رایگانملیحه بخشی

صدای زنگ خانه ،سکوت مطلق اتاقم را شکست ،وبعد ازاحوال پرسی زمزمه واری ،

دوباره سکوت بر جو خانه حاکم شد...

نمی دانستم چه کسی مهمان خانهمان شده که با آرامش وسکوت با او معاشرت می کردند و

دلم هم اصلا نمیخواست اتاقم را ترک کنم و با کسی روبرو شوم ولی نیم ساعت بعد که

دوباره زنگ خانه به صدا در آمد ایندفعه حواسم جمعتر شد ، نادربود دریک ساعت دوبار

در خانهمان زده شود و این دفعه بعد از احوالپرسی ، صدای دادو بیداد بود که از پذیرایی

بلند شد...

مضطرب ودلواپس شالی به روی سرم انداختم وبه طرف پذیرایی قدم تند کردم....

چه شده بود که جو سکوت خانه شکسته شده بود؟

چندصدای مردانه درهم ترکیب شده بود و ضربان قلبم را به اوج رسانده بود...

صدایی که ازبقیه صداها ولومش بیشتر بود صدای امیر علی بود ، پس او هم جزء مهمانها

بود!

امیر علی داد میکشید

145

[Type here]

_چرا اومدی اینجا ؟ بی غیرت بیناموس ...حیف اسم مرد که روی تو بزارن... گمشو از

این خونه بیرون...

وصدای بابا که سعی در آرامش محیط داشت

_امیر جان ! آروم باش ! حالا با هم حرف میزنیم...

و امیر یک درجه هم کوتاه نمیآمد

_دایی چرا تو خونتون راهش دادید ؟! دایی یادتون رفته با نفس چکار کرده ؟! دایی این

نفس رو به حد مرگ زده بود...

پای رفتنم سست شد ، در اتاق خشکم زد...

یعنی جمشید آمده بود ؟

بعد از این همه مدت ؟

باچه رویی؟!

آمدهبود چه بگوید؟

_توچرا جوش آوردی ،نفس خودش هم زبون داره هم بزرگتر ...

صدای خودش بود ، مثل قبل پررو و طلبکار!

قدمهای سستم را به داخل هال هدایت کردم وحالا تصویر همه مقابل چشمانم دیده می شد ،

سه مرد که تنگاتنگ هم ایستاده بودند

وامیری که چهرهاش به سیاهی میزد و به طرف جمشید یورش برد ویقهاش در مشتهای

مردانه اش اسیر شد وبابا که وسط آن دو میانداری میکرد...

صدای غرش امیر که توی صورت جمشید فرود میآمد تنم را لرزوند

_چرا ؟ چرا؟!...می خوای بدونی چرا ؟!یقهاش را بیشتر به طرف خودش کشید و حلقهی

دستانش را محکم تر کرد ، من که حدس میزدم میخواد تقاص رد انگشتهای جمشید دور

گلوی مرا بگیرد و نعرهای زد که صدایش خانه را به ارتعاش انداخت

- چونکه جون بی جونش رو به من سپردی وخودت فرار کردی ،...چونکه داشتم از صدای

کم شدن نفساش سکته می کردم ، چونکه درد میکشید وتوی محرمش تنهاش گذاشته بودی

ومنم نمی تونستم هیچ کاری براش بکنم ، چونکه صد دفعه می خواستم تصادف کنم تا

رسوندمش بیمارستان ،چونکه...

146

[Type here]

وبابا بالاخره دستای امیر را از نبرد با یقهی جمشید جدا کرد ودست دور شانهاش که از

حرص محسوس میلرزید ؛ انداخت و با چند قدم روی مبل نشاندش و امیر علی آرنج

دستهایش را روی زانوانش ستون کرد و دستهایش را بین موهایش فرو کرد ومامان

رادیدم که من را دید ولی توجهی نکرد ولیوانی را که محتویاتش را هم می زد را به امیر

علی رساند...

ومن مبهوت بین غیرت وبی غیرتی ایستاده بودم.

سکوتم کافی بود باید حرفی میزدم

ایندفعه نوبت غرش من بود

_نامرد ! اینجا چه کار می کنی ؟!

اولین نگاه که به طرفم برگشت نگاه امیر علی بود و بعد همهی نگاه ها به سمت من

برگشت

و صدای مظلوم نمایش

_نفس....

با تمام وجود دادزدم

_اسم منو نیار....! لعنتی اسم منو نیار ! گفتم اینجا چکار می کنی؟!...چرا اومدی اینجا ؟!

اومدی ببینی که مُردم ،برام فاتحه بخونی ....؟!

ها بگو دیگه ،اومدی خبر مرگمو برا مامانت ببری...؟!

مامان به طرفم دوید تا آرامم کند ولی از پسم برنیامد که از ماجرا دورم کند

وقتی پاییزم بهار شد[ ,11/11/11 ,9:19 AM]

[ Forwarded from وقتی پاییزم بهار شد ]

#پست۵۰

#وقتی_پاییزم_بهار_شد

147

[Type here]

مامان به طرفم دوید تا آرامم کند ولی از پسم برنیامد که از ماجرا دورم کند شالم را از روی

گردنم کمی پایین کشیدم ، امیر نگاه گرفت و من با همان صدای پر خراشم ادامه دادم

- ببین تازه رد انگشتات از روی گردنم کمرنگ شده ....اومدی دوباره ضرب دستت رو

نشون بدی ؟ بفرما این گردن من !

جمشید سر به زیر انداخته بود

بابا در آغوشم گرفت وکشان ،کشان به طرف اتاقم می بردم ومن بیتوجه از بین دستان

پرزور بابا همانطور داد می زدم

_آره جمشید ؟ واسه خبر مرگم اومدی ؟ بله من مُردم ،برو خوشخبری واسه مامانت ببر ،

ولی به خداوندی خدا راضی نیستم تو زیر جنازه ام رو هم بگیری ،به خدای احد و واحد

راضی نیستم ! برو جمشید ،از خونه بابای من برو گمشو ،جایی که من نفس میکشم نباش

،ازت متنفرم ،متنفر...

وآخرین حرفهایم را در حالی می زدم که بابا من را به آغوش مامان توی اتاقم سپرده بود

ومن همراه درد وآلام روحم ، دیوانه وار گریه می کردم ومامان دلجویانه دست روی کمرم

می کشید وموهایم را بوسه باران میکرد و همراه من اشک میریخت...

کمی که آرامتر شدم مامان مرا روی تخت نشاند وصورتم را توی دستهایش گرفت

_نفسم ،آروم باش مادر،منو وبابات همراهتیم ،تنهات نمی زاریم ،یکم هم به فکر بچه ات

باش ،می دونی استرس چقدر براش بده؟!

بچه !

بچه ی من !

او وسط این دعواها چکار می کرد ؟

چرا به این دنیای تاریک دعوتش کردیم؟

زارزدم

_مامان ،نمی خوام به دنیای سیاه منو جمشید بیاد....

مامان لبش را زیر دندان برد وگفت:

_خدامرگم ،ناشکری نکن نفسم ، اون هدیه خداست حتما تو بودنش حکمتیه...

148

[Type here]

ودرهمین موقع دراتاق باز شد وبابا توچارچوب در ظاهر شد

_رفت!

با بغض لب زدم

_چی می خواست بابا؟!

بابا به چارچوب در تکیه کرد و نفسش را فوت کرد

_اومده بود معذرت خواهی ،می گفت پشیمونه !....

دستهام مشت شد و صدایم بلند

_بی خود کرده! ...همش دروغه !...اگه آدم بود منو تو اون حال ول نمی کرد

_هیس! بابانفس آروم باش !برات خوب نیست ، کسی معذرت خواهیش رو قبول نکرد...فعلا

هم در موردش حرف نمی زنیم تا تو کمی آروم بشی ...

و رو به مامان کرد

- خانم پاشو یک چیزی هم برای نفس بیار رنگ به رخ نداره....

مامان دست روی دست زد و بلافاصله از جایش پرید

_خاک توسرم از بس شوکه شدم ازحالش فراموشم شد

وباسرعت به طرف آشپزخانه دوید

بابا هم وقتی امیرعلی صدایش کرد از اتاقم رفت

ومن بعداز خوردن شربت بهار نارنج مامان ، با ذهنی شلوغ و خسته روی تخت دراز کشیدم

و کم کم به خواب رفتم.