رایگانملیحه بخشی

خسته وبی جان روی سرامیکهای سرد دستشویی پخش شده بودم

درد عجیب و طاقتفرسایی زیر دلم تیر میکشید واشکهایم بی مهابا مثل ناودان خانه ای در

بهار به روی صورتم سرازیر می شد

با نفرت فقط برای نجات جان بچهام دادزدم

_جمشید......

هیچ خبری از او که نام همسر را یدک میکشید، نشد ومن چند دفعه پشت سر هم و باجیغ و

درد اسمش را فریاد کشیدم

با چهره ای بر افروخته در چهار چوب در دستشویی ظاهر شد...

او هم صدایش گوش فلک را کر میکرد

_مرگه جمشید ، درد جمشید...اون دهن بی صاحبت روببند زنکهی آشغال ....

127

[Type here]

بی توجه به القابی که به من ، نفس جلیلی ! نازدئردانهی خانوادهام ؛ نسبت میداد...نالیدم

_بیا منو ببر دکتر !... دلم درد میکنه... میترسم بلایی سر بچهام اومده باشه..

با بی اعتنایی نگاهی به شکمم انداخت وگفت :

_به جهنم که اتفاقی براش افتاده باشه ، خدا کنه من وتو واون ، سه تاییمون به درک واصل

بشیم که تو اینقدر منو رسوای خاص وعام نکنی...

با هق هق وملتمس زجه زدم

_به خدا جمشید دروغه ، به خدا من به تو خیانت نکردم... به خدا من تنها رفتم آزمایشگاه

...تورو خدا به من رحم نداری به بچه خودت رحم داشته باش ! بیا ...منو ببر دکتر ....به

خدا.....

وسط حرفم پرید و با کراهت کلمات را به زبان اورد

_دهن نجست روببند واینقدر اسم خدا رو نیار ، همه دروغ می گن الا تو ؟ تو فقط راست می

گی ها.....

از در سرویس فاصله گرفت و چند قدم زد و برگشت

_ازت عکس گرفتن بدبخت! الان مامان داره عکس هات رو میاره ....عکسها رو که دیدیم

بعدا ببینم چی میگی... قدیسهی دروغگو!

آخه عکس چی ؟

من که تنها بودم ....

سری به افسوس تکان داد و نفسش را با ضرب بیرون فرستاد

-خاک تو سرت نفس که هم آبروی خودت رو بردی هم آبروی منو... بی لیاقت پست!

چرا هرچه از دهانش بیرون میآمد ، بیدریغ نثارم میکرد؟

خدایا اینها دیگر چه جماعتی هستند که من گیرشان افتادم

نا امید گفتم

_جمشید حداقل به مامانم زنگ بزن بگو بیاد منو ببره دکتر می ترسم تا وقتی مامانت بیاد و

جلسهتون تموم بشه اتفاقی برای بچهام بیفته....

128

[Type here]

در دستشویی رو محکم هلی داد که از برخورد در با دیوار صدای وحشتناکی ایجاد شد و

صدایش توی سرم پژواک کرد وهمزمان دادکشید

_آخ... آخ... آخ! نفس چرا تو مغزت ا رور میده؟....چرا همش تکرار میکنی بچهام

...بچهام....بچهام ...

سرش را با خشم به صورتم نزدیک کرد

- من می گم نره تو میگی بدوش، من میگم میخوام بمیره تو میگی برو به مامانم بگو

بیاد ببرم دکتر!

واز منی که توی خودم مچاله شده بودم دور شد و غرغر کنان رفت و مرا داخل دستشویی

تنها گذاشت

درد امانم را بریده بود ونای حرکت نداشتم مثل ابر بهار اشک میریختم و از درد در هم

میپیچیدم...

برای بخت خودم وبچهی بیگناهم زار میزدم.....

درد زیاد گاهی باعث رخوت میشود و انگارمن هم ساعتی از این دنیا گریزی به آخرت

داشتم

زمان را یادم نمیآمد ، اندامم حس نداشت ومن هنوز تکیه به دیوار سرد دستشویی مات

مانده بودم

تن خمیدهام را که راست میکردم درد سردی توی همهی رگهایم میپیچید واینها جای خوب

قضیه بود

و اما امان از دردی که زیردلم جولان میداد...

دوباره کمی نفسم بالا آمد وبی اراده ازترس مرگ جنینم ، دادی زدم به بلدی کر شدن گوش

زمانه.....

بعد از پخش شدن صدایم درون خانه ، جمشید ومادرش جلوی رویم سبز شدن و تنفر انگار

انرژی به رگها و وجودم تزریق کرد ، با گلوی پرسوزشم دادکشیدم

_ازت متنفرم جمشید، از تو هم متنفرم زنیکهی جادوگر! ازهمه تون متنفرم ،برید به جهنم

!....

129

[Type here]

نفسم به شماره افتاده بود ولی ول کن نبودم

- تو کافری که به بچه خودت هم رحم نمیکنی ، همهتون دشمن خدایید... قاتل ! قاتلا!

وحشیها!

مادر جمشید به طرفم حمله کرد

_دهنت رو ببند اسم پسر منو نیار ،کثیف پست....

با مشت و ناخن از خودم و طفل بیدفاعم در برابر ضربههای دست آن افریطه پاسداری

میکردم

گلویم خش برداشته بود ،و صدایم زخمی بود ولی بیامان داد میزدم

_تو هم توی قتل بچه ام شریکی ...

قاتل کافر.... گمشو از خونه من بیرون ...

مامان جمشید خواست حرفی بزندکه صدای زنگ خانه حسن ختام دعوایمان شد و من خسته

به هق هق تغییر رویه دادم

جمشید سراسیمه به سمت در حیاط دوید ومادرش با نگاه رد پای خیالی او را دنبال کرد

ولحظاتی بعد جمشید مادرش را صدا کرد وصدای پچ پچشان توجهم را جلب کرد...

جمشید با قیافهای طلبکارتر به طرفم آمد

_نفس این مرتیکه در خونه ما چکار می کنه ....

اصلا دلم نمی خواست بدانم در مورد چه کسی حرف می زند فقط هر چی نفرت داشتم توی

چشمهایم ریختم وفریاد زدم

_از تو وهر چی هم جنس توی آشغاله بیزارم من چی می دونم اون مرتیکه ای که تو میگی

، دم خونه ما چکار می کنه ! تو که هفت متر زبون داری برو ازش بپرس در خونه ما چکار

میکنه ، الهی همه تون برین به جهنم...

با ابروان در هم لب زد

_می گه برای مجلس نازنین ، اومده دنبال تو. .

هنوز مغزم فرمان نمی داد، نعره کشیدم

_بگو نفس هیچ جهنمی با هیچ کسی نمیاد....

130

[Type here]

جمشید تاکیدی گفت

_نفس!....امیر علی!...

چشمهای بیسویم رنگ تعجب گرفت امیر علی ؟

اینجا؟

دم خانهی ما؟

دنبال من آمدهبود؟

ودوباره نالیدم

_برو بهش بگو نفس مرده ! نفس بدبخت شده....

که صدای یالله یالله امیر علی از داخل حیاط آمد و حرف مرا نیمه تمام گذاشت

انگار صدای دادهای مرا شنیده بود

ومادر جمشید توی یک حرکت ضربتی خودش را توی دستشویی انداخت ویقهی لباس مرا

که قبلا پسرش گرفته بود راگرفت و از بین دندانهایش غرید

_دهنت رو می بندی نفس! به این پسر عمه ات ، چیزی از اتفاقایی که افتاده نمی گی نفس

با چندتا مرد ازت عکس دارم بی آبروت می کنم بعدشم یه بلایی سر خانواده ات میارم که

صد بار آرزوی مرگت رو بکنی.... پس به اون دهن نحست قفل بزن و هیچی از امروز برا

کسی نگو!

ترس توی دلم خانه کرد...

من از این زن به اندازه بی آبرویی میترسیدم...

امیر علی پشت سر هم به در سالن ضربه میزد

جمشید نفسش را از بین لبهای جمع شدهاش، فوت کرد ، خودش را جمع وجور کرد وگفت :

_یه دقیقه صبر کن پسر!

ومانتو وشال مرا آورد وبه طرفم پرت کرد

امیر علی با صدایی لرزان که ترس درونش خانه کرده بود ،پرسید :

_آقا جمشید اونجا چه خبره ؟! اتفاقی افتاده ،حالتون خوبه ،حال نفس خوبه ، نکنه برا نفس

اتفاقی افتاده ؟! .....