعه اومدی و جلوی روم معذرت خواهی کرد و نسبت به نبود نفس تو

خونهات بیخیال نبودی ، خوبه ! ولی خیال ما رو راحت نمیکنه ! نفس قلب و جونه منه اگه

براش اتفاقی بیفته من باعث و بانیش رو نمیبخشم....اگر هم میبینی الان باهات راه میام و

صبوری میکنم فقط محض اون موجود بیگناهیه که قراره شماها پدر و مادرش باشین...آقا

جمشید من بدون تضمین دیگه دخترم رو دستت نمیدم ، باید اول از همه دل خودش باهات

صاف بشه و بعدش هم باید حق طلاق را بدی به نفس!

نگاه جمشید تا صورت من چرخ خوردو ممتد نگاهم کرد

و من همانطورناراحت وعصبانی و غضبناک خیرهاش شدم و با تنفر لب زدم

_بابا !

نگاه بابا هم با نگاه جمشید همسو شدو به طرفم برگشت

- من دیگه نمی تونم با این آدم زیر یک سقف زندگی کنم ،من از جمشید میترسم!

تحیر به رنگ نگاهش اضافه شد واسمم را درد صدا کرد

_نفس !!!

156

[Type here]

از روی مبل بلند شدم

- اسم من رو روی زبونت نیار ! حرفم یک کلامه ! چرا اومدی اینجا برو ور دل مامان

جونت !

توی نگاهش زل زدم

- اصلا از مامانت اجازه گرفتی اومدی اینجا ؟

او هم بلند شد وبه طرفم آمد ،دستم اسیر دستش شد

دستش یخ کرده بود ،یخ تر از دستهای من....

صدایش هم مثل دستهایش میلرزید

_نفس من بدون تو می میرم !

دستم را از دستش بیرون کشیدم

- دروغگو!

بابا از جایش بلند شد و در حالی که نگاه میدزدید به طرف اتاقش قدم برداشت

_من می رم اتاقم... شما حرفهاتون روبا هم بزنید

میخواستم به بابا بگویم من حرفی با این به ظاهر مرد ندارم که به محض ناپدید شدن بابا

پشت در اتاقش، دستم را ناغافل گرفت و تا لبهایش بالا برد و درحالی که دستم رابین

دستانش میفشرد با دلتنگی چند بار پشت دستم را بوسید

با جدیت توی چشمهایش خیره شدم

_جمشیدبرو ....از من دست بکش ! من نمی تونم با یک مرد بچه ننه ، که نمیتونه برای

خودش وزندگیش تصمیم بگیره زندگی کنم ،جمشید من از تو میترسم ،از خشمت میترسم

،که وقتی عصبانی میشی و دیگه منو نمیشناسی ،دیگه صدام رو نمیشنوی ،ناله هام رو

نادیده میگیری ...

هوای ریههایم را از بین لبهای جمع شدهام بیرون فرستادم

- جمشید تویک شخصیت مستقل نداری ،می ترسم باهات راه بیام ،میترسم دوباره هدف

خشم وتهمت وحیله مادرت بشم ، می ترسم با کوتاه اومدنم آتیش به زندگی خودم و بچهام

بکشم....