رایگانملیحه بخشی

87

[Type here]

ولی نفس!...

نگاهش را توی صورتم پاشید ، نگاهی که سفیدیاش رنگ خون شده بود ، نگاهی که نم

زدهشده بود ، نگاهی که داغش مرا میکشت

ـ هر جا خواستی برگردی، هرجا کمک خواستی ، هرجا کسی اذیتت کرد اینو بدون امیرعلی

صانعی پشتته توهر شرایطی می تونی بهم تکیه کنی ....اونجایی که کسی جرات کنه تو رو

اذیت کنه دیگه پسر عمهات نیستم ، حامیتم ، بادیگاردتم ، برادرتم ....

سکوت کرد ، گوشهی لبش را به دندان گرفت

- پشت و پناهتم....

وبا شب ستاره باران چشمهایش، به چشمهای بارانی من خیره شد

_باشه؟

ومن طوفان زده آرام آب دهانم را قورت دادم و اصوات ضعیف و پرلرزهای از دهانم خارج

شد

_باشه

واز کنارم قدمی رد شد ولی دوباره برگشت

_فقط یک چیزی!

به طرفش برگشتم ، رخ به رخ...

ـ نفس!

بی اختیار به حامی ام جواب دادم

_جانم!

انگار با گفتن این "جانم"آتشش زدم

چشم روی هم گذاشت وبغض فرو دادوخش به قلبم انداخت

_اگه می شه با این چادرت ... جلوی...هیچ خواستگار...دیگه ای نرو.....خیلی بهت میاد....

بهت چشمانم را تسخیر کرد ، سرم راتا جایی که می شد پایین انداختم

روی زانو خم شد ،نگاهش کردم، گوشه چادرم را به دست گرفت ، با لبهایش بوسهای

رویش کاشت و در هوا رهایش کرد

88

[Type here]

و بلافاصله رو برگرداند، ولی من اشکهای کنار صورتش را دیدم ، همانها که تا ته ریشش

راه گرفته بودندهر چند که سریع رو برگردوند واز اتاق بیرون رفت ...

و من مات و پر درد، فکرم زوم مرد حامی تمام کودکی ام ،تا به امروزشد وسر جایم خشکم

زد....

سر میز شام سهم من وامیراز شام، بغضی بود که فرو می دادیم و بازی بیفایدهی قاشق و

چنگال با غذا .....

در عرض یک هفته دو خواستگاری راپشت سر گذراندم

اول هفته امیر وآخرهفته جمشید.....

دیشب جمشید ومادر وخواهرش برای خواستگاری وجواب گرفتن به خانهمان آمدند.....

من با خودم وزندگیم لج کرده بودم ، به خاطر مهران، می خواستم خودم را تنبیه کنم ،

میخواستم احساسم را نجات دهم ، قصد کرده بودم فرار کنم تا به زندگی تنها خواهرم

خدشهای از طرف من وارد نشود...

و اصلا به عواقب کارم فکرنمی کردم ، زندگی بعد ازدست دادن مهران برایم تمام شده بود ،

فقط یک راه را در پیش گرفته بودم ،آن هم فرار بود...

فرارازمهران ...

ازعواقب عشقی که به آن نرسیدم...

وازوجود امیر...

امیری که خوب بود ولی از راز سر به مهرم خبر داشت...

خوابهای آشفته ام ،حال خرابم را خراب تر کرده بود ، غرق عرق و نفس نفس زنان از

کابوس سریالی این ایامم پریدم که صدای داد وبیداد امیرعلی که از سالن به گوش میرسید

، این حال خراب رو تکمیل و به اوج خودش رسوند

_دایی ، من نمی ذارم

_امیر جون آروم باش پسرم

89

[Type here]

دیگه نعره میزد

_دایی من میشناسمش ...شما که اونو نمی شناسین

لباس مناسب پوشیدم ودرحالی که شالم را روی سرم مرتب می کردم به طرف سالن قدم تند

کردم

- امیر جان آروم باش حرف بزنیم

با آوای رسایی صدایم را به جمع رساندم

_سلام

دعواها خوابید و همهی چهرهها به طرف من برگشت ،انگار امیرهم حال بهتری از من

نداشت ...

انگار او هم در این تقاص با من شریک بود ،

شب طوفانی چشمهایش عذابم میداد ،

چطور باید از این عذاب خلاصش میکردم ،

شاید با سردی گفتار...

_به به !پسرعمه گرام...

صورت گر گرفته اش را روبه زیر انداخت ولب زد

_علیک سلام

دست به کمر زدم

_اینجاچه خبره؟ خیمه شببازی راه انداختید؟

بابا از روبروی امیر علی به طرف من آمد

_نفس بابا!بیا بشین!

دستم را به علامت صبر کردن بالا بردم

_بابا یک لحظه صبر کنیدتا ببینم این پسر خواهرتون چی می گه؟

امیر سربلند کرد و با کلماتش به سخرهای دردناک گرفتم

_ها !...بذارید ببینه من چی میگم !....نه که خیلی هم به حرفهای من گوش می کنی!

90

[Type here]

چشم ریز کردم و در دل از وجودش معدرتخواهی کردم

_ببخشید فکرکنم پدرم حی وحاضر بالا سرم هستن! شما چکاره منی؟ چرا باید به حرفهاتون

گوش کنم؟

بابا صدا بالا برد

_نفس! احترام نگه دار

به طرف بابا برگشتم

_مگه دروغ می گم بابا!

امیر یک قدم جلوگذاشت

_می خوام باهات حرف بزنم نفس!

روبرگرداندم

_ما اول هفته حرفهامون رو زدیم

داد کشید:

_د لعنتی ،قماربدی داری سرزندگیت می زنی

صدایم مقابله به مثل کرد و ولومش بالا رفت ، به سینهام کوبیدم

_زندگی خودمه ! به خودم مربوطه!

گوشه شالم راگرفت ومن را که در حال اعتراض بودم بدون انعطاف به دنبال خودش کشاند

و رو به بابا گفت

_دایی من با نفس حرف خصوصی دارم

لعنتی همهجا میخواست حکم ادب را هم جاری کند

بابا با چشم وابرو اجازه صادر کرد

با دودست شالم را روی سرم نگه داشته بودم تا همانطور که میکشاندم ، موهایم را پریشان

نکند و ریز جیغ میکشیدم

- دیوونه شالم رو ول کن

و او بی اعتنا با قدمهایی که روی زمین میکوبید به طرف اتاقم میرفت

91

[Type here]

به اتاق که رسیدیم گوشه شالم را ازدستش کشیدم و غریدم

_امیر علی این کارا چیه می کنی؟!

اخم در هم کشید و توپید

_معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟

شالم را روی سرم محکم کردم و معترض صدا بلند کردم

-با من قشنگ حرف بزن!

- آخه جنبه نداری !

نامش را داد کشیدم

_امیر علی !

مشتش را توی هوا تکان داد و از بین دندانهای کلیدشدهاش غرید

_آخ ! نگو امیر علی ! نگو دیوونم کردی دختر،داغونم کردی ،داغونترم نکن نفس !

سر به زیر انداختم

صدایم مظلوم شد

_من به تو چکار دارم ،به قول خودت دارم با زندگی خودم قمار می زنم

دستش را از بین امواج موهایش رد کرد و روی تخت به هم ریخته من نشست ، پلک روی

هم نهاد وچند پوف عصبی کشید تا نفسش بالا بیاد،بعد رو به من کرد، رگه های خون درون

سفیدی چشمایش بیداد میکرد

_نفس !یکم به خودت بیا !از این بچه بازیها دست بردار! پسفردا چشم باز میکنی میبینی

مثل خر پشیمونی ! جمشیدمروایان مرد زندگیه ؟ به علی که مرد زندگی نیست... نمی ذارم

جواب مثبت بهش بدی...

چرا تمامش نمیکرد ، چرا دردم را احساس نمیکرد ، من در خانهای بودم که معشوقم با

خواهرم سر بر یک بالین میگذاشت به خدا که تحملش تن فولادی میخواست ، به خدا که

دیوارهای خانه داشتند جان مرا میگرفتند

بیرمق از دردهایم لب زدم

_امیر دست ازسرم بردار...بذار به درد خودم بمیرم...