102
[Type here]
_کاش از این رسم و رسوماتون قبل ازدواج برام حرف زده بودی ...بعدش هم چند وقت
باشه اشکال نداره ولی من میترسم مادام العمر باشه....
چشمهایش رنگ شیطنت گرفت وبه سینه اش اشاره کرد
_ای بلا تو هم دلت تنگ اینجاست
هنوز عکس العملی انجام نداده بودم که صدای مادر جمشید که از پشت در داشت با جمیله
حرف میزد ، آمد ...
با شنیدن صدایش انگار برق سه فاز وصلم کرده باشند و مثل جن زدهها از جا پریدم وبه
طرف آشپزخانه دویدم با نگاهی به پشت سرم جمشید را دیدم که سری به افسوس تکان
میداد ، با حسرت و شرمندگی نگاهم می کرد و سر جایش صاف مینشست ، شاید برای
اینکه مادرش حتی حدس نزند ما کنار هم نشسته بودیم.....
درون چه مخمصهای افتاده بودم ، اینها دیگر از چه قبیلهای بودند....
شکستن دل امیر علی دامنگیرم شده بود....
شک نداشتم!
اشکهایش مرا به زمین گرم کوبانده بود....
حال خوبی نداشتم یکی دوباری با جمشید ومادرش دعوا کرده بودم ، من هم تحملی داشتم و
کاسهی صبرم گنجایشی داشت ، صبرم که سرریز شدهبود ، لب به شکایت و جواب دادن
گشوده بودم....
درون آشپزخانه در حال پختن نهار بودم که صدای زنگ در حیاط از آشپزخونه به پذیرایی
کشاندم...
با دقت نگاهم را به سمت در دوختم ، توی این چند وقت کسی در این خانه را نزده بود ....
یعنی کی می توانست باشد؟
جمشید دستی به لباسهاش کشید وبه طرف حیاط به راه افتاد از جایی که من ایستاده بودم
در حیاط معلوم نمیشد ، ولی صدای احوال پرسی گرم جمشید دلم را زیر و رو کرد که با
"یاالله گفتن"جمشید برای مادر وخواهرش ونقش بستن قامت دلربای مامان وبابا توی حیاط
،طاقت از دست دادم وخودم را مثل بچه ای که گم شده وحالا پدرش را پیدا کرده توی بغل
گرم ومردانهی بابا پرت کردم
103
[Type here]
بابا شکه شده اول شانههایم را گرفت ونگاهی به صورتم کرد و دلواپس پرسید
_سلام نفس بابا !خوبی ؟
وبعد که سکوت و اشک من را دید توی آغوشش کشیدم ومحکم بین بازوانش پناهم داد
ودستش را به پشتم نوازشگونه کشید
انگار بزرگترین حاجتم برآورده شده بود، اشکم تمام جلوی پیراهن سفید بابا را خیس کرده
بود
دلم نمی خواست پناهگاهم را ترک کنم ولی صدای مامان که می گفت
ـ نفس منم اومدم مادر ها!
من را مجبور به جدا شدن از بابا و گفتن سلام آرومی و ایندفعه پناهنده شدن به گهواره
بچگی هام کرد
مامان که کمی ترسیده بود با هول گفت
_چیه مادر ،چیزی شده؟
که صدای مامان جمشیداز پشت سرمان آمد
_نه بابا چیزی نشده ،بس که این دختر شما لوسه ، داره براتون خودش رو لوس می کنه
،ما رو هم یک ماهه علاف خودش کرده ماهم خونه خودمون نرفتیم ، نفس جان دلش
نگیره...
نفس جان؟
الان من رو گفت نفس جان !
پس چرا تو این چند وقت "این "بودم
کمی از مامان جداشدم که مامان به مامان جمشید نگاهی کرد
_سلام ، ممنون ،زحمت بچه ها گردن شما افتاد
مامان جمشید فخرفروشانه چشمی نازک کرد وگفت :
_سلام ، قابلی نداره من هر کاری میکنم که این دو تا جوون بهشون خوش بگذره !
چشمهایم داشت از تعجب از حدقه در میآمد که مامان جمشید گفت :
_نفس جان !چرا تو هیچی یاد نداری؟! آخه چرا پدر ومادرت رو بیرون نگه داشتی.....
104
[Type here]
من مثل منگولها داشتم قد وبالای مادرشوهرم را نگاه می کردم که مامان نجاتم داد
_نه خانم مرویان تقصیر نفس نیست ما خیلی دلتنگش بودیم تو حیاط نگهش داشتیم
وجمشید بحث را جمع کرد
_خب بفرمایید داخل خستهاید.... بفرمایید
وهمه وارد ساختمان خانه شدیم
هنوز همه ننشسته بودن که با کمال ناباوری دیدم جمیله ای که توی این مدت دست به سیاه
وسفید نزده با سینی شربت وارد سالن شد
جل الخالق اینها خدای تظاهرند! وشاخهایم وقتی بزرگتر شد که به ساعت نکشیده مادر
شوهرم با قابلمه نهار وارد سالن شد بدون اینکه من کمکی برای درست کردن نهار بکنم
اینقدر مواردتعجب برانگیر زیاد شده بود که احساس کردم الان سکتهی ناقص میکنم ...
آخر یعد از یک ماه برای من و جمشید ظرف مشترک غذا ریختند واین یعنی می توانستیم
کنار هم بشینیم
با تردید کنار جمشید نشستم که مامان با تعجب پرسید :
_چیه نفس جان چرا تو تو هپروتی ؟چراهمه کارات رو با تعجب انجام میدی؟
هنوز حرف مامان تموم نشده بود که مامان جمشید آهی کشید و به جای من جواب داد
_خانم جلیلی والله گ لهی ما هم از شما همینه!
مامان نگاهی پرسشی به مادرشوهرم کرد
_منظورتون چیه؟
-آخه الان نمی خواستم بگم ولی ما فکر می کردیم دختر شما همه چی تمومه ولی تو این
یک ماهه دست به سیاه وسفید نزده وهمش منو....
اشاره به جمیله کرد
-واین طفل معصوم همه کارها رو کردیم وزندگیش رو نگه داشتیم .....
مامان با تعجب نگاهی به من کرد وبا صورتی در هم رفته ناباور پرسید
_واقعا ؟ آخه چرا نفس!!؟؟
105
[Type here]
دستهایم کنار ران پا گره شدند، از شدت شک حرفهایی که شنیده بودم زبانم بند آمده بود که
جمشید نامحسوس دستی توی پشتم کشید وآرام کنار گوشم زمرمه کرد
_نفس ! مواظب باش حرفی نزنی بیاحترامی بشه !حالا یه چیزی میگن ،بزرگترن تو
احترام نگه دار!
حرف جمشید باعث شد به نقطه جوش برسم ، از گونههایم آتش بیرون میزد ولی سر به
زیر انداختم ، مادر و پدرم چه گناهی داشتند که به آتش انتخاب لجوجانهی من بسوزند...
خودم لایق همهی این حرفها و عملها بودم
آرام لب زدم
_ببخشید جبران می کنم
مامان شرمنده شده بود ، انتظار این آبروریزی رانداشت ، اینگونه دختر تربیت نکرده بود
که بنشینند و دست به سیاه و سفید نزنند...
_نمی دونم چی بگم خانم مرویان !
نفس تنهایی همه زندگیمون رو راه میبرد...من الان موندم چرا اینجوری شده!
مامان خوبم من را ببخش که برایت شرمندگی به بار آوردم ، حلالم کن !
حداقل از اینکه هر روز و هر ساعت دلواپسم باشید بهتر است...
مامان جمشید ژستی گرفت و بادی به غبغب انداخت
_اشکال نداره خانم جلیلی ما بزرگترها باید کمکشون کنیم تا یاد بگیرن ...
بابا قاشق توی دستش مانده بود ومتحیر من را نگاه می کرد
چشم از بابای مهربانم گرفتم وبه غذایم خیره شدم قاشق وجنگالم توی بشقاب با هم جدال
میکردند ومن خیرهی جنگ بی حاصلشان...
غذا از گلویم پایین نمیرفت ، فقط قاشق و جنگال را توی ظرف تکان میدادم....
جمشیدنگاهی به ظرف غذا کرد
_نفس چرا نمی خوری؟
مامان جمشیدلقمه اش را قورت داد و با مهربانی ظاهرسازیشده با لبخند مزخرفی گفت
_بخور دخترم ضعیف می شی ها