رایگانملیحه بخشی

6

[Type here]

_آره واقعا خیلی شجاعت به خرج داد...

وته دلم برای مهران قنج رفت ، ذوق دیدن و رفتار مرد منشانهاش لبخند ریزی را کنج دلم

مهمان کرد...

چند سال پیش بود که توی خیابون دیدمش همان اول ،دلم را به یغما نبرد اما وقتی چندین

روز پشت سر هم توی محلهمان و راه رفت وآمدم می دیدمش ، انگار به دیدنش عادت

کردم و بعد به این اتفاقی دیدنش وابسته شدم والان بعد از چند مدت اگه نبینمش چشمانم

بیمحابا دنبالش می گردند...

اگه بیرون می روم ودر راه یا دانشگاه سر راهم سبز نشود حالم گرفته است ولی بدبختانه

با این که چند ساله دوستش دارم ولی نگاه او را ندارم ، شاید باورکردنی نباشد ولی از

اینکه به دوست داشتنش اعتراف کنم میترسم و فقط توی خلوتم با خدا ، از خدا میخواهم

که مهران رو نصیب من کند!

جز من وخدا هیچ کس نمیداند من ، عاشق دل خسته مهرانم، حتی خودش....

ماهی تابه رو روی میز گذاشتم ومشغول خوردن شدم که با صدای به هم خوردن در ،

فهمیدم مامان وارد خانه شده ، روبروی دیدم که ظاهر شد، داشت چادرش رو تا می کرد که

با لبخند و دهان نیمه پر گفتم :

_به به مامان خوچکله !خونه عمه خوش گذشت حتما رفته بودید امیر جونت رو ببینی!

مامان با اون لبخند قشنگش نگاهی به غذایی که میخوردم انداخت و سرتاپام رو از نظر

گذروند

_علیک سلام نفس گلم ....نمی دونم مشکل تو با این امیر طفل معصوم چیه؟

لقمهام را کامل قورت دادم

_اوه اوه اوه ! طفل معصوم ! من مشکلی ندارم والا اونه که به کارای من کار داره

...پسرهی لوس!

مامان انگار از ماجرا خبر داشت ، اخم ریزی بین ابروهای قیطانیش کشیدو طلبکارانه لب

زد

-بله خبر دار شدم از دانشگاه می خواسته بیاد خونه هر چی به شما تعارف زده سوار

ماشینش نشدی!

یک لقمهی چرب و بزرگ دیگر برای خودم درست کردم

7

[Type here]

_اوه ! یادم رفت بگم خبر کش هم به اخلاقیات آقا اضافه کنید...

مامان با ناامیدی نگاهش رو از صورتم کند

_از دست تو نفس!

وبعد با دلخوری گفت

_حا چه وقت غذا خوردن! واسه نهار قورمه سبزی گذاشتم خودت رو سیر نکنی!

با خنده گفتم :

_نه عزیزم سیر نمی شم من همیشه برای قورمه سبزیهای شما جا دارم

دوباره لبخند روی صورت زیباش نقش بست

-نوش جونت مادر...

چادر و لباسهای بیرونش را روی دستهی صندلی مرتب آویز کردو کنار من نشست ونگاه

مهربونش را توی صورتم چرخاند.

با دست به تخم مرغهای توی ماهیتابه اشاره کردم

_بفرما یه لقمه بزن

_نوش جونت مادر

چشمکی به قیافهی مشکوکش زدم

_جون من مامان کج بشین وراست بگو ، همه با خواهر شوهراشون کارد و پنیرن بعدا شما

چرا با عمه که دعوا نداری هیچ طرفدار پسر یکی یک دونهاش هم هستی ؟

ابرو گره داد

-آی آی آی شر نشو دختر! رابطه من وعمه ات رو نمیتونی خراب کنی ،امیر علی هم تو

دست وپای خودم بزرگ شده مثل پسر خودم دوستش دارم

لقمهی آخر را توی دهانم به زور جا دادم و در حالی که به سختی درون دهانم دورش

میدادم با صدایی که به سختی فهمیده میشد چه میگویم ، طعنه زدم

_مامان گلم شما که پسر نداری؟

مامان هم نه آورد ونه گذاشت و جرق جوابم گفت

8

[Type here]

-خب داماد هم مثل پسر آدم میمونه

لقمه داشت توی راه گلویم گیر میکرد که خودم رو به اون راه زدم

_وای مبارکه ! نازی رو می خواین بدین به امیر ....

که نازی ازتوی اتاقش داد زد

_خودت رو به اون راه نزن نفس ، امیرعلی عاشق تویه !نمی خواد به ریش من ببندیش....

مامان عصبانی گفت

- چیمیگین شما دوتا خیلی هم از خداتون باشه پسر به این همهچیز تمومی شما رو بخواد

....به هم پاسش میدن ...

و نگاهش را با ناراحتی از چشمانم گرفت ، ماهی تابه رو از روی میز برداشتم و تو سینگ

پرت کردم که صدای بدی ایجاد کرد و جای اینکه جواب مامان را بدهم ، جواب نازی را دادم

_جواب حرفت نباشه غلط کرده پسره یکی یدونه لوس....

وکسی از دل بیچاره من خبر نداشت که جای دیگه ای لرزیده واین حرفهایم فقط راهیاست

تا آنها را منحرف کنم ، و حرفهایشان چون تیری قلبم رو نشانه میرفت

مامان با تعجب نگاهم کرد

_تو یه چیزیت می شه نفس ! امیر علی تنها چیزی که نداره لوسی یه ! عیب بالا پسر به

این خوبی نذار! گفتم که بچه ام همه چی تمومه ....

به مامان نگاهی کردم

_شما درست می گین....

و انگشت اشاره روی قلبم فشردم و ادامه دادم

-ولی من هیچ علاقه ای به شازده شما ندارم.... الان هم خسته ام ولم کنید

وراه افتادم به طرف اتاقم وتوی ذهنم به امیر فکر کردم واقعا همه چی تمام بود، از ظاهرش

گرفته تا اخلاق و رفتارش .... ولی برا دل اسیر من تنها یک سد بود که من به خواست دلم ،

مهرانم نرسم.

و همین موضوع باعث میشد که هرچه بیشتر از این پسر دوری کنم...

چند روزی از آن ماجرا گذشت وکسی دیگر در رابطه با موضوع امیر با من صحبت نکرد.

9

[Type here]

من هم سرگرم درس ودانشگاهم بودم من وامیر هم دانشگاهی بودیم اما هرجا میدیدمش

قبل از اینکه او من رو ببیند از یک راه دیگر می رفتم که با هم روبرو نشویم و البته استثنا

هم داشت و آن مواقعی بود که داشت با مهران صحبت میکرد ،

متاسفانه مهران وامیر با هم دوستی چندین و چند سالهداشتن ومن به ظاهر و خیلی غیر

قابل باور میرفتم که حال امیر را بپرسم ولی واقعیت این بود که آنجا حضور پیدا میکردم

که کمی عطر حضور مهران و تن صدایش را به ضربان بینوای قلبم هدیه کنم ...

رشتهی تحصیلیام به انواع خاکها ارتباط داشت و برای پروژه ام قرار شده بود چند روزی

به یکی از روستاهای اطراف شهربروم و از خاکهای آن روستا و روستاهای اطرافش

نمونه برداری کنم ؛

خسته بودم که به نزدیکی خانه رسیدم ، و امیرعلی توی نگاهم نشست که روبه در حیاط

خانهی ما ایستاده بود، خستگی و گشنگی و دیدنش آنقدر روی اعصابم فشار آورد که بابا

را در روبرویش و توی درگاهی در ندیدم .

با قدمهای بلند به سراغش رفتم و شروع کردم به نطق کردن

ـ به به! شازدهی عمه ، خیلی دلم میخواد بفهمم دم خونه ما چه خبره که همش شما

اینجایین؟

امیر علی سرش رو پایین انداخت و نگاه دزدید ولی بابا سرش رو از در بیرون آوردوبا

بهت وناباوری اول به صورتم زل زد و بعد کشدارومتعجب نامم را صدا کرد

ـ نفس!

فقط خدا میدانست چه حالی شدم ، خرابکاری از این بیشتر نوبر بود ، سرم رو از خجالت

پایین انداختم و چارهای جز عذر خواهی ندیدم

ـ ببخشید بابا !

بابا عصبانی شده بود، غرید

ـ یادم نمیاد دخترم رو اینجوری تربیت کرده باشم

همونطور سربه زیر گفتم:

ـ بابا، معذرت خواهی که کردم !

بابا هم نه گذاشت و نه برداشت محکم گفت