رایگانملیحه بخشی

116

[Type here]

دقیقهای سکوت شد تا اینکه حس خیس شدن صورتم وادارم کرد چشمهام را باز کنم

اشکهای جمشید بود که بی مهابا از کنار چشمهای بستهاش رها می شد و روی صورت من

میریخت ،مات ومبهوت خیرهاش شدم ،

باورم نمی شد جمشید هم یاد داشته باشه گریه کند ، ولی آنقدر دلم چرکین بود که نگاه از

اشک هایش گرفتم...

صدای مردانهاش شکست

- دلم داره میترکه از این کارم....

و هق زد

- ببخشم نفسم!ببخش!...فکر اینکه یکی تو رو از من میخواد بگیره دیوونهام میکنه ، بعد

با همه سرجنگ برمیدارم ....حتی خودت!

نمی دانم نقطه ضعف یا قوت ما زنهاست که باکمترین محبتی نرم وآرام می شویم ، من هم با

اینکه تا آخرین حد ممکن ، از رفتار وحشیانهاش دلخوربودم ولی با دیدن اشک و هقهقش

، کمی نفرتم رنگ باخت

- چطوری ببخشم کسی رو که وقتی عصبانی میشه بین منو و دشمنش فرقی نمیذاره؟

- به خدا شرمندهتم ....به جون خودت رو ندارم تو صورتت نگاه کنم...

از جایم بلند شدم وروبروش نشستم با سر انگشتم قطره های اشکش را پاک کردم

_شرمندگی دیگه چه سودی داره ، وقتی نمیتونی جلوی عصبانیتت رو بگیری....من

امروز واقعا ازت ترسیدم ...ازت متنفر شدم.....

استخوان فکش با شنیدن این جملهام سخت و دستش مشت شد ، و ادامه دادم

-دفعهی بعدم باید منتظر چشیدن قدرت دستت باشم؟ زن رو زدن هنر میخواد؟

- به خدا درکم نمیکنی ! به جان عزیزم نمیدونی ترس از رفتنت با من چکار میکنه ؟نفس

اگه یکی تو رو از من بگیره من میمیرم...من دیوونه میشم!

با دلسوزی و رقت نگاهش کردم

117

[Type here]

- اماهیچکس قرار نیست منو از تو بگیره ! چرا اینقدر حرف بقیه رو گوش می کنی

؟....چرا با حرف بقیه زندگیمون رو سیاه می کنی؟! این کارای خودته که منو از تو سرد

میکنه نه هیچ شخصی خارج از این خونه !

با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و توی نگاهم زل زد

-پس به یک سوالم جواب میدی ؟....جواب راست حسینی میخوام ها!

دست دردناکم رو بغل کردم و آه خفهای کشیدم

_مگه من دروغم می گم!

یک حرفی را توی دهانش می گرداند ولی سختش بود که به زبان بیاورد با علامت سر

اشارهاش کردم

_بگو دیگه...

اول لبش را اسیر دندانهاش کرد وبعد با تردید گفت

_ت... تو... امیرعلی رو....دوست داشتی؟...یعنی....شما قرار.....بود...باهم...ازدواج .....

نذاشتم حرفش را تمام کند

_نه اصلا ! من علاقه ای به امیر نداشتم ،امیر مثل برادر من میمونه ،همیشه برادرانه

روش حساب می کردم ، اگه راستش رو بخوای خواستگاری من اومد ، ولی من بهش

جواب رد دادم ؛ جمشید! من زن توام ،پیش توام....

دستش را توی دستم گرفتم

- دستت تو دست منه ،خواهشا این فکرای مسموم رو بریز دور... بزار آروم زندگیمون رو

بکنیم....اینطرز فکر فقط بد بینی رو تزریق زندگیمون میکنه...

نفسی گرفتم

- سعی کن روی رفتارت تمرکز داشته باشی ....تلاشت رو بکن از بیرون نتونن درون

زندگیمون رو مختل کنن ...همت کن و به حرف هر کسی اعتماد نکن ....من نه قراره از

پیشت جایی برم نه ترکت کنم! ولی تا یک جایی کشش دارم ! لطفا محیط خونه رو آروم کن

تا با آرامش زندگی کنیم

دستهایم را که دستهایش را گرفته بود بالا آورد وبوسید

_قول بده ولم نکنی ! قول بده به هیچ کس نفروشیم...

118

[Type here]

این مرداز چه میترسید ؟

از رفتنم؟

_قول میدم ولی به شرط اینکه حرف دیگران رو تو زندگیمون نیاری

آمدم لبخندی ضمیمهی حرفم بکنم که زخم لبم کش آمد و لبم سوخت وآهم در آمد

- اوف لبم....

-جانم !لبت می سوزه ! بشکنه دست جمشید....پاشو لبت رو بشور خون روش خشک شده

!

و ایستادو دستم را کشید و خواست از جایم برخیزم که درد تا مغز استخوانم ریشه کرد و

دوباره آخ از ته دلم به هوا رفت و مثل مارگزیده.ها به خودم پیچیدم

نگاه قهوهای پر دلواپسیاش را توی صورتم ریخت ولب زد

_یاعلی.... دیگه چی شدی تو.....؟؟؟

دستم را دوباره بغل کردم و با درد نالیدم

_وقتی پرتم کردی... دستم زیرم موند فکر کنم آزرده شده ....وای خیلی درد میکنه...آی

..آی...خدا دستم...

و اشکم ایندفعه از درد از چشمانم فرو ریخت

بدون حرفی از اتاق بیرون رفت وبا لباس های بیرونم آمد

_بپوش بریم...

_کجاااا؟

-دکتر شاید شکسته باشه...

_نه نمیام ! یعنی نمی خواد...

شنلم را روی شانه ام انداخت وشالم را هم روی سرم گذاشت وگفت

_صد باربهت گفتم رو حرف من حرف نزن تا من ماشین رو روشن می کنم تو هم یه آبی به

دست وصورتت بزن وبیا.....

119

[Type here]

سه ،چهار ساعتی توی بیمارستان علاف بودیم ، باسرعت غذا گرفت وروی صندلیهای

بیمارستان مجبورم کرد که بخورم ...

دکتر از دستم عکس گرفت و آخر سر گفت دستم مویه کرده وگچ گرفتش وبا کش

مخصوصی دستم را بست.....

ازقدیم گفتن درد دست خوب میشود ولی درد قلب خوب نمیشود...

آره ! دستم خوب شد ولی دردی که کم کم توی قلبم مستقر می شد ، داشت توانم را میگرفت

، هرکاری میکردم تا رابطهمان بهتر بشود ، ولی همینکه با خانواده اش همنشینی میکرد

دوباره شک وتردید وجنگ ودعوا روی زندگیمان سایه می انداخت؛

این نقل روزهای خوبم بود روزهای آغازین زندگی با جمشید !

روزها که می گذشت کوله بار شکهای جمشید هم، سنگین تر وحجیم تر میشد؛ و من

نمیفهمیدم این شکهایش از محبت است یا ....

وکاش فقط شک و وهم بود، بهانهجویی وبد اخلاقی هم جزء اصلی رفتارش شده بود وفقط

دلخوشی زندگیم ته مانده عشقش در کوچه پس کوچه های رفتارش بود.......

با ذوق و صدایی پرشور داد کشیدم

_وای.....جمشید چشمات رو باز نکنی ها...

بیحوصله لب زد

-اَه نفس!.... تند باش از این لوسبازیها خوشم نمیاد....

ابرو در هم کشیدم و لبهایم را جمع کردم

_بد اخلاق....

دوباره غر زد

-باز کنم چشمام رو...

کیک را روی میز روبرویش گذاشتم

_کم صبر هم که هستی..

-نفس باز کردم چشمام رو ها..!

کاغذ آزمایش را هم جلوی چشمهایش گرفتم و با حال خوشی گفتم

120

[Type here]

_خب حالا اون چشمای شهلات رو باز کن جیگر...

-نمکدون

ریز خندیدم وبا هم چشم درچشم شدیم

نگاهش از چشمهایم به برگه آزمایش وکیک کش آمد

اصلا نخندید و حدسهایش را به رخم کشید

-خب تولدم که نیست ،روز مرد هم نیست.....اوم.... پس حکمت این کیک چیه؟

برگهی توی دستم را در هوا رقصاندم و گفتم

_اینه این ....

دست دراز کرد

-خب حالا اون چی هست بده ببینم...

برگه را عقب بردم و با ناز چشم گرداندم

_حدس بزن

بی حوصله به مبل تکیه داد

_برو بابا حال داری اصلا نشون نده...

بالب ولوچهی افتاده گفتم :

_جمشید ! چقدربی ذوقی....

-نفس درست صحبت کن

خودم را روی زمین پخش کردم وبرگه را به دستش دادم

_تست بارداریه ! تو.... داری بابا میشی

برگه را نگاهی انداخت و متعجب پرسید

_واقعا نفس!؟

نگاهم را به توت فرنگیهای روی کیک دادم

_خودت داری می بینی دیگه