رایگانملیحه بخشی

111

[Type here]

هنوز این فکر توی ذهنم جولان میداد که مامان ومادر جمشید وارد اتاق شدند

مامان هراسان به طرفم آمد و شانههایم را گرفت

_چی شده مادر؟چکار شدی؟!

هنوز حرف مامان داخل دهانش بود که مادر جمشید وسط حرفش پرید

_خانم جلیلی برای دوری شما بوده ، حالا که دیده تون فشارش بالا ،پایین رفته،یک دم کرده

بهش می دم خوب می شه

وروبه من با لحنی متفاوت با دقایقی پیش گفت

_پاشو نفس جان برو یک آبی به دست وروت بزن حالت بهتر بشه...

خدای من !چطور این همه دروغ را بدون مکث سر هم می کرد!

نگاه دلواپس مامان بدرقهام کرد که اتاق را به سمت سرویس بهداشتی ترک کردم

بالاخره باهر حیله ونیرنگی که بود مامان وبابا را راهی خانه خودشان کردند ، این مادر

شوهر با سیاست و بیرحم من....

شکرخدا، مادر وخواهر جمشید ،یادشان آمد خودشان هم خانه وزندگی دارند وخداخواست

وبه خانهی خودشان برگشتند...

جمشید ظاهرا نشان می داد که عاشقم هست ، ولی رفتار خوبش هر چند وقت یکبار آنقدربد

میشد که حتی رگههایی از محبت هم در آن یافت نمیشد، مخصوصا مواقعی که مادرش را

می دید ، یا تلفنی نسخهای برای زندگیمان می پیچید که جمشید ازاین رو به آن رو می شد

،کلا خانوادهاش تاثیر زیادی روی رفتارش داشتن و باچند جلسه رفت و آمد با آنها تعادل

رفتاریاش به هم میخورد!

ومن همیشه منتظر یک بمب منفجرنشده جلوی پاهایم بودم،

تا وقتی خودمان دوتا بودیم ،خوب بود طوری که حتی دوری خانواده ام هم فراموشم می شد

اما امان از رنگ حضور خانواده اش...

به قول امیر علی، جمشید بچهننهایبیش نبود

112

[Type here]

سینی چای در دست وارد هال شدم و کنارش روی مبل نشستم

_احوال مرد خونه؟

نگاه که سمتم چرخاند ترس عجیبی توی دلم خانه کرد

صدای بمش را به رخم کشید

_دیروز بعداز ظهربیرون رفته بودی؟

چای را به دستش دادم

_خب آره ، چطور...؟

نگاه از چشمهایم گرفت وبه بخار چایش داد

_کسی رو هم بیرون دیدی؟

یک تکه قامفوت به دستش دادم و سر تکان دادم

_نه ! اتفاقی افتاده ؟

چای وقامفوتش را توی سینی برگرداند و با غضب گفت

_امیر علی روهم ندیدی ؟

توی چشمهایش زل زدم و پرسیدم

_جمشید...چیزی شده ؟! دلواپس شدم حال خانواده ام خوبه ،برم بهشون زنگ بزنم ؟

دستش را روی پایم گذاشت و غرید

_نخیر ...لازم نکرده حال اونا خوبه

به چشمهایش که به نا کجا دوخته شده بود نگاه کردم

_پس این حرفا چیه میزنی؟!

دوباره دستهایش بدن داغ فنجان را لمس کرد

_یک بار دیگه می پرسم دیروز توی ساحل هیچ کس رو ندیدی ؟

اعصابم به هم ریخته بود دستش را گرفتم

113

[Type here]

_جمشید به من نگاه کن دلم خون شد می گی چی شده یانه ؟

نگاهم کرد ...یا خدا نگاهش برزخ بود....قار قار چند تا کلاغ توی چشمهایش می ترساندم ،

دوباره پرسید

_سوالم رو جواب بده!

با قاطعیت جواب دادم

_نخیر کسی رو ندیدم ، نیم ساعتی کنار ساحل نشستم واومدم ، حالا میگی چی شده یا نه؟

به پشتی مبل تکیه دادوگفت

_سعید(همسر جمیله) گفته دیروز کنار ساحل تو رو با یه مردی دیده که داشتین با هم حرف

می زدین

ابروهایم بالاپرید وچشمهایم گشاد شد

_چی ؟من؟ من رو دیده؟

تکیه اش را ازمبل گرفت وفنجان چایش را به دیوار روبروش پرت کردوداد کشید

_بله تو رو دیده، توی س لی طه رو دیده، نفس! به خدا می کشمت اگه بخوای منو دور

بزنی !....مامانم همش می گفت تو مشکوک می زنی میگفتم چون تو رو نمی خواسته این

حرفها رو می زنه !..نفس ! نفست رو می گیرم اگه هرز بپری ! تو اون روی سگ منو

ندیدی که اگه روی سگم بالا بیاد جای سالم رو بدنت نمی ذارم!

جیغ خفهای کشیدم و در خودم جمع شدم اصلا اتنظار این تن صدا و این حرفها را از او

نداشتم چشمهایم را روی هم فشار دادم ودستهایم را روی گوشهایم گذاشتم وهمراه اشکهای

داغم فریاد کشیدم

_جمشیددهنت روببند ! می فهی چی می گی ! داری به من تهمت میزنی ؟! به زنت !به

ناموست !حاشا به غیرتت مرد...

چشمهایش به خون نشسته بود از روی مبل بلند شد وبا یک حرکت دست من را کشید واز

روی مبل به طرف اتاق پرتم کرد وگفت

_غیرت رو نشونت می دم ، گمشو برو تو اتاقت ،نمی خوام قیافه نحصت رو ببینم... فکر

می کنی من نمی دونم با اون پسر عمه بی غیرت وبی ناموست سر وسری داشتی ،فکر می

کنی یادم نیست تو دعوای منو واون طرف اونو گرفتی ! اگه بفهمم اون کسی که تو ساحل

باهاش حرف می زدی امیر علی بوده داغ دوتایی تون رو ،رو دل مادراتون می ذارم !....

114

[Type here]

دستهایش را کلافه بین موهایش فرو برد

- از این به بعد هم حق نداری تنهایی پاتو از این خونه بیرون بذاری !...فهمیدی یا حالیت

کنم!

از خوردن به زمین درد بدی توی بدنم پیچید ولی درد حرفهای جمشیدبیشتر از دردم

بود،آنقدر که تا مغز استخونم را می سوزاند

امیر علی طفلی را من از بعد عقدم یکدفعه هم ندیده بودم چه ناجوانمردانه شکار تهمت

جمشید شده بودیم

با هر زحمتی بود دست به دیوار شدم که تا اتاقم خودم را بکشانم که داد جمشید متوقفم کرد

_هی باتوام مثل گاو سرت رو ننداز وبرو! حرفهام رو فهمیدی یا جور دیگه ای حالیت کنم

فقط با غیظ و کینه نگاهش کردم

-چیه لال شدی؟!

از بین اشک و دردهایم غریدم

_دهنت رو ببند جمشید !

بیمروت به طرفم حمله کرد وبا پشت دست توی دهنم کوباند و بازویم را کشید ، پرتم کرد

توی اتاق ودر را به رویم بست

_زبونت درازشده ،خودم کوتاهش میکنم...

لبم پر خون شده بود ودرد بدنم بیشتر .....

آخر چرا بی گناه مجازات می شدم ؛

دادزدم

_جمشید ازت متنفرم ،متنفر!

وصدایش از پشت در آمد ، دادزد

_خفه شو!

من چکارکرده بودم با سرنوشتم با انتخاب این مرد بی اراده و دهن بین ! شاید آه امیرعلی

کمرزندگیم روشکستهبود.

نمی دانم کی خوابم برده بود...

115

[Type here]

نمیدانم کی هقهقم ته کشیده بود

و نمیدانم کی دستم از شدت درد س ر شده بود...

ولی با حس سر انگشتانی بین موهایم بیدار شدم و حال بدم ، بدتر شد، احساس انزجار تمام

وجودم را مملو کرده بود

-نفس پاشو یه چیزی بخور از حال رفتی ...

جوابش چشمهای بسته ام وسکوت بود ، هر کاری دلش میخواست کرده بود و حالا آمده

بود خرابکاریاش را ماله بکشد....

دلم از کارهایش شکسته بود...

-نفس جان....پاشو.... میدونی که طاقت قهرت رو ندارم ....

دروغهایت را باور ندارم....من عشق این چنینی را نمیخواهم...با نفرتت بهتر کنار میآیم تا

این عشق بیقانونت....

ولبهای داغش را روی پیشانی سردم گذاشت ، صورتم را از زیر لبانش کنار کشیدم

-پاشو عزیزم....نگاه کن دارم منتت رو میکشم ها !

اشکهایم دوباره جوشش کرد و با بغض و کینه لب زدم

_جمشید برو بیرون نمی خوام ریختت رو ببینم

خودش را جلوتر کشید وسرم را که روی زمین بود را روی پاهایش گذاشت وصورتم را به

طرف خودش چرخاند

_نفس جانم گریه نکن !

بغضم را قورت دادم

- صدات رو هم نمیخوام بشنوم!

دستش کنار لبم را نوازش کرد

_لبت خونی شده ؟

پلکهایم را روی هم فشاردادم

_به درک ! دسته گل خودته ! مظلوم غریب گیر آوردی ...ضرب شست نشونش میدی!