رایگانملیحه بخشی

توی آشپزخانه وپشت میز نهارخوری نشسته بودم وچای شیرینم را هم میزدم که بابا داخل

آشپزخانه شد ،

سلام دادم وبه احترامش از جام بلند شدم

بابا هم جواب سلامم را با مهربانی داد و صندلی روبرویم نشست ، قبل از اینکه بنشینم یک

چای خوش رنگ براش ریختم وجلویش گذاشتم

149

[Type here]

_ممنون نفس بابا!

با لبخند لب زدم

_خواهش می کنم...

کمی سکوت کرد و بعد گفت

_نفس جان! حوصله داری چند کلمه با هم حرف بزنیم.....

بلافاصله در نگاهش خیره شدم

_در مورد جمشید؟!

بابا استکان چایش را توی دستش گرفت و نگاهش را معطوف بخار چای کرد

_درمورد خودت ! زندگیت و البته جمشید.....

اخم کردم و با تشر گفتم

_بابا نمی خوام در مورد جمشید حرفی بشنوم ...بابا هنوز دارم کابوس رفتاراش رو میبینم

! جمشید یک مرد سست عنصره ....

بابا دستش را به علامت سکوت بالا آورد

_هیس ، یکم صبوری کن بابا ،ببین چی می خوام بگم بعدش هرچی تو گفتی قبول ،باشه

بابا!

چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم ، به پشتی صندلی تکیه زدم

_چشم بابا!

بابا چایش را کمی مزمزه کرد و گوشهی لب به دندان گرفت

_جمشید از اونروز چند بار دیگه یا بامن ملاقات داشته ،یا تلفنی باهام صحبت کرده ،خیلی

پشیمونه ! خودش می دونه چه غلطی کرده ،

وسط حرفش پریدم

_دروغ میگه بابا....

بابا نگذشت بقیهی حرفم را بگویم و خودش ادامه داد

_قرار شد اول خوب گوش کنی ،بعد نظر بدی ....

150

[Type here]

خجالت کشیدم وسرم را پایین انداختم

استکان چایش را روی میز برگرداند و در حالی متفکر کلماتش را برایم زمزمه کرد

_نفسم ،من یک روزی ،بهت گفتم روانتخاب جمشید بیشتر فکر کن ،ولی تو گفتی مطمئنی

از انتخابت ! امیر علی گفت جمشید مناسب نیست ،بازم روحرف خودت پافشاری کردی...

مامانت باهات قهر کرد ، محل ندادی ! عمهات مجلس خواستگاری ترتیب داد به روی خودت

نیاوردی و حرف خودت رو زدی....

سری تکان داد و افسوسوار نفسی بیرون داد

- الان من قصد سرزنش کردنت روندارم دختر بابا، الان هم هر تصمیمی بگیری مثل کوه

پشتتم ... ولی بابا الان پای یک بچه این وسطه و جمشید واقعا پشیمونه وصدتا قول وقسم

هم داده که راه گذشته روتکرار

نمی کنه ،من می گم یکم به دوباره شروع کردن فکر کن نه به خاطر خودت تنها ،بلکه الان

باید به فکر بچه ای که تو راه داری هم باشی ،تو در قبال زندگیه اونم ،مسئولی بابا!

جمشید باید ادب بشه والبته اگه خواستی برگردی باید محضری ضمانت بده ، حق طلاق رو

بگیر و حضانت بچهات رو که بعدا نتونه برات موش بدوونه ....ولی یک فرصت دوباره

بهش بده اگه ازاین امتحان سربلند در اومد که چه بهتر ولی اگه روفوضه شد خودم باهات

تا ته خط جدایی هستم ، خب بابا حالا میتونی خوب فکراتو بکنی وبعدا نظرت رو بهم بگی

...

بابا چایش را یک جرعه سر کشید وآشپزخانه را ترک کرد ومن ماندم ویک دنیا فکر ویک

سرنوشت نامعلوم و جمشیدی که شخصیتش برایم رو به سیاهی رفته بود ...

فقط موجود چند میلیمتری درون وجودم مجبورم میکرد به زندگی دوباره با مردی که فقط

نام مرد را یدک میکشید؛ فکر کنم.....

دکتر زنان ، وحشتناک شلوغ بود ؛

با کلی زحمت ،اینترنتی ازاین دکتر وقت گرفته بودیم ،

برای سونو مجبور بودم شیشه ،شیشه آب سر بکشم واین بی پروا روزه خوری ، توی ماه

رمضان آزارم میداد ، مامان از روی صندلیش بلند شد وبه طرفم آمد

151

[Type here]

_نفس من یک کاری دارم تا بیرون برم ،بر می گردم ،از نظر تو که اشکالی نداره ، آره؟!

سر شیشه آب را بستم وگفتم :

_نه برید مامان ،هنوز که خیلی به نوبت من مونده ،راحت باشید ؛

مامان پیشانیم را بوسید ویک جور خاصی نگاه م کرد ورفت...

شانهای بالا انداختم وبا خودم به حالت خاص نگاه مامان فکر کردم...

از آنجایی که ایستاده بودم به حضار توی سالن نگاهی انداختم ، هر گوشهای از سالن

انتظار دو یا سه خانم کنار هم نشسته وبا هم مشغول حرف زدن بودند ،بعضی ها هم مجله

ای به دستشان گرفته ومطالعه می کردند ویک عده ای هم بودند که با همسرهایشان آمده

بودند ....

بی حوصله روی صندلی که دوروبرش خالی بود نشستم ، دربطری آب معدنی را که حالا از

آبسرد کن کلنیک آب کرده بودم را باز کردم و با زور واکراه یک قلوپ بزرگ دیگر به سمت

حلقم فرستادم ، وقتی سر شیشه را محکم می کردم ،چشمم به مردی افتاد که لیوان یک بار

مصرف را برای بار چندم آب می کرد وبه سمت همسرش می برد واو هم ناز کنان لیوان را

پس می زد واز زیاد خوردن آب شکایت می کرد و مرد با مهربانی بیشتر و قربان صدقه

رفتنش آب را به خورد همسرش می داد وچیزی در گوشش میگفت وهر دو از خنده ریسه

می رفتن...

لبخندی از این حرکاتشون روی لبم جان گرفت...

الهی شکر هنوز کسانی بودند که عشق چاشنی زندگیشان بود...

هنوز مسخ رفتارشان بودم که احساس کردم مردی کنارم نشست ،از این که مردی این قدر

راحت کنار یک زن نامحرم بشیند ،خون تو رگهام به جوشش آمد...

اعصابم به هم ریخت و زیر لب غری زدم واز جایم بلند شدم تا من از کنارش بروم که دستم

توسط همان مرد کشیده شد

یک آن قلبم از حرکت ایستاد و نفس توی سینهام حبس شد

_کجا خانمی؟!

دستم را به سرعت از دستش کشیدم وبا وحشت به طرفش برگشتم و قصد کردم تا فحش

آبداری نثارش کنم که چشم در چشم جمشید شدم

152

[Type here]

ازاینکه یک نامحرم دستم را لمس نکرده بود ،نفس راحتی کشیدم ، چشم بستم و روی

صندلیم برای لحظاتی ولو شدم ...

که صدایش دوباره توی گوشم زنگ زد

_ترسوندمت ؟ مگه نفهمیدی منم؟

چشم وا کردم وبه صورتش خیره شدم ،صورت تیغ زده اش حالا با ریش های نا مرتب ویک

سیاهی زیر چشمش درب وداغان به نظر میرسید ،دلم کمی به حالش سوخت ولی یاد سیلی

که نثارم کرد افتادم که دست روی سیاهی زیر چشمش گذاشت و شاکی گفت

_دسته گله پسر عمه ی خشنته!

روی صندلی محکم نشستم و نگاهم را از نگاهش دریغ کردم

_دستش درد نکنه ! کم زده !

_اون که بله!

داشت نقشه میریخت هم کلامم شود ، خواستم سد راهش شوم

_جمشید اینجا چکار می کنی ؟؟

کم نیاورد

_اومدم ببینم حال زنم چطوره ! حال بچه ام چطوره؟!...

اخم در هم کشیدم و به دورو بر نگاهی کردم و پرسیدم

_بچهات ؟ کو بچه ات نمیبینمش ،کدوم یکیه؟!

متعجب وکشدار اسمم را صدا کرد

_نفس...

توی چشمانش زل زدم و با تنفر کلمات را توی صورت کوباندم

_یادم میاد گفتی این بچهی تو نیست ، یادم میاد داشتی به خاطر این بچه منو می

کشتی...یادم میاد مرگش رو از خدا خواستی ....

دستم اسیر دستش شدومحکم فشردش

_غلط کردم !...هرچی بگی درسته ، یک کثافتی خوردم که مثل خر تو گل موندم....نفس بی

تو دارم دق میکنم!