131
[Type here]
با کراهت کمک جمشید را برای پوشاندن مانتو وشالم قبول کردم ، بوی بدنش هم دل و
رودهام را به هم میپیچاند....
امیر که صبر وطاقتش تمام شده بود ، "یالله یالله"گویان ، خودش را به در سرویس
بهداشتی رساند
نگاهم که به چشمهای نگرانش افتاد به ثانیه نکشیده رنگ از صورتش پرید وچشمهایش
لرزان وپر شد
وای چقدر دلم برای این پسر عمه حامی تنگ شده بود !
کت وشلوارش قدو بالایش را قاب گرفته بودو ته ریشش مثل همیشه زینت صورتش بودبه
اندازه حس دوری از همهی خانوادهام امیر را تماشاکردم، او حس بودن پدرم را در کنارم
تداعی می کرد...
حس داشتن یک حامی واقعی!
انگار نفس کم آورده بود چند نفس عمیق و پلکانی کشید که سینهاش را تحت تاثیر قرار
دادو با اندوه کلمات را جان کند تا به زبان اورد
_چی شده نفس ؟! چرا پخش زمینی؟ چرا صورتت کبوده؟
ورو به جمشید کرد و بی تعلل دستور داد
_چرا واستادی بلندش کن بذارش تو ماشین ببریمش دکتر...
مادر جمشید طلبکارانه به امیرغرید
_ماهم داشتیم همینکار رو می کردیم
وچیزی در گوش جمشید زمزمه کرد
امیر علی متعجب به این مادر وپسر نگاهی غضبناک کرد و خروشید
_پس چرا معطلید ؟! چرا این دست واون دست می کنید ، این که از دست رفت....
دروغ گفتم از همهی مردها متنفرم ، من این مرد را با همه حمایتهاش ستایش می کردم!
جمشید دست زیر بازویم برد و مثل یک دشمن بیرحم جسم خستهام را از سرامیکهای
سردوبی روح خانهاش جدا کرد و به طرف خودش کشید، آه ناخواسته ای از دردکشیدم که
امیرعلی چند قدم رفته را باهول به طرفم برگشت و دادزد
132
[Type here]
_آقا جمشید می خوای بکشیش ، یکم آروم تر ،می بینی که رنگ به رخ نداره ....
و زیر لب زمزمه کرد
-دوراز جونش میت ازاین رنگ وروش بهتره !!
وجمشید اخم در هم کشید وبه جای جواب به امیر بازوی بیچارهی مرا با غیظ بیشتر در
دستهای مردانهاش فشرد واین بار نگذاشتم صدای نالهام ؛ حتی ناخواسته ، از دروازه دهانم
خارج شود.
به بیرون خانه و انتهای کوچهی بزرگی که خانهمان در آن واقع بود که رسیدیم با کمال
تعجب دیدم جمشید مرا کشان کشان به جای ماشین خودش به طرف ماشین امیر علی میبرد
کنار گوشش زمزمه کردم
_چرا با ماشین خودمون نمی ریم؟
جوابم بیادبیاش شد
-تو خفه.... به توربطی نداره!
واشک دوباره مهمان ناخواندهی صورتم شد....
امیر علی که متوجه جمشید شد راهش را به طرف ماشین خودش کج کرد وپرسید
_با ماشین من ببریمش ؟
لحن مظلومانهی جمشید ترساندم
-اگه اشکال نداره ! ماشین من بنزین کم داره می ترسم وسط راه بزارتمون....
امیر دزدگیر ماشینش را زد وقفل درها با صدای تیکی باز شد
- نه چه اشکالی داره..
ودر عقب ماشینش را باز کرد ومنتظر ماند تا جمشید مرا توی ماشین بگذارد وخودش
ماشین را دور زد تا پشت فرمان بنشیند
من که درد ، تاب وتوانم را برده بود متعجب به جمشیدی که به طرف خانه برمیگشت خیره
شدم وبعد نگاهم به امیر علی افتاد که با اخمهای در هم به جمشید چشم دوخته بود انگار
دقایقی گیج شده و درک موقعیت از دستش خارج شده بود ازپشت فرمان بوقی زد و صدا
بلند کرد
133
[Type here]
_آقا جمشید کجا می رید؟ حال نفس بده عجله کنید بریم بیمارستان دیگه...
جمشید همانطور که پشت به ما میرفت دستی در هواتکان دادو بیاعتنا به جوش و خروش
امیر کلمات را ادا کرد
_خودت ببرش من نمیام !
ابروهای امیر بالا پرید ومثل فنر از ماشین بیرون پرید وبه دنبال جمشید دوید ، بازویش را
میان دستانش گرفت
_یعنی چی مرد حسابی؟! تو شوهرشی !تو محرم شی ! من کجا ببرمش ؟...بگم چکارشم
؟...بگم دردش چیه ؟!...
جمشید بازویش را با ضرب از دست امیر کشید وهنوز کلامی از دهانش بیرون نیامده بود
که مادرش به کمکش آمد و با لحن بدی امیرعلی را مخاطب قرار داد که من غرق خجالت
شدم
_هی ! دست از سر پسر من بردار، نمیبینی حالش بده ، می خوای سکتهاش بدی بیفکر !
خودت بردار ببرش از طرف ما وکیلی! ه ری....
امیر که خون خونش را میخورد خودش را سریع جلوی مادر جمشید انداخت
_چی می گید حاج خانم ! عروس شماست ، ناموس شماست ، من تنها کجا ببرمش !...باید
شما یا شوهرش کنارش باشید!!
از این رفتار جمشید ومادرش بوهای خوبی نمیآمد ، حدس میزدم مربوط به پچ پچ های
توی خانه ونقشهی مادر جمشید باشد...
مادر جمشید گفت :
_باشه ! باشه !بذار بریم تو خونه مدارکش رو بیاریم ،می یایم
ودست در دست هم در حیاط خانه گم شدند و در را بر روی امیر بستند
ومن فهمیدم که دیگر آمدنی در کار نیست وامیر را سر کار گذاشتن....
طفلک پسر عمهی خوش خیالم ، این جماعت را نمیشناخت...
درد تمام وجودم را گرفته بود و فقط دیدن امیر بود که لای پلکهایم را باز نگه میداشت و
نفس نسیهای از ریهام بیرون میکشاند....
134
[Type here]
دستش را عصبی بین موهای تازه اصلاح شدهاش کشید وهوف کلافه ای از بین لبهای جمع
شدهاش بیرون فرستادو نگاهش را از پشت شیشهی ماشین به من رساندو از همان فاصله
با اضطراب رصدم کرد...
کاش من در پای دفتر زندگی این پسر نبودم ...
آخر این معادله ، بس ناجوانمردانه ، نابرابراست ،
همسرم بی خیال و اودر جنگ برای برگرداندن من به زندگی.....
طبق حدسی که زده بودم در خانه باز نشد که نشد ، امیر چشم به در مانده بود و درد امانم
را بریده بود و فقط از خجالت امیر دردم را فریاد نمیکشیدم وگرنه صدایم دلش می خواست
گوش زمین و زمان را کر کند ....
امیر گوشیش را از جیب شلوار خوش دوختش بیرون کشید وبا جدیت غرید
_آقا جمشید چرا نمی یای این دختر که از دست رفت...
گره بین ابروانش افتاد و پرسید
-یعنی چی ؟
گره ابروانش کورتر شد
-مرد حسابی این بچه بازیها چیه ،بیا زنتو ببریم دکتر ....
ویکدفعه صدای داد امیر چشمهای نیمهبازم را از هم گشود
-بی غیرت! .....
گوشی را با غیظ خاموش کرد وچشم بست ، انگار انرژیاش تحلیل رفته بود که روی پلهی
کنار کوچه نشست .
دو انگشت دست راستش را ، روی چشمهایش فشار داد وبعد تمام صورتش را با کف همان
دستش مسح کرد تا بین موج موهایش گرفتار شد...
ثانیه ای نگذشته بودکه به گمانم فکری به ذهنش رسید ، دوباره گوشی به دست شد
وشماره ای را گرفت
و صدایش دلم را آتش زد
-سلام دایی