رایگانملیحه بخشی

74

[Type here]

قصدم فرار از مهران بود و البته امیرعلی که رازم را میدانست و با محبتها و

مردانگیهایش داشت دیوانهام میکرد

چند روز آرامش با نبود مهران و امیرعلی عایدم شده بود...

الهی شکر همه جای امن خانه پدریم در آرامشی عمیق بود، حتی تلفن های نازی و مهران

هم کم شده بود ولرزهای روی اعصاب تار عنکبوتی من نمیانداخت...

نه خبری از مهران بود ، نه امیر علی و نه جمشید مرویان ......

ومن سست و کرخت بیشتر روزهای آرامم را روی تخت عزیزم به فکر کردن به آینده

مجهولم می گذراندم...

یک دانه بادام شور توی دهانم گذاشتم وطعم نمک وآبلیموش را مزه مزه کردم که صدای در

اتاقم حواسم را به خودش جلب کرد

_بله

صدای مردانهی پدرم بود

-بابا نفس یه دقیقه می تونم مزاحمت بشم

بابای گلم تو مراحم ترین مخلوق خدایی تو و مزاحمت...؟!

از روی تخت پریدم وبه طرف دردویدم ودر باز کردم

_چرا اجازه می گیرید عچقم!قوربونتون برم قدمتون سر چشم

وسر انگشتهایم را به همین معنا روی چشمهایم گذاشتم...

بابا سرم را توی بغلش فشرد

_نمک نریز گلوله نمک !

عطر آغوشش تمام حجم بویاییم را در تصرف خودش در آورد

چشم در عمق چشمهای مهربانش دوختم که لب زد

_باهات حرف دارم نفسم.. حال و حوصله داری؟

به تخت اشاره کردم ودست گوشتیش را به طرف تخت کشیدم

ـ بفرمایین.....

75

[Type here]

امابر عکس ظاهر آرامم در دلم سیر وسرکه بودند که قصد جان هم را کرده بودند...

بابا که گوشه تخت نشست ، کنار آرامشش لنگر انداختم....

-می دونم روزای سختی رو گذروندی،می دونم تنش داشتی این چند روزه ومی دونم که درد

تلخی داری ومجبور کردی خودت تنها تحملش کنی!....اما باباجون جلوی بعضی اتفاقها رو

نمی شه گرفت دنیا برای تجدید قوای ما صبر نمی کنه.... نمی خوام آسمون ، ریسمون

ببافم....

پوفی کشید و ادامه داد

_راستش بی مقدمه بگم عمه ات وامیر علی جواب قطعی ازت می خوان

آب دهنم را قورت دادم

_باباجون من که بارها جوابم رو به عمه وامیر علی چه شوخی چه جدی گفتم چرا دوباره

پاپیچم می شن؟!

بابا متفکرانه نگاهم کرد وبا لب های قشنگش پرسید

_مطمئنی عزیزم ؟پای یه عمر زندگیت وسطه...

_بابا امیر پسر خوبیه ،من برادرانههاش رو دوست دارم خیلی جاها حمایتم کرده ولی نمی

تونم به عنوان شریک زندگیم بهش فکر کنم!

بابا سنجاق وار دستش را روی موهام وصل کرد وگفت

_من پسر خواهرم رو خیلی قبول دارم وخیلی هم دوستش دارم، می بینی که چند سال هم

هست که ترغیبت کردم به این وصلت ،اما نظر تو برام از هر چیزی با اهمیت تره !...اون

چیزی که تو با آگاهی انتخاب کنی اگر هم غلط باشه نظر منم هست چون می دونم دختری

تربیت کردم که بدون دلیل هیچ کاری نمی کنه ولی اصل مطلب اینه که اسما و امیر اصرار

کردن که حضوری ورسمی بیان خواستگاری وجوابت رو بشنون..... درست مثل یک

خواستگار غریبه!

ابروهایم از تعجب تا سر حدش بالا رفت

امیری که شب وروز توی دست وپای ما زندگی میکرد حالا به اسم خواستگار می خواست

به خانهمان بیاید...

تعجبم را به زبان آوردم

76

[Type here]

_خواستگار؟

بابا پلک روی هم گذاشت

-بله بابا خواستگار...

_بابا ، من نظرم تغییری نمی کنه!

دستش روی موهایم حرکت کرد

-اشکال نداره دخترم این مراسم برای احترام به امیر وخواهرمه !...هیچ کس تو رو مجبور

به کاری نمی کنه بابا..

نگاهم صورت بابا را در بر گرفت

_باشه بابا! پس هرکار صلاح میدونید انجام بدید

بوسهی بابا روی موهایم حس رویش یک گل سرخ توی سبزه زار را به روحم هدیه کرد

***

مامان اعتقاد داشت خواستگار ،خواستگار است

باید استکانها برق بیفتد ،خانه دسته گل بشود ، هیچ گرد وغباری مجوز عبور به خانه را

نداشته باشد ومن هم درست مثل دختری که خواستگار برایش می آید آرا گیرا کرده باشم

وچادر سفید که بوی نویی دارد بر سر بندازم، هر چند همیشه با مانتو وروسری مقابل امیر

علی بودم...

من هم با اینکه دائم ساز مخالف میزدم که بابا آنها میدانند جواب من منفی است وعمه و

امیرعلی که من را همین جور دیدهاند، باز آخرکار طبق سلیقهی مامان رفتار کردم و مثل

دخترهایی که اولین بار است برایشان خواستگار میآید توی دلم دریای مواج وطوفانی به پا

شده بود ، که قرار از دل و قلب و احساسم گرفته بود.

همه چی آماده بود حتی همهی لوسترها ومهتابی ها هم به مناسبت تشریففرمایی مهمانان

روشن شده بود .

سماور طلایی مامان به جوش آمده بود و بدجور توی سر وکلهی خودش می کوباند

وتقاضای کمک می کرد، به سمتش رفتم تا چای دم کنم که مامان از پشت سرم با صدایی

بلند مخاطب قرارم داد

_نفس چکار می خوای بکنی؟

77

[Type here]

مثل متهم هایی که اخطار پلیس شنیدن دستهایم را تا کنار گوشم بالا آوردم وبا لب ولوچه ای

آویزان و مظلوم گفتم

_هیچی به خدا !... فقط می خواستم چایی دم کنم....

مامان دستش را به علامت نه تکان داد و سریع خودش را به من رساند ، کماکان از نظر

من نسبت به امیر علی دلخور بود

_لازم نکرده ! خودم باید دم کنم!

حالت خنده داری به خودم گرفتم

_ب ! چه فرقی داره من چای دم کنم یا شما ! نکنه می خوای وردی ، دعایی ، چیزی تو

چایی ها بریزی که جواب امیر خوجکله ات رو"بله "بدم !

در حالی که به همراه چای چند برگ گل محمدی ،که امیر عاشقش بود را درون قوری

گلقرمزش میریخت وآب جوش رویش میبست ، با همان لحن شاکیاش جوابم را داد

_هم من از این کارا بلد نیستم ! هم تو مغز خر خوردی و با دعا و جادو هم حرفت عوض

نمی شه!

معترض وبا صدای بلندگفتم

_مامان!

مامان شانه ای بالا انداخت

_مگه دروغ می گم ، پسر به این شاخ شمشادی رو می خوای رد کنی! والله من از کارای

تو سر نمیارم ، فکر کنم یک مریضی روحی چیزی پیدا کردی!

وبه سمت پذیرایی راه افتاد

برای حال خودم سری تکان دادم که

صدای زنگ خانه باعث شد لبم زیر دندانهایم اسیر شود ...

استرس به جانم افتاده بود؟

خودم هم از حال واحوال خودم خندهام گرفته بود،

نفهمیدم کی در واشده بود وعمه وامیر توی چارچوب در قرار گرفته بودن ؛

مامان وبابا احوال پرسی مفصلی انجام می دادن که من چشمم به امیر سر به زیر افتاد