78
[Type here]
لا حول ولا قوه الا بالله چقدر زیباتر و
تودلبروتر شده بود،کت وشلوار سفیدش با اون پیراهن مشکی جذب که عضله های
سینهاش را به نمایش گذاشته بود ، آن موهای مواج مشکیش ، و قد و بالای بلندش ...دل
هر کسی را می برد ...
پس چرا من اسیر دوگوی سیاهش نمیشدم؟
هنوز سلامی نگفته بودم که مامان از کنارم رد شد وگفت
_خوبه نمی خوایش با چشمات داری قورتش می دی ....
از حرف پر حرص مامان خنده ای گوشه لبم جا گرفت و داخل دهانم را گاز گرفتم تا خندهام
پهن نشود و بعد سلام رسایی به جمع کردم ، سر و نگاه همه حتی پسردایی خوشتیپم به
طرف من برگشت ...
درون نگاه امیرعلی چیزی بودکه نمیتوانستم تعبیرش کنم ، شاید عشق شاید حسرت شاید
ایکاشها....
وسلامی زیر لب ...
واما عمه باذوق به طرفم آمد،نگاه خریدارانه ای خرجم کرد ومحکم من را توی آغوشش
کشید
_سلام گلم ! الهی عمه فدات چقدر ناز شدی عزیز خوشکلم!
بوسه ای به صورت عمه زدم
_اگه عمه ولم نکنی الان خفه می شم وچیزی از خوشکلیم باقی نمی مونه ها!
عمه بیشتر تو آغوشش فشارم داد و گفت :
_ای پدر سوخته ! تو که باز زبونت باز شده !
از حرف عمه خندهام ادامه پیدا کرد، از هم جداشدیم و بابا همه را به نشستن تعارف کرد ،
حواسم پرت کلام بابا بودکه امیر را روبرویم حس کردم ، دسته گلی را به طرفم گرفت ،
نگاهم تا قد بلندش که یک سر و گردن از من بالا زده بود کشیده شد
سر به زیر داشت و با صدایی خش دار لب زد
_برای شماست!
79
[Type here]
نگاهم زوم دسته گل پر از گلهای مریم و رز سرخ که نه غنچه اند ونه خیلی باز ، شد
وای این بشر همهی دل خوشیهای من را از این دنیا میداند.....
نیم نگاهی از خجالت وقدردانی به صورتش کردم وگلها را از دستش گرفتم
_ ممنون
وبه آشپزخانه پناه بردم.....
قلبم در آخرین قدرتش به سینه ام میکوبید ، داشت چه بلایی سر روح سرکشم میآمد ، این
جماعت چه نقشه ای برای دل من کشیده بودند...
مامان با همان لحن قشنگ معترضش گفت :
_کپ نکنی دختر! بیا کمک من.....
دوباره از لحن حرفایش خنده به لبم بازگشت و به طرفش برگشتم
_دقیقا مشکلت با من چیه ؟عجق نفس!
متفکر نگاهم کرد
-یعنی تو نمی دونی؟!
کمی چشمهایم را باریک کردم وبه سقف زل زدم که یعنی دارم فکر میکنم و بعد گفتم
_اووم چرا می دونم !می خواستی امیر دامادتون بشه ، چادرجلوش سر نکنید وچند تا هم
ماچش بکنید ولی من نقشه هاتون رو نقش بر آب کردم
مامان مشتی به بازوم زد
_برو خودت رو مسخره کن داغون!
در حالی که گلها را که عطرش داشت عقل وهوشم را می برد ، توی گلدان می گذاشتم
گونهاش را بوسیدم وزمزمه کردم
_داغون شمایم مامان گلم!
نگاهی پر از عشق نثارم کرد
_کاش قبل از اینکه دیر بشه یکم سرعقل میاومدی...
مکثی کرد وبعد ادامه داد
80
[Type here]
- من می رم جای مهمونا ، چایی بریز و بیا
وآشپزخونه رو ترک کرد...
چای که به همه تعارف کردم، سینی را کنار مبل خالی تکیه دادم و خودم هم روی مبلی که
درجوارمبل بابا و روبروی عمه بود، نشستم
عمه صدایی صاف کرد وخیلی جدی گفت :
_غرض از مزاحمت برای امر خیر مزاحم شدیم
با لحن جدی عمه خنده ام گرفت وهر چه لبهایم را جمع کردم نتوانستم خنده ام را نگه دارم
که عمه چشمایش را گرد کرد و به من تومید
_کوفت !!
دیگر نتوانستم خنده ام را نگه دارم ودر ضمن ابروهایم نیز از لحن کلام عمه بالا پرید وبا
اعتراض گفتم:
_عمه!
-عمه وبلا ،هر چی من سعی می کنم جدی باشم باز تو یه نمکی می ریزی !
ورو به بابا کرد
_نریمان داداش !مگه توجیهش نکردی !؟یه چیزی به این نمکدونت بگو!
بابا که محو تماشای من بود به عمه جواب داد
_بعد یک ماه داره می خنده !چی بهش بگم خواهر......
یک لحظه خشکم زد از این همه عشق پدرانه که به من معطوف شده بود
و عمه نیز با حسرت و عشق زمزمه کرد
_بهش بگو هیچ وقت خنده اش رو از ما دریغ نکنه!
واقعا داشتن همچین خانواده ای اوج خوشبختی بود ، نبود؟
همه سکوت کرده بودن که عمه گفت :
_خب راست می گی عمه! یکم مسخره است ! ما از همه چی هم با خبریم ولی به دور از
شوخی ما خواستگارتیم دیگه ! می خوام ، نظرت رو واضح و روشن بگی ، بسم لله. ...
81
[Type here]
شونه ای بالا انداختم و گیج گفتم
_خب چی بگم؟....
امیرعلی همانطور ساکت ولی اخم در هم گره کرده به نظاره نشسته بود
بابا دستی به شونهام کشید وزمزمه کرد
_دیلت رو بگو بابا! ...
نگاهی به صورت جدی بابا کردم وادامه دادم
_راستش عمه من شما رو خیلی دوست دارم......
چشمهایم را به زمین دوختم وبا کمی تعلل در حالی که سرپنجهی پاهایم را روی زمین می
کشیدم ، ادامه دادم
_آقا...امیر علی!هم ...برام جایگاه خاصی دارن
نیم نگاهی به امیر که متفکرانه نگاهم می کرد انداختم و چشم دزدیدم
_من براشون احترام خاصی قائلم ولی ...
نمی تونم به عنوان شریک زندگی...
بهشون نگاه کنم!
عمه تو صورتم دقیق شد
-عمه عیب بچه ام چیه؟
سرم کمی بالا آمد وبه عمه نگاه کردم
_عمه جون ! من از عیب و ایراد حرف نزدم ! پسر شما عیبی نداره !
ولی من مثل برادر !به خودشون وحمایت هاشون نگاه می کنم
عمه به من وبابا نگاه کرد
ـ نفس عمه من حیفم میاد تو وامیر نصیب یکی بشین که قدرتون رو ندونه ...
دیگه نمی دونستم چی بگم که
بابادست روی دستم گذاشت ورو به عمه گفت :
82
[Type here]
_اسما جان ! فکر نمی کنی دلیل های نفس رو بارها شنیدیم ! و نظرهای خودمون رو هم
بارها گفتیم
صلاح نمی دونم دیگه این بحث روادامه بدیم ! بعضی چیزها درعین خوب بودن ، قسمت
انسان نیست
ذهنم به طرف مهران پرواز کرد
مثل من و مهران!
وچه خوب که مامان از نازی ومهران خواسته بود امشب توی این مجلس نباشن
بابادستهایش را روی زانوهایش گذاشت و روبه عمه وامیر علی کرد
ـ بهتره ازجلد خواستگار بیرون بیایم وبه قوم وخویشی خودمون برسیم؛
نگاهی به قیافه ی درهم فرو رفته ی خانواده ام کردم
کاش امیر علی اینقدر محبوب نبود تا همه ازاین تصمیم من اینقدر پکر نمیشدن...
عمه خواست حرفی بزند که امیرعلی دستی بلند کرد
_با اجازه !ببخشید مامان.... ببخشیددایی !
عمه با عشق به تنها پسرش که با سختی روزگار بزرگش کرده بود ،چشم دوخت و بابا
صاف نشست و منتظر رو به امیر کرد
-جان دایی!
پسر عمهام دستی به ته ریشش کشید و چشمهایش را به فرش دوخت
_می شه من با نفس تنها صحبت کنم؟!
بابانگاهی به من کرد و انگار میخواست با نگاهش بگوید دست رد به خواستهی امیر نزنم
، پرسید
_از نظر من اشکالی نداره دایی، نفس بابا !شماچی می گی؟
بابا احترام سرم می گذاشت پس باید احترام خرج جوابش میکردم
_هر چی شما بگین بابا، شما صاحب اختیارم هستید!
بابا دستهایش را توی هوا به طرف اتاق من اشاره زد