رایگانملیحه بخشی

121

[Type here]

ذوق بین صدایش رنگ گرفت

_وای یعنی واقعیه ،یعنی من .....

نگاهش به من گره خورد و با دست به شانهام کوبید

- حالا تو چرا زانوی غم بغل کردی فنچ من!..

رو برگرداندم

-از بس تو ذوق زدی...

به کنارش رومبل اشاره کرد وگفت

_بیا اینجا ببینم

بلند شدم و با حالت قهر کنارش روی مبل خودم را رها کردم

-فقط همین بود...

انگشتانم را به بازی گرفتم

_نه یه چیزه دیگه هم هست

توی صورتم خیره شد

-خب..؟!

_چند روز دیگه مجلس عروسی نازنینه !

دستش رو دور کمرم گذاشت

_خب اینو که بابات بهم زنگ زد وگفت ، بعدش هم به ما چه؟!

سرم را به شانه اش تکیه دادم

_گفتم شاید خوشحال بشی ! هرچند از خبر بابا شدنت خوشحال نشدی ، چه برسه به خبر

عروسیه نازی....

-از کجا فهمیدی عروسیشونه؟

_مامان صبح زنگ زد.

- هنوز چند روز دیگه مونده که بچه!.....

122

[Type here]

_خودم می دونم ،مامان گفت...

-نفس

_بله

-کی رفتی آزمایش؟!

_صبح

-تنهایی...؟!

_آره

-مگه نگفتم تنها نری بیرون....

سرم را بالا آوردم وتو چشمهایش خیره شدم با مظلومیت گفتم

_می خواستم سورپرایزت کنم آخه... اگه بهت میگفتم که سورپرایز نمیشدی

با انگشت اشاره روی بینی ام زد

_دفعه آخرت باشه بچه ! ...

ازش فاصله گرفتم پاهایم را زانو کردم و در بغل گرفتم

_چشم ...چرا خوشحال نشدی جمشید؟!

گوشیش را از روی میز برداشت ودرحالی که تماسی را برقرار می کرد گفت :

_بزار اول به مامانم خبر بدم بعد خوشحالی هم می کنیم

فهمیدم حتی برای خوشحالی پدر شدنش هم می خواهد مجوز از مادرش بگیرد که خوشحال

بشه یانه ! حتما قبل از آمدنش به خانه میزگردی درباره ی من داشتند که جمشید ازابراز

احساسات ناتوان شده ....

می خواستم اعتراض کنم که شروع به احوال پرسی کرد و....

می خواستم اعتراض کنم که شروع به احوال پرسی کرد ومن همانطور غمزده به او

ومکالمه اش خیره شدم

-سلام مامان

-خوبم مامان

123

[Type here]

-نه کسی ناراحتم نکرده

-نه مامان با نفس دعوا نکردم....

از تعجب ابروهایم به پیشانیم چسبید ،حدس دعوا بین من و جمشیدازپشت تلفن؟

استاد دو به هم زدن بود مادرش...

-شما از پشت تلفن از کجا رنگ وروم رو می بینید؟....

-باشه...باشه

-مامان می خوام یه چیزی بهتون بگم

-چطوری بگم .....یعنی....من دارم بابا می شم

ویک خنده کج روی لبهایش نشست

-یعنی چی خوشحال نباشم....

-مامان این چه حرفیه می زنید....

اخمهایش لحظه به لحظه بیشتر میشدو نفسهایش عصبی و صدادار! و من می فهمیدم باید

منتظر طوفان که چه عرض کنم منتظر یک سونامی تمام وکمال با صدر درصد ویرانی باشم

-خب رفته جواب آزمایشش رو بگیره...

نگاه پرغضبش روی چهرهی به ترس نشتهام، سایه انداخت

-واقعا...مطمئنید.....باشه خودمو ناراحت نمیکنم... خب .... خداحافظ.....

وگوشی موبایلش با صدای بدی روی میز پرت شد...

دیگر نه می خواستم حرف بزنم ونه جراتش را داشتم ،

می دانستم پشت سرم باز یک تهمت دیگر علم کردهاند

از روی مبل تکانی خوردم تا از کنارش بلند بشوم ولی جمشید با صدای خش داروعصبی

غرید

_کجا؟!...

همانطور که نشسته بودم با تمام حسهای بدی که به روحم هجوم اورده بود، لب زدم

_مهمونی تموم شد.... می رم دراز بکشم....

124

[Type here]

داد کشید

-تو غلط میکنی....

با خشم به طرفش برگشتم

_جمشید درست صحبت کن ! شادیم رو زهرم نکن ! اصلا حوصله ندارم...

با تشدید کلمات را بیان کرد

-به درک که حوصله نداری ...

کمی با نرمش کلمات را ادا کردم

_جمشید خیلی بده این قد زود عوض می شی....

با چشمای به خون نشسته داد زد

_دهنت رو ببند نفس ! وقتی بهم میگن زنت رو با یک مرد بیرون دیدن ، میخوای به

روت بخندم ؟...

نعره کشید

-با کدوم حرومزاده ای رفتی جواب آزمایش گرفتی ...

از صدای نعرهی دهشناکش توی خودم جمع شدم و با صدایی از ته گلویم جواب دادم

_با هیچ کس ! با هیچ کس... خودم تنهایی رفتم

یقه لباسم را توی مشتش گرفت وصورتمرا به صورتش نزدیک کرد ، نفسهای داغ و

عصبیاش از بینیاش روی صورتم پخش میشد و قلب من مثل دل گنجشک بیپناهی با

شتاب میکوبید

_به من دروغ می گی ؟می کشمت!

در حالی که نفسم تنگی می کرد ، دستهایم را روی دستهایش گذاشتم

_به خدا جمشید دروغ نمی گم

تنهابودم ، اصلا کیو دارم اینجا که باهاش برم...

یقه ام بیشتر تنگ شد و احساس خفگی بیشتر بر من غلبه میکرد

125

[Type here]

_هرزهی پست می کشمت !...دیدنت که با یک مردی رفتی ، روزت رو مثل شب سیاه می

کنم بدون اجازه من بیرون میری اونم با ......

ودستهایی که از دور یقهام رها شد و ایندفعه با سیلی روی صورتم جا خوش کرد ، ضرب

دستش انقدر بود که سرم را به طرف مخالف پرت کرد...

نامرد !

پوست صورتم را با سیلی نوازش میدهی؟

مثل یک پرندهی خیس زیر باران ،زیر تازیانهی تهمت وضرب دست جمشید داشتم جان می

دادم ...

دستانش نمیتوانست بیکار بمانند ایندفعه دستان مردانه اش را بیرحمانه دور گلویم زنجیر

کرد

احساس کردم چند دقیقه بیشتر به پایان زندگیم نمانده ،همراه با صدای خرخر گلویم

ودستهایم که به دور دستهای جمشید ،قلاب شده بود، با صدایی ترسان و تحلیل رفته ،

نالیدم

_جمشید ...گردنمو ول کن....خفه... شدم

ولی نه زورم به زورش می رسید ونه صدای ناتوانم به گوشش...

دستهایم را باضرب روی دستهاش میکوبیدم وپا می زدم

و او هم با چشمهای سرخ و از حدقه بیرون زده ، داد می زد وحرفهای رکیک وزشت نثارم

می کرد

احساس میکردم به آخرین نفسهایم نزدیک شدهام ، بغض سنگینی همانجا که دستهای

جمشید میفشرد ، گره شده بود

مامان وبابا ، جلوی چشمهایم آمدند نازنین ،عمه ،امیر علی وبچه ام ...

بچهام ! من بچهی ناتوانی در بطنم داشتم ، من حامیاش بودم...

یکدفعه حس مادریم قدرتی بی نهایت به عضلههایم تزریق کرد وبرای نجات جان بچهام ،

اسم جمشیدرا چنان فریاد زدم که پردهی گوشهای خودم نیز نزدیک بود پاره بشود

با آن چشمهای آتش گرفتهاش به صورتم خیره شد و با التماس نالیدم

_جمشید بچه مون....

126

[Type here]

او هم انگار حسی نسبت به طفلم در وجودش قلیان کرد ، لحظهای مات نگاهم کرد

ودستهاش شل شد

تازه کمی نفسم بالا آمد که هلم داد و من روی زمین آوار شدم

_صبر می کنم بچه ات به دنیا بیاد ، بعد می ریم آزمایش دی ان ای ببینم این توله.......بچه

کیه تو شکمت...

هم از فشار دستهای جمشید وهم از فشار حرفهایش اکسیژن برای تنفس کم آوردم مثل

ماهی که از آب بیرون افتاده دهانم را باز وبسته میکردم تا شاید ذرهای هوا به ریه هایم

برگردد وباز هم فکر کودک درونم یک دم اکسیژن وارد شش های خسته ام کرد وبه سرفه

افتادم وازشدت سرفه تمام راه گلویم زخم شد وهمراه سرفه خون بالا آوردم و دهانم غرق

خون شد

نمیدانم کی وچطور خودم را جلوی روشویی رساندم ولی می دانم که یک دنیا تنهایی را

جلوی روشویی همراه با سرفههام عق زدم

وجمشید حتی قدمی دنبالم نیامد که ببیند جانم بالا آمده یانه....

که زندهماندهام یا نه....

که هستم یا نه....