106
[Type here]
هه هه ! دخترم!
من را میگوید! ....
من غلط میکنم دختر تو باشم....
از کی به فکر ضعف من افتادی آدم دو رو !
بعد نهار مادر شوهرم همه را برای استراحت دعوت کرد وبه من گفت که به اتاق خودمان
بروم و اتاق دیگری را برای استراحت مامان و بابا آماده کرد تا من جای مادرم نباشم ،
شاید ترسیده بود که من حرف راستی به خانواده ام بزنم
عصبانی ودلخور وارد اتاق شدم ودر را هم پشت سرم بستم ، تا کجا قصد پیشروی داشت
گوژ پشت نتردام !
به محض ورودم جمشید را توی اتاق دراز کشیده دیدم ...
انگار خوشحال از فرجهای بود که مادرش برایش مهیا کرده بود....
خوب شد قبل از اینکه دهان به ناسزا گفتن به مادرش باز کنم ، دیدمش! وگرنه باید خر
میآوردم و باقالیهایم را بار میکردم.
جمشید دستش را زیر سرش گذاشت وبا چشمهاش که برق خاصی داشت من را نگاه کرد
_حا هم که در وتخته به هم خورده ما به هم برسیم ، می خوای همونجا بمونی وبه در
اتاق دخیل ببندی ؟
با چشمهایش به کنارش اشاره کرد
-پاشو بیا پیش من ...
منم دلم بودن کنارش را می خواست ولی عصبانیت و بغض وغیظی که از مادرش داشتم ،
آتشی درونم به پا کرده بودکه دلم می خواست تمام ناراحتیم از مادرش را سر خودش خالی
کنم مخصوصا با آن تم آرام صدایش که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و آمدهایم تعطیلاتمان را در
سواحل هاوایی بگذرانیم ...، مثل یک دیگ زودپز که راه خروج هوایش بسته شده در حال
انفجار بودم،آتش درونم از چشمهایم زبانه می کشید و حرارت و داغی را داخل چشمانم
حس میکردم ...
چیزی بیخ خرخرهام را به چنگ کشیده و نفسم را سخت کرده بود...
107
[Type here]
همانطور مات به صورتش زل زده بودم که نمی دانم چه در چهرهام دید که از جایش با یک
حرکت برخاست و خودش را به من رساند وجلوی پایم زانو زد
لحن کلامش پر از ترس بود و چشمانش در حال اسکن احوالاتم دو دو میزد
_نفس جان !چیه ؟ چکارت شده؟ خوبی؟
دستهایم را توی دستهایش گرفت
_نفس چرا اینقدر داغی !
داغ بودم ؟ اشتباه میکرد مذاب شده بودم !
موهایم را پشت گوشم داد و دلواپس با نگاهش صورتم را فتح کرد
_حرف بزن لامصب ! داری سکته میکنی ...
مثل کسی که طلسم شده باشد زبانم قفل شده بود که یکدفعه جمشید دستم را کشید و درون
آغوشش جایم دادوبا دستش پشت کمرم را لمس و در گوشم پشت سر هم نجوا میکرد
_جانم ! حرف بزن ...
حرف بزن ...الان سکته می کنی ها!
وسد پشت چشمهایم بالاخره شکسته شد وزار زار اشک ریختم وهق زدم
موهایم را بوسه باران ودر گوشم پچ زد
_یواش! دخترخوب الان صدات رو میشنون دلواپست می شن ! چی شدی تو آخه ، تو که
خوب بودی !
کلمه کلمه وبا لکنت گفتم:
_ما...ما...نت....مامانت ...دیوونه ام.....کرده
....دی...دی...دیگه....طا....قت.کارا...وحرفهاش رو ندارم
_باشه ، باشه ! آروم باش ،آروم باش عزیزم.....
سرم رو از تخت سینه جمشید جداکردم
_من می خوام برم جمشید !
متعجب نگاهم کرد
108
[Type here]
_کجا؟
-بزار برم ، من می خوام برم
صورتم را اسیر دو دست بزرگ و مردانهاش کرد و درحالی که به چشمهایم خیره شده بود
ودنبال یک جواب توی مردمکهایم می گشت، پرسید
_خب کجا می خوای بری نفسم ؟
دستم را روی دستهایش گذاشتم وبا التماسی که توی نگاه وصدایم ریختم گفتم :
_بزار منم با مامان وبابام برم ...من دیگه طاقت تحمل کردن مامانت رو ندارم به خدا خسته
شدم بزار برم جمشید.....
از بهت ابروهایش به پیشانیاش چسبیده بود
_چی داری می گی نفس؟
با اشک چشم زار زدم
_به هرچی می پرستی قسم ، بزار برم جمشید
- لامروت !بعدا من بدون تو چه کار کنم؟!
_تو که مامانت پیشته !
دستش را از روی صورتم وتوی دستهایم کشید
_نفس خجالت بکش ! این بحثو تموم کن تو از پیش من هیج جا نمیری!
کشیده نامش را بر زبان آوردم
_جمشید!!
رو برگرداند
-اگه می خواستم تنها بمونم چرا تو رو گرفتم ، مامانم که بود ! اینهمه مشقت نکشیدم که
حالا خانم هوس رفتن بکنه !
مشقت ؟
چه مشقتی برای به دست اوردنم کشیده بود؟
حتما دعوایش با امیرعلی را میگفت....
109
[Type here]
_تو که الانم همش پیش مامانت هستی... پیش من نیستی!
آرام غرید
-نفس تمومش کن !نمی خوام در این باره دیگه چیزی بشنوم
دیگر گنجایش صبر نداشتم
_ولی من می خوام درموردش حرف بزنم
پوف کلافهای کشید
-خب هر چه قدر دوست داری حرف بزن ولی من اصلا و ابدا نمی زارم بدون من جایی
بری....
اعتراض کردم
_جمشید!
از جلوی رویم بلند شد ورفت سر جای قبلیش دراز کشید و ساعد دستش را روی چشمهایش
گذاشت وغر زد
_اَه اَه.... اوقاتم رو سگ کرد
گند زد به حالم...مثلا دو دقیقه تنها شدیم....
زانوهایم را بغل کردم وبه درتکیه دادم و دوباره مثل بچههای کوچک و لجباز حرفم را
تکرار کردم
_من می خوام برم
از دستم عصبانیشده بود
-نفس بسه نوارت خط انداخته...تمومش کن!
واشک هایم آرام آرام صورتم را فتح می کرد
که صدای تقه ای به در وفشاردر به پشتم مرا به خودم آورد
مادر جمشید با چهره ای برافروخته وارد اتاق شد
دستپاچه سلامی کردم ، نمیدانم چه در چهرهاش داشت که اینچنین میترساندم...
110
[Type here]
شاید صلح و صفای همیشگی خانهمان اینگونه مرا از این زن و حالت تهاجمیاش
میترساند...
جمشید هم ازحالت دراز کش به نشسته تغییر حالت داد
با نگاهی سرزنش آلود به من گفت
_اینجا چه خبره ور دل بچه ی من نشستی دردای دلت رو به دل اون میریزی!....یا می
خوای جلوی مامان وبابات آبروی جمشید و ما رو ببری ، دختره ی بی آبرو!..
نفس توی سینه ام حبس شد آنقدر با حالت بدی صحبت می کرد که جرات جواب دادن نداشتم
و فقط مظلومانه اشک میریختم
بلافاصله رو کرد به جمشید و به او هم توپید
_تو هم اینجا نشستی اشک های اینو نگاه می کنی ،پسره بی عرضه!...برای همینه که نمی
ذارم با هم تنها باشید این استاد خون به دل کردنه !....پاشو بیا بیرون بذار خودش تنهایی تا
صبح گریه کنه...وای وای وای نگاه کن رنگش زرد شده ازبس به دل خورده...
نگاهم سمت جمشید کشیده شد جمشید که رنگ ورویش تغییر نکرده ،چرا کلمات را
تلقینوار به خوردش می.داد!
هنوز جمشید تکانی نخورده بود که ایندفعه دستوریتر با تم دلسوزی مخاطب قرارش داد
_پاشو دیگه بیا بریم برات یک گل گاو زبون دم کنم حالت جا بیاد !
ومطمئن از رفتن جمشید پشتسرش ، اتاق را ترک کرد
وجمشید هم با گفتن جمله
-حالا خوب شد ؟!...
از جایش بلند شد و بیاعتنا به حالم و چشمان خونبارم از در اتاق بیرون رفت
هق هقم بیشتر شد ، ...
ازپشت در اتاق صدای حرف زدن مادر جمشید رامی شنیدم
_حال نفس جون خوب نیست دارم براش گل گاوزبون دم می کنم
او که رفت برای جمشید دمنوش درست کند ،چرا می گوید برای نفس؟!
دروغ که استخوان ندارد بیخ گلویش گیر کند ، درشت و ریزش را نقل دهانش کرده بود..