رایگانملیحه بخشی

135

[Type here]

آخ پدرم پشت خط بوددلم برای آغوشش ضعف رفت

-آره جای نفسم ....

-دایی یه لحظه صبر کنید ببینید چی می گم ..

-نه خوبه ...یعنی .... دایی من هستم دلواپس نشی فقط ....فقط یکم حال نفس بده...

بیتاب دم عمیقی گرفت

-نه دایی جان ! بزار حرفمو بزنم ....دایی من هستم دیگه ...فقط گوش کنید چی می گم....

نگاهش به صورت بیرنگ من چرخید

-دایی ،.... جمشید نمیاد نفسو ببریم دکتر ...

و به آسمان زل زد ، احساس کردم دارد جلوی ترکیدن بغضی که درون گلویش چمبره زده

را میگیرد ، اصلا حالش خوب نبود ، اصلا.....

- دایی من نامحرمم بهش... می ترسم براش حرف در بیارن ....من از این جماعت می

ترسم.....

گوشهی لبش را عصبی جوید

-دایی فقط خودت بهم اجازه بده قول میدم خودم تا پای جونم مواظبش باشم ....

-دایی دایی ، غمت نباشه تا شما بیای من رسوندمش بیمارستان

-به من اعتماد کنید...ازجون خودم بیشتر مواظبشم!

اشکم چکید ، پسرعمه! تو مردانگی را کجا پاس کردهای که جمشید مردود آن کلاس شده

....

-فقط می خواستم دایی خودتون بگید فردا براش حرفی در نیاد،

التماس پدرم را میکرد

-لطفا خودتون رو زود برسونید...

و لحظهای چشم بست

_باشه ،باشه...چشم....خداحافظ ..

خداحافظ...

136

[Type here]

وگوشیش را دوباره در جیبش فروبرد ومثل برق خودش را توی ماشین انداخت و ثانیهای

بعد ماشین با زوزهای به سمت جلو به پرواز در آمد

عصبانیتش کم که نمیشد لحظهبه لحظه درجهاش بیشتر میشد ، من این را از اخمی که هر

ثانیه بیشتر در هم قفل میشد و از نگاهی که روبه تیرگی میرفت درک میکردم ، بیرمق از

درد صدایش کردم

- امیر علی ؟

انگار ضامن دردهایی که در دلش نهفته شده بود را کشیدم که داد کشید

- بیغیرت به من میگه اگه ازم شکایت کنی میگم من سالم با پسرعمهاش فرستادم .....

بغضبیخ گلویش را گرفتهبود ، صدایش پر از زخم بود

- میگه به همه میگم ببینید کبودی صورت و زیر گلوی نفس رو کی براش درست

کرده.....یعنی سگ با غیرت تره نسبت به ناموسش تا تو....

دستش را محکم روی فرمان کوبید که چشمانم از ترس بسته شد و نعره زد

- نامرد پست فطرت ....آدم زنش رو میزنه ؟ بیناموس زنم زدن داره؟

وقطرهاشکی که از چشمانش فرو ریخت را از توی آینه دیدم و قلبم را ذوب کرد ، درمانده

صدایش کردم

- امیر علی ...

یلدای سیاه و بارانی چشمهایش مضطرب به سمتم برگشت

-نفس باهات چکار کرده؟ اون نامرد چطور دلش اومده تو رو بزنه ؟

اشک خجلتم فرو ریخت

و او که از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردنش ورم کرده بود

- کبودی دور گردنت یعنی چی ؟ میخواسته خفهات کنه ؟

سر به زیر انداختم و هقهقم را پشت لبهای به هم چسبیدهام آوار کردم

از توی آینه نگاهش قفل من شد و حتما حالم را درک کرد که صدایش آرام شد

137

[Type here]

- نفس!..... خوبی؟

سرم را کمی بالا آوردم و پلک روی هم فشار دادم به معنی خوب بودن حالم و قطرات اشک

پخش صورتم شد

ولی خوب نبودم ، زخم بود که از هر طرف برای نشستن ، دلم انتخاب میکرد

صدایش محزون و زمزمهوار شد

- ببخش صدام رو بالا بردم....لعنتی آتیش به قلبم زد

و مرا با همین جمله کشت...

دقیقه به دقیقه یا به طرفم برمیگشت یا از توی آینه رصدم میکرد و با خورشید نگاهش

گرما توی سلولهای یخ زدهام مهمان میشد...

وگاهی که من از درد نالهای ناخواسته میکشیدم ،او هم ناخودآگاه دست از روی دهان دلش

بر میداشت و "جانی" حواله ام میکرد وزمزمه وار نجوا می کرد

_نفس قوی باش ، من کنارتم ،الان می رسونمت.....

ومن در اوج درد ذوب می شدم در حمایتهایش ،کاری که شوهر ومحرمم از من دریغ کرد...

نمی دانم کی از نهایت درد از حال رفتم، و دیگر چه بر سرم آمد را نفهمیدم تا.....

چشمهایم را که باز کردم فقط هالهای از یک مرد قد بلند را ، تار دیدم و دوباره پلکهای

سنگینم روی هم افتاد ، دوباره که بعد از زمانی که نمیدانم چقدر بود بههوش آمدم و

سوزشی در مچ دستم حواس ونگاهم را به سمت دستم کشاند

انژوکت به دستم وصل شده وچند جای دستم سیاه وکبود شده بود

_فشارت خیلی پایین بود، رگت رو پیدا نمی کردن...

صدای گرفته وخش دار امیر علی بود ، این مرد وصل بدبختیهای من شده بود وفرشته

نجات همه حالهای بدم...

کاش اینهمه درد برایش نداشتم...

عذاب وجدان داشت روحم را قبض میکرد...

138

[Type here]

نگاهم را از دستم گرفتم و رو به طرف صدای خستهای که شنیدم، برگرداندم ،کتش را به

دسته صندلی آویز کرده بود وخودش خسته روی صندلی نشسته بود، چشمهایش پف کرده

و خسته بود ،

توی مردمکهایش یک دنیا دلخوری و واماندگی خانه کرده بود

شرمندهاش بودم ، شرمنده....

زیرلب سلامی کردم

او هم کمی صاف نشست و دهان گشود

_علیک سلام ...بهتری؟

سرم را پایین انداختم و با دم عمیقی که گرفتم لب زدم

- آره ....

نگاه دزدیدم و ادامه دادم

-ببخشید خیلی زحمتت دادم

ازجایش بلند شد وبه طرف دراتاق راه افتاد

آهی کشید و سری تکان داد

_بسه نفس ! بسه...با من اینطوری حرف نزن

و موقعی که به در رسید گوشهی لبش را زیر دندان کشید

_دایی الان میاد ،رفته تو حیاط یه هوایی بخوره

واز در اتاق بیرون رفت...

سوالهای زیادی مغزم را پرکرده بود ومثل موریانه ازدرون مرا می خورد که بابا هراسان

وارد اتاق شد

_بابا ! نفس! به هوش اومدی... بابافدات بشه تو که ما رو نصف عمر کردی تو این دو

روزه عزیز دلم...

انگار بابایم را در این مدت که ندیده بودم ،به اندازه چند سال پیر شده بود ، شاید هم از

هنگامی که امیر برای حالم خبرش کردهبود اینگونه سایهی پیری چهرهاش را درنوردیده

بود....

139

[Type here]

خجالت زده ، گردنم را تا حد ممکن رو به پایین کج کردم

_سلام ، خدانکنه بابا جون نصف عمربشی

خودش را به کنار تختم رساند و سرم را با عشق در آغوش گرفت وچندبار پشت سر هم

بوسه هایی ازجنس عشق روی سرم کاشت

اشکهایم ناجوانمردانه با من لج کرده بودند وفوران می کردند ، بابا سرم را از

سینهیمردانهاش جدا کرد وبا سرانگشتانش اشکهایم را پاک کرد

_گریه نکن دخترم ،به خیر گذشت ،هم خودت خوبی هم الحمدلله بچت!

نفس راحتی کشیدم ، پس طفلک بیگناهم جان سالم به در برده بود...

ولی دردم از چه بود ، از بابا پرسیدم

_بابا راست میگید ؟ پس اون دردی که توی دلم پیچیده بود چی بود؟

لبخند تلخی زد

_آپاندیست بابا ! آپاندیس! اوت کرده بود ، دل دردت واسه اون بود ، اگه امیر علی نمی

رسید معلوم نیست چه اتفاقی برات میفتاد ،خدا به همه مون رحم کرد...

تازه سوزش بخیهرا زیر دلم حس میکردم ولی اهمیتی نداشت خبر سلامتی جنینم ، برق

شوقی در دلم تاباند ولی برایم سوال بود امیر علی دم خانهی ما چه میکرد، لاجرم پرسیدم

- بابا ؟ ...امیر علی دم خونهی ما چیمیخواست ؟

پوفی کشید

- مادرت اصرار کرد قبل عروسی نازنین بیام دنبالت تا توی جهازبرون و نمیدونم این

رسمای قبل عروسی تو هم باشی ....منم یک کار مهم برام پیش اومد به امیر طفلک گفتم

اون بیاد دنبالت ، بهش گفتم اونجا که رسید من زنگ میزنم به جمشید و اجازهات رو

میگیرم ....

سری به افسوس تکان داد

- که اینجوری شد...

ازشنیدن حرفهای بابا حضور خدا را در نزدیکیم حس کردم ونبود جمشید هم سوال بعدم بود

_بابا جمشید نیومد؟!