رایگانملیحه بخشی

140

[Type here]

بابا دستم را توی دستش فشار داد

_می برمت خونه خودمون ، دیگه سایه ات روهم نشونش نمیدم ، لیاقتت رو نداره !

و دندان روی هم سایید...

نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت ،بود ونبود جمشید حالم را خراب می کرد ، مثلا

شوهرم بود و خود ناکسش بود که مانند دژخیم به جانم افتاده بود ،دوباره اشک توی

صورتم قدم زد و بابا دلجویانه صدایم کردم

_نفس عزیزم ! چراگریه میکنی ؟ دیگه خودم هواتو دارم نمیزارم هیچ بنی بشری اذیتت

کنه!

دقایقی بین بازوان ستبرش که بوی خالص حمایت میداد به اسارتم کشید و من آرامش

گرفتم

بحث را از جمشید وتلخی های وجودش با یک سوال به راهی دیگر تغییر دادم

_بابا ؟مامان کجاست؟

_ازحال تو فقط منو وامیر خبر داریم ،می دونی که عروسیه نازنینه ، تو حول و ولای جهاز

بردن و کارهای دیگهشن .....ازشون پنهون کردیم تا عروسی تموم بشه بعد بگیم ، هرچی

دوست داشت تو باشی ، نشد که نشد...

بابا نفس غمگینی کشید و من خیالم بابت برپایی عروسی نازنین ، با آسودگی همراه شد

_خوب کاری کردید بابا ،حال من برای همه سمه!

به چشمهایم خیره شد

_اینطوری نگو بابا ،دلم خون میشه ،گفتم مامانت و اسما و نازی حال تو روبفهمن

عروسی روبهم میزنن میان بیمارستان ،خوبیت نداره!

سر به تایید تکان دادم

_کار درستی کردین ، ببخشین بابا تلخ جواب دادم ،شرمنده تونم....

هنوز حرفم تمام نشده بود که امیر با "یاللهی" وارد اتاق شد؛ازشرم حضور این مرد واقعی

سر به زیر انداختم

امیر بابا را مخاطب قرارداد وگفت:

141

[Type here]

_دایی ، مگه نمی خواین برین دیر شد، ها...

بابا مگر کجا می خواست برود؟

بابا دست مرا توی حجم دستانش فشرد و به امیر نگاهی انداخت

_امیر دلم راضی نمی شه نفس رو تنها بزارم...

_دایی حالتون رو درک میکنم ولی اونا منتظرتونن ،می فهمن اتفاقی افتاده ، می ترسم از

زن دایی و مامانم اونجا رو ول کنند بیاد دنبال ما....

نگاهش اریب من شد

- شما برید من حواسم به نفس هست...

نفس ،نفسش توی سینه حبس میشود وقتی تو حواست به او باشد

حالا که فهمیده بودم بابا کجا باید برود ، خودم را داخل بحث انداختم

_آره بابا برید ، من یادم رفته بود شما هم باید باشید ....بابا!برید نازنین به وجودتون نیاز

داره ، من که الان خوبم....

وروبه امیر کردم

_شما هم برو ،من خوبم ...

اخم در هم گره داد وبا نگاهی مثل یک شیر خشمگین توی چشمهایم زل زد

_لازم نکرده برا من نسخه بپیچی ،نسخه های تو همش آدمو راهی جهنم میکنه ...

بابا دست امیر را گرفت واسمش را با تذکر صدا کرد

_امیر علی...

سری تکان داد و نفسش را با صدا بیرون داد

_ببخشید دایی ،از دستش ناراحتم....

ومن نگاه دزدیدم ، حق داشت ، شریک غمهایم کرده بودمش...

بابا هوفی کشید

_می دونم دایی ولی الان وقتش نیست ،نمی بینی حال وروزش رو...

وروبه من گفت:

142

[Type here]

_بابا نفس ! دلم راضی نمی شه ،چکار کنم ؟ من برم؟

زود جواب دادم

_بله برید، بابا نازی منتظرتونه ،من خوبم...

وصدای زنگ گوشی امیر فضای اتاق رو پر کرد

_سلام مامان..

_آره ،دایی دارن راه میفتن

_گفتم که حال مادر جمشید بد شده نفس نمی تونه بیاد....

_مامان جان ،دروغم چیه ،بیاین الان دختر داداشتون سُر ومور وگنده ،روبروی منه!

از عبارتی که برای سلامتی من به کار برده بود لبخندی گوشه لبم آمد و دوباره حواسم به

مکالمهاش جلب شد

_منم نمیام ،جای جمشید ونفسم دیگه !....زشته تنهاشون بزارم

_علاقه ای به مجلس عروسی ندارم ،خودت می دونی که...

_آخ مامان ، تو وزن دایی منو کشتید ،بیاین با این دختر داداشتون صحبت کنید خیالتون

راحت بشه...

ولبخندی زد وادامه داد

_خداشانس بده...

وبلند تر خندید وگوشی را به سمت من گرفت

_مامانمه ،می خواد حالت رو بپرسه

ودست روی گوشی تلفنش گذاشت و با صدای آرام گفت

_بهشون گفتیم قلب مادر شوهرت درد گرفته اومدیم بیمارستان ...

وگوشی را به دست من داد

صدای شیرین عمه از توی گوشی میآمد

_نفس ،نفس ، عمه چرا جواب نمیدی؟

لبخندی زدم و لحظهای غمهایم فراموشم شد

143

[Type here]

_سلام عمه جونم!

صدایش اوج خواستن را منتقل میکرد

_سلام ورپریده ،کجایی ؟دلمون برات یکذره شده !

_عمه جونم حال مامان جمشید بده ،موندگار شدم

رگهای از غم توی صدایش طنین انداخت

_سلام برسون بهشون ، بهشون بگو مجلس تموم بشه میایم دیدنشون .... ولی حیف شد

نفسم گفتیم به هوای عروسی ، می بینیمت

هوای ریههایم را آرام بیرون فرستادم ، چه خانوادهی خوبی داشتم و گیر چه خانوادهای

افتاده بودم!

_ببخشید عمه نشد دیگه ،حال همه خوبه عمه جون ؟مامانم ،نازی؟!

_آره عمه ، همه خوبیم ، خیلی سرشون شلوغه استرس این روزها هم خواب و خوراک

واسهی نازی و مامانت نذاشته ،خلاصه همه دلتنگتیم!

قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت

امیردستش رابه طرفم دراز کردو آهسته زمزمه کرد

_گوشی روبده من ،باز شروع نکن ،حالت خوب نیست ،نمیفهمی؟!

بغضم را فرو خوردم و از عمه خداحافظی وگوشی را به دست امیر دادم

بابا که رفت هیچ حرفی بین من و امیر علی ردوبدل نشد وبینمون فقط سکوت بود وسکوت

بود وسکوت...

امیر علی صندلیش را ، نزدیک ترین جا به پنجره اتاق و روبه فضای باز بیمارستان قرار

داده بود وپشت به من خیره به آن محیط شده بود ؛ انگار با من و تصمیمهایم قهر کرده

بود...

من هم که گهگاه بر اثر داروهایی که به سرمم تزریق میکردند ،به خواب می رفتم ونمی

دانم چه مدت بعد چشم باز می کردم و دوباره قامت امیر بود که توی قاب نگاهم مینشست

واز نظر می گذروندمش واز سکوت اتاق وصدای قطره های سرم دوباره به دنیای بی

خبران میرفتم ،

144

[Type here]

نمی دانم چه موقع روز یا شب بود که چشم باز کردم وبه جای امیر ایندفعه توی اتاقم با

حضور بابا مواجه شدم .

با کت وشلوار خوش دوختش ، سر به روی تخت من به خواب رفته بود؛

عروسی نازنین تمام شده بود...

...........

خیلی زود بابا ومامان من را به خانه خودشون بردن ، ودریغ حتی از یک تماس از جمشید

که جویای حال زنش بشود.....

حال بدی داشتم ،شاید افسردگی هم شریک حالم شده بود ،چون ازتمام اوقاتی که گیر

میاوردم برای اشک ریختن بهره می بردم ، مامان وبابا هم تمام تلاششون این بود که تا

جایی که امکان داشت من را تنها نگذارند و حسهای منفی وجودم را از دورو برم دور

کنند.....