92
[Type here]
نگاهش را وصل نگاهم کرد ، به هر دری میزد تا شاید برایش بابی بگشایم ، حالا در
خواهش را میکوبید
_خواهش می کنم نفس ! التماست میکنم با خودت لج نکن
و من به بیراهه میزدم
_امیرمن نمی تونم به خاطرخصومت شخصی تو ،زندگیم رو به هم بزنم
نعره زد ، بند دلم لرزید
_نفس! کدوم خصومت شخصی ؟ اینو ازکجا در آوردی! همه می دونن جمشید مرویان چقدر
بچه ننه است ! اینقدر یک دنده نباش ...
تمام شده بودم ، پشت به دیوار کنار در دادم و سُر خوردم
_امیر تو منو نمی فهمی! دارم تو این خونه جون میدم ،دارم دق بالا میارم
امیر نمی دونم چرا این دل لعنتیم عاشق مهران شد،نمی دونم چرا به عشقم نرسیدم وبدتراز
همه نمی دونم چرا از بد روزگارباید عشقم ،شوهر خواهرم بشه، امیر تحمل اون کنار یکی
دیگه خیلی سخته خیلی... مخصوصا که اون نفر خواهرت باشه...
امیرتنها راهم فراره... فرار...
زانوهایم را در آغوش گرفتم
_امیر علی !منو به حال خودم بزار، من در هرصورت به فنا رفتم ،بزار حداقل توی ، دوری
ازاین خونه ،هم دلم رو کمی زنده نگه دارم ،هم زندگی خواهرم رو به خطر نندازم...من
اینجا فسیل میشم...
چشمهایش بارانی شده بود....
اشک از کنار پلکهایش بارید ولا به لای ته ریشش پنهان شد...
گوشهی لبش را چند بار به زیر دندان کشید ورهایش کرد
نگاهش خط های موکت را گرفتار کرده بودوغمش قلب من را...
ازجایش بلند شد ، دستهای مردانهاش مشت شده بودو رگ های دستش بیرون زده بود...
سرش را به طرف آسمان بلند کرد وبا صدای خش داری سکوت بینمان را شکست
93
[Type here]
_باشه ....از جلو راهت کنار میرم ،میدونم دارم اشتباه می کنم، میدونم داری اشتباه
میکنی ولی تو هم حق انتخاب داری ...
آب دهانش را همراه بغضش قورت داد
ـ اما این رو هم می دونم که متاسفاته دیگه نمی تونم نظرت رو عوض کنم ، من هر چی
تلاش می کنم تو ،توی انجام اشتباهت مصر تر میشی ! سوار خر شیطون شدی و بد
میتازی....
به چشمهایم زل زد
_اما....نفس...
وچندین بار حرفی تا پشت لبهایش آمدودوباره با بغضی آشکار فروخوردش؛
و بالاخره سری تکان داد وگفت:
_هیچی...
وبا قدم های تند ،من واتاق وغم هام را تنها گذاشت ورفت...
در که با ضرب پشت سرش بست ، سر روی پاهایم گذاشتم و با صدای بلند زار زدم...
او که رفت اتفاقهای پیدرپی پیش آمد که بعد از قهر امیر علی با نگاهم، سرنوشتم را
تحت تاثیر قرار داد.
روزهایی که امیر علی در دورترین فاصله از من و خواستگارم خودش را در دنجترین
مکان دنیا زندانی کرد....
روزهایی که بدون حمایتهایش با اخم وتَخم مامان و نفسهای عمیق و پردرد و نگاههای
پرغم بابا سپری شد...
روزهایی که بارهای باز نازنین درون نینی چشمانم زل زد و پرسید نفس مطمئنی ؟
و من لجبازانه با احساسهای بد و پرسش همه در حرفم راسخ ماندم و روی نظرم پافشاری
کردم.
منطقم کور و سوار خرشیطان رجیم شده بودم و بد میتازیدم.....
به کجا چنین شتابان؟
94
[Type here]
نمیدانم؟
***
دو ماه بعد
دسته گلی با گلهای سفید وآبی را توی دستهایم که خیس عرق بود، میفشردم
امیر علی با همان کت سفیدش که موقع خواستگاری پوشیده بودبا ته ریشی که زیادی بلند
و نامرتب شده بود وشب چشمهایش که امشب سیاه تراز آن سیاهی را توی عمرم ندیده
بودم
و آن ابروهای گره افتاده اش ،در انتهایی ترین جای سالن به دیوار پشت سرش تکیه داده
بود ودودستش را توی جیب های شلوارش فروبرده بود
وعصبی وداغان ،به من خیره شده بودوچشمهای از گریه به خون نشسته اش را از من بر
نمی داشت...
با صدای آیا وکیلم عاقد چشم ازچشمهای امیر علی گرفتم
ـ عروس رفته گل بچینه...
نیم نگاهی به مرد کنار دستم انداختم
یعنی اشتباه نمی کنم؟
ـ برای باردوم می پرسم دوشیزه خانم نفس جلالی آیا وکیلیم شما روبا یک جلد کلام الله مجید
ویکدست آینه وشمعدان ومهر معلوم به عقد آقای جمشید مرویان دربیاورم
ـ عروس رفته گلاب بیاره...
دفعه سوم همه منتظر بله من بودن...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم :
_با اجازه برگترها بله
وصدای دست وصلوات بود که محضر را پر کرد ؛
سر که بالا کردم نبود ...امیر علی رفته بود....
یک آن ترس تمام وجودم را پر کرد زندگی بدون حمایت های امیر علی ترسناک نیست ؟
95
[Type here]
صدای بله جمشید هشدارگونه در سرم صدا داد دیگر ارتباط با امیر،سیم خاردار داره ،سیم
خارداری به اسم غیرت مرد پهلو دستم....
دستش که دستم را لمس کرد یکدفعه از جا پریدم
-ترسیدی؟!!!
توی چشمهایم زل زده بود و عکسالعملم را رصد میکرد
کمی سرم ر تکان دادم
_نه... غافلگیر شدم
-دیگه غافلگیر نشو از این به بعد دستهات همیشه مال منه
خنده ی نیم بندی کردم وچشم به سرامیک های کرم کف سالن دوختم
چرا دوستش ندارم یعنی هرچی بگذرد مهرش توی دلم بیشتر می شود؟؟
همه حتی عمه برای تبریک گفتن به نزدیکم آمدن وبعد روبوسی وگفتن تبریک به طرف
تالار راه افتادن
با اینکه نازنین اول عقد کرده بودولی مجلس عقد وعروسی من زودتر انجام شد
نمی دانم چرا یک چیزی که عاشقش هستی دور ودست نیافتنی میشود ،ولی چیزی را که
با شک تماشا می کنی مثل آهن ربا دنبالت می کنه ،این داستان زندگی من است ،
مهران را که عاشقانه می پرستیدم اینقدر ممنوعه شد که فرار از خانهی پدری راه حلش شد
وجمشید که شک بودن با او روحم را تحت فشار داشت الان در یک قدمی وحلال ترین آدم
زندگیم شده....
-خانمم بریم؟
لبخند کمرنگم جوابش بود ودست من که اسیر دستهای بزرگ ومردانهی جمشید به آینده
کشیده می شد
وقتی قصد سوارشدن به ماشین جمشید را کردم با تعجب دیدم مادر جمشید زودتر از ما
خودش را به ماشین رساند و دقیقا جلوی ماشین و کنار دست راننده نشست و صدا بلند
کرد
_زشته عروس با اون آرایشش جلوبشینه برو عقب جای جمیله(خواهر جمشید)بشین .
96
[Type here]
تا به حالا فکر می کردم عروس کنار داماد توی ماشین می شیند
نگاهی به جمشید انداختم که دهانش از تعجب باز مانده بود ولی چون بودن کنارجمشید
برایم اهمیتی نداشت بدون هیچ حرفی دست از دست جمشید بیرون کشیدم وصندلی عقب
کنار جمیله ی پر افاده نشستم.
جمشید که باکشیدن دستم از دستش به خودش آمد در عقب را بست وماشین را دور زد
وپشت رل نشست
مجلس عقد وعروسی مان با تمام تشریفات انجام شد
ته دلم قیامتی به پا بود باید با جمشیدی که نصف روز بود محرم شده بودم به شمال خانه
جدیدش میرفتم
وای وای نفس این چه کاری بود که با خودت کردی
چقدر دیر حقیقت جلوی چشمانم خودنمایی کرده بود دقیقا بعد از محرم شدن ....
خداحافظی از خانواده ام خیلی سخت بود ،امیر را که دیگر ندیدم
گریه ام به هق هق رسیده بود که جمشید گفت :
_اص امشب نمی ریم آیه که نازل نشده که همین امشب بریم
مامان ونازی وعمه از خوشحالی من را محکم توی آغوششون فشردن وگفتن
_واقعا ؟ آقا جمشید؟
که متوجهی نگاه مادر جمشید شدم که چنان برای جمشید چشم چرخاند که من زَهره ، آب
کردم چه برسهد به جمشید وبعد با خنده ای ساختگی گفت :
_خب پس پسرم ما رو برسون خونه بعد خودت برگرد
...این زن عقل سالمی داشت؟ شما را برساند شمال وبعد برگردد ، دوروز طول می کشد رفت
و برگشتش...
آخر مگر شب دامادیش نیست؟
مامان وعمه هول شده به هم نگاهی انداختن وقبل از اینکه جمشید حرفی بزند که بین زن
ومادرش بماند گفتن :
_آقا جمشید !نفس هم میاد،بریدخدا پشت وپناهتون ...