97
[Type here]
دهانم باز مانده بود
اشکهام خشک شده بود
من در آغاز راه اشتباهی که رفته بودم به سنگلاخ رسیدم....
وبالاجبار پا توی راهی گذاشتم که خودم انتخاب کرده بودم
***
یک هفته اول عروسیم در حالی گذشت که مامان و خواهر جمشید خانهی ما ماندند وارتباط
من با خانواده ام به یک احوال پرسی کوتاه تحریم کرده بودند
و نوع نگاهشان به من طوری بود که من مجبور میشدم جوری با خانوادهام صحبت کنم که
آنها به دیدنم نیایند ...
مامانم پشت تلفن گریه میکرد و دلتنگیاش دلم را خون میکرد و من فقط به خاطر اینکه با
مادر جمشید درگیر نشوم ، درون خودم آب میشدم و لب به اعتراض نمیگشودم.
با خودم هر روز صبح که چشم باز میکردم میگفتم امروز دیگر میروند و زندگیبدون
وجود آنها را تجربه خواهم کردولی انگار کنگر خورده بودند و لنگر انداخته بودند و مثل
اختاپوس به زندگیام چسبیده بودند ، جمشید هم اخم به ابرو نمیآورد و اصلا به روی
خودش نمیآورد که مثلا مادر و خواهر مزاحم زندگیمان شدهاند....
ومن تازه عروس پختم وساختم وشستم دریغ از یک تکه ظرف که جمیله یا مادر شوهرم
برای کمک به من بشورند تا بالاخره طلسم زبان جمشید شکسته شد و خیلی دست به عصا
خواست عذر مادرش را بخواهد
_مامان نمی خواین یک سر به خونتون بزنید؟
مادرش صدا بالا برد
-ببین چه بد دورهای شده ....این دختره دم گوشت خونده، ازت انتظار نداشتم جمشیداز الان
ما رو فروختی!
من از زهر کلام این زن هاج و واج با دهان باز مانده بودم که جمشید دستی بین موهاش
کشید
_نفس ؟ اون به من چیزی نگفته ! آخه مادر من ،این طفل معصوم که همش توی آشپزخونه
است من اصلا نمی بینمش ، کی چیزی به من یاد داده؟
98
[Type here]
نگاهش را به نقطهای نامعلوم خیره کرد و بابغض دروغینی که کنج صدایش انداخت، گفت
-طفل معصوم؟ حتما منم مادر فولادزرهم !پسر جان منو احمق فرض نکن کسی بخواد حرفی
بزنه با چشم وابرو هم می تونه حرفش رو بزنه ، حتما لازم نیست لبهاش تکون بخوره
....اینم که من میبینم از اون کخای زیر پلاس و هفت خطهاشه ....
بغضش به یکباره محو شد و سینه سپر داد
- بعدش هم این کجا همش تو آشپزخونه است ،این که دم به ساعت مثل خرس قطبی روی
مبل ولو شده...
یعنی با این حرفت میخوای بگی منو جمیله کار نمیکنیم ؟ ها!
مگه "این" به درخت نمیگویند، چرا مرا دائم با اشارهی " این" صدا میزند؟
من هفت خطم؟
مگه چه کاری کردم؟
خرس قطبی؟
تا حالا هیچ کس اینجوری دربارهام صحبت نکرده بود...
جمشید به تلویزیون خیره شدو هوف کلافهای کشید
-باشه مادرمن ،من غلط کردم حرف زدم ، هرچی شما میگید درسته ...
ورو به من کرد
_نفس پاشو حاضر شو بریم یکم خرت وپرت برا خونه بگیریم
هنوز توی جایم تکانی نخورده بودم که مامان جمشید غرید
_لازم نکرده این بیاد! این عرضه خرید داره ؟ هرچی به درد نخور و پلاسیده تو مغازه ها
باشه برمیداره میاره تو خونت، فدات بشم خودم باهات میام مادر!
لحنش مهربان شد
_مامان گلم خرید بهانه است ، گناه داره آوردیمش شهر غریب عروس نو رو ،یک هفته هم
هست توخونه است ،دلش گرفته دیگه...
مامان جمشید مانتو به دست جلویش حاضر شد
99
[Type here]
_ا ! جمشیدجان از الان لوسش نکن بعدا دیگه نمیتونی جلودارش بشی ،این کارا چه معنی
داره ،بعدش هم زن خوب نیست در دری باشه اونم عروس نو!...
مادر فولاد زره را خوب به خودش نسبت داد...
من به درک خب شاید پسرت میخواهد چند دقیقهای با زنش تنها باشد ،
ای وای من چرا این زن درک ندارد ، تو چه جور مادری هستی که برای احساس پسرت هم
ارزش قائل نیستی؟
بعدش هم اگر قرار به دردری نبودن زن است که تو هم زنی! تو کجا لباس پوشیدی و
میروی؟
جمشید از اینکه دوباره تیرش به سنگ خورده بودنگاه معصومانه ای به من کردوبعد
سوییچ ماشینش را برداشت و دمغ از در اتاق بیرون زد.
ومادر و خواهر هم مثل قرقی که دنبال شکارش میدود دنبالش دویدند
فکر نمی کردم تا این حد گند به زندگیام زده باشم...
آه بیثمری از نهادم برخاست...
برای پشیمان بودن دیر بود
خودم کردم که لعنت برخودم باد...
یک ماه از عروسیمان میگذشت ومادر و خواهرجمشید انگار نه انگار که خانهای هم دارد
و باید به خانهشان برود
غم دوری خانواده ام ، عشق نافرجامم وغم چشمان پسر عمهام کم بود که غم زخم
زبانهای مادر وخواهر جمشید را هم باید تحمل می کردم
خستگی این یک ماه ، که مبل خانه رو تختم کرده بود، هم مزید علت غم این روزهام شده
بود
اینقدر خسته از کارهای بینهایت میشدم که به اتاق خواب نمیرسیدم وروی مبل وسط حال
بیهوش میشدم و به قول مادرشوهرم میشدم همان خرس قطبی!
100
[Type here]
جمشید هم عجیب صبوری می کرد دوری بینمان را.......
***
بالاخره کمی بیکاری به سراغم آمد وروی مبل روبروی جمشید ولو شدم حتی می ترسیدم
کنارش بنشینم ، چون مادرش به محض رویت من ،کنار جمشید یک کاری برایم میتراشید
تا ما به هم نزدیک نشویم ، شاید با خودش فکر میکرد گشت ارشاد هست و من و جمشید
هم دختر و پسری خطاکار....
توی افکار خودم بودم که صدای جمشید حواسم را به طرفش جمع کرد
با دست به کنار خودش روی مبل اشاره ای کرد و زمزمه کرد
_بیا اینجا !
دروغ چرا ؟ دلم براش تنگ شده بود، شوهر ومحرمم بود و تنها کس وکارم توی این شهر
غریب!
با نگاهی به اطراف ،اوضاع را سنجیدم ، مادر و خواهرش درحوالی ما نبودند و شکر خدا
حیاط خانه را برای بزمشان برگزیده بودند...
از جا بلند شدم و آهسته به کنارش قدم برداشتم و دقیقا کنارش نشستم.
دستش را دور کمرم حلقه کرد وبه ترکی جملهای گفت
_چوخ استیرم
من که اصلا ترکی بلد نبودم متعجب نگاهش کردم
_چی؟
خنده ای روی لبش نقش بست و فشار دستش روی کمرم بیشتر شد
_ترکی بلد نیستی؟
آرام سر تکان دادم
_نه ، چی گفتی؟
لبخندش پهن شد
_گفتم خیلی می خوامت...
101
[Type here]
خنده اش مسری بود من هم خنده ام گرفت ، انگشتانش روی کمرم بازیشان گرفته بود
_جان! قوربون خندههات...
لب گزیدم و او غرق نگاهم شد و من پرسیدم
_تو از کجا ترکی یاد داری ؟
در حالی که موهایم را میبوسید گفت :
_از یکی از دوستام تو دانشگاه یادم گرفتم
وزمزمه کرد:
_چقدر موهات بوی خوبی می دن !
خجالت کشیدم و کمی خودم را جابه جاکردم که دوباره محکم مرا توی آغوشش کشاند و
موهایم را عمیق بو کشید
_خجالت نکش گوزل قیز!
در حالی که نگاهم را به چشمهایش دوختم دوباره پرسیدم
_این ینی چی ؟
انگشتش بین موهایم به حرکت در آمد
- دختر خوشکل ، البته بگم چند تا کلمه و جمله بیشتر بلد نیستم ها!
وسرم را روی سینه اش فشار داد و توی گوشم پچ زد
_فکر نکن بهت بی توجهام ، همش حواسم بهت هست حتی وقتی ، توی دستشویی گریه
می کنی من پشت در دستشویی ام ولی......
همین اعترافش هم برایم کلی ارزش داشت ، همینکه سختی کشیدنم را درک میکرد ،
همینکه گریه هایم را میشنید ، همینکه میفهمید تنهایم و دم نمیزنم....
آهی کشید و ادامه داد
_نمی دونم چرا مامانم اینجوری میکنه ؛ یعنی میدونم ...قصد بدی نداره ولی رسمشون
اینجوریه تا چند وقت که عروس میارن بهش سخت می گیرن تا همینجوری بار بیاد بعدا
کاری بهش ندارن... دلم میخواد درکم کنی که نمیتونم مخالفتی بکنم
سرم رت کمی بالاآوردم وبا نگاهی توی قهوهای چشمهایش گفتم