83
[Type here]
-پس پاشین بری حرفاتون رو بزنید که بعدش شام بخوریم
من وامیربا هم از روی مبل بلند شدیم تعارف زیرلبی به امیر برای اول رفتن زدم که قبول
نکرد وبا اشاره دست من را هدایت کرد که جلوتر از او به طرف اتاقم راه بیفتم ،
به در اتاق که رسیدم در رو باز کردم ودوباره تعارفم را کردم که دوباره سر باز زد و بازهم
قبول نکرد و با نگاهی به صورتم گفت
_اول خودت برو....
پیشقدم شدم و هنوز دوقدم بیشتر جلو نگذاشته بودم که احساس کردم چادرم جایی گیر کرد
، یکدفعه هول و دستپاچه شدم که چادر ازروی سرم سُر خوردو نقش زمین شد...
بلافاصله به پشت سرم برگشتم که نگاهم به پای امیر کشیده شد که چادرم زیرش اسیر شده
بود ، با عصبانیت به صورتش زل زدم ، دودستش را تا نزدیک سرش بالا برد وبا
چشمهایی پر از شیطنت و لبخندی محو ، لبهایش تکان خورد
_به جون نفس عمدی نبود، چادرت زیر پام رفت
ومن تند وسریع چادرم را جمع کردم وروی سرم کشیدم
لباسهایم کمی تنگ ومجلسی بود ولی هیچ جای بدنم بی پوشش نبود اما تا به حال با
همچین پوششی مقابل امیر حاضر نشده بودم ،
امیر علی روی تخت نشست ومن نیز روی صندلی کنار میز کامیوترم وهر دوساکت چشم به
موکت سوسنی اتاقم دوختیم، تابالاخره حوصلهام سر رفت
_خب.....!
نگاه از موکت گرفت وبا آن سیاههای براقش به چشمهایم زل زد و بیمقدمه تیر آخر را
همان اول زد
_نفس....چرا منو نمی خوای..!؟
چه خصوصیت بدی دارم که اذیتت می کنه ،من حاضرم هر شرطی بذاری قبول کنم ، من
واسهی تو جونم رو هم گرو میذارم....اینجوری داغونم نکن!
نفسی کشیدم وگفتم :
_امیر علی مسئله اصلا این نیست ،تو عیبی نداری فقط....
بهم زل زده بود و دوابروی خوش فرمش در هم گرهکور خورده بود
84
[Type here]
-فقط چی؟... چی باعث دوری ما می شه!؟...چی باعث میشه اینجوری از من فرار کنی؟
آب دهان قورت دادم
_امیر علی درسته من زنم ولی میخوامبدون احساس تصمیم بگیرم ،ازدواج من و تو
درست نیست....
کلافه هوفی کشید وپا روی پا انداخت
-به نظرم حرفهات همش بهانه است ... تو از اولم منو نمی خواستی ! اینم بهانهی
جدیدته....
نگاهی به دستهایش که به هم قلاب شده بود انداختم
_به جان امیر هانه نیست !واقع بین باش تو از عشقی که من داشتم خبر داری! می دونی
برات چقدر سخت می شه وقتی من با شوهر خواهرم حرف بزنم یا بخندم ؟
گوشه چادرم را توی مشتم فشردم وادامه دادم
ـ یه روزی عاشق من بودی که فکر می کردی دل من هیچ جا گیر نیست حالا مجبور نیستی
تظاهر به عاشقی کنی ! تحمل کردن من دیگه خیلی سخته امیر ! ...به من ترحم نکن ،دل
نسوزون ،بذار راحت یه فکری برای این سرنوشت لعنتیم بکنم منو وخودت رو تومنگنه
نذار......
چشمهاش برزخ شد، رگ پیشانیاش ضرب گرفت، عصبی و بیپروا غرید
_میشه بگی کدوم کارم باعث شده فکرکنی بهت ترحم کردم ،ها ! میخوای چه فکری
برای زندگیت بکنی؟! می خوای تواین خونه بمونی تا از عشق مهران که به فنا رفته بپوسی
یا زن اون جمشید بچه ننه بشی وفرارکنی! بگو کدوم راه رو برای گند زدن به زندگیت
میخوای انتخاب کنی؟
با عصبانیت از جایم بلند شدم ودادزدم
_امیر....
همانطور که نشسته بود نگاهم کرد و تلخند زد
-چیه ؟...حقیقت برات تلخه!
صورتم را به طرف دیگری چرخاندم
_تو....تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی !
85
[Type here]
از جایش بلند شد، گامی به طرفم برداشت و درست روبروم ایستاد وبا صدای بلند هرم
نفسهایش را توی صورتم پخش کرد
_آره حق ندارم باهات اینجوری حرف بزنم ...
یک ابرو بالا انداخت
-آره... باید بذارم تا تو بری وگند بزنی به زندگیت، بری وآتیش به جوونیم و جوونیت بکشی
چون یه روزی عاشق یکی بودی که اون نفهم ، نفهمید ،
داد کشید
- بری زندگیت رو نابود کنی چون ...
با مشتش به سینهاش کوبید
- من ! از رازت خبر دارم!
توی چشمهایم زل زده بود
-آره ؟ حرف بزن!...
بغض راه گلوم را فشار می داد واشک پشت سد پلکهایم جمع شده بود تا به حال این پسر
عمه سر من داد نزده بود ، سرم را پایین انداختم و با بغضی که توی گلویم چنگ انداخته
بود دلایلم را برایش گفتم
_بهتر از اینه که زندگی تو رو نابود کنم!
عصبی واستریک دست توی موهاش کشید و بیطاقت گفت
_وای وای... نفس! من با تو نابود نمی شم
چشم بست و باز کرد ، نفس آتشینش را با صدا بیرون فرستاد ، لحظه ای مکث کرد و بعد با
تمام وجودش لب زد
_نفس ......تو تمام خواسته من از زندگی ای !
اشکم بی اختیار فرود آمد
نالیدم
86
[Type here]
ـ امیر این حرفها رو به من نگو ! امیرعلی از این بیشتر داغونم نکن!... بذار درد تو رو
نداشته باشم...خواهش میکنم ، التماست میکنم ، به پات میفتم اینقدر احساسی تصمیم
نگیر...
جلوتر آمد، تقریبا فاصلهمان به صفر رسیده بود ، عطر تلخش تا بن جگرم را سوزاند....
لحن صدایش آرامتر شد
-من مَردم ،مَرده وحرفش !...ببین درد تو اینه که من از راز دلت خبر دارم ....آره؟...قول
می دم همه چی فراموش بشه ! قول میدم فکر کنم تازه باهات آشنا شدم و هیچی از
گذشتهات نمیدونم ! قول می دم نفس! قول میدم!
گوشه کتش را گرفتم وبا التماس به شهر شب چشمانش زل زدم و هرچه خواهش بود را در
صدایم ریختم
_امیرعلی پافشاری نکن ! امیر منو بفهم !من نمی تونم به توبگم دوستت دارم چون تو
ازهمه چی با خبری ... امیر اگه من به مهران حرفی بزنم یا خنده کنم ، یا تو یه خنده
مشکوک بهم بکنی با خودم می گم به خاطر گذشته ام بوده ،اگه تو بایکی بگی وبخندی
خوره به جونم میفته که داره تلافی گذشته ام رو در می یاره ،امیر این زندگی که همش شک
وتوهم باشه رو من نمی خوام
امیر جون عمه قسم ،به مقدساتی که می پرستی قسم! بذارمثل برادر دوست داشته باشم بذار
همینطوری خواهرت باشم
وبرای پاک کردن اشکهایم کتش را رها کردم
گره سخت ابروانش چیزی از زیبایی صورتش کم نمی کرد همانطور خیره به رد دستم روی
کتش با صدایی که بغض ، خش دارش کرده بود لب زد
_تو اینجوری دوست داری ؟ ....
بغضش را فرو خورد، سینهاش تکانی خورد ، لبهایش از هم جدا شدند تا بازدمش را با
ضرب از سینه خارج کند
- باشه !....هرچند می دونم اشتباه میکنی و زندگی دوتاییمون رو جهنم ! ، ولی اینقدر برام
عزیز هستی ، اینقدر تو دلم جا داری که به نظرت احترام بذارم و روی حرفت حرف نزنم...
ولی نفس!...