69
[Type here]
_فکر کنم یکم هم خودتون ادب شدید !
همه یک لبخندمحوی روی لبهاشون نقش بست جز امیر و عصبی غرید
_مثل اینکه شما هم بدتون نیومده من ادب شدم
شانه ای بالا انداختم و بیقید لب زدم
_به من چه؟
مامان زود ماجرا را جمع وجور کرد
_بشین امیر جان ....مشغول بشید بچهها نهار از دهن افتاد
امیر دست دست کرد
- نه زندایی من نمیمونم....
و رو به بابا کرد
- دایی نریمان .... طبق امرتون چمدون نفس رو که پیش اون خانم معلمه جا گذاشته بود رو
دیروز رفتم و آوردم
به سالن اشاره زد
- کنار در اتاق نفس خانم گذاشتم
وای وسایلم که پیش آیناز جا مانده بود....من که از دنیا به بیرون شوت شدهبودم ولی انگار
بابا و امیر حواسشان به همهجا بود
- دستت درد نکنه امیر جان
- با اجازه
مامان جلوی ورودی آشپزخانه را گرفت
- محاله بزارم گشنه بری پسرم
امیر لبخندی زد و گفت
- برم بهتره زندایی ...خستهام
مامان به پای میز راهنماییاش کرد
- غذات رو بخور بعدا برو استراحت کن ... رو حرف منم حرف نیار
70
[Type here]
و امیر علی هم لاجرم به طرف میز قدم برداشت
- چشم
ومهران دست امیر راگرفت وروی صندلی روبروی من هدایت کرد و با همان لحن دلنشینش
لب زد
_بشین داداش ، غذا خوردن با تو یک صفای دیگهای داره ....
و نازنین بشقابی به سر میز اضافه کرد
همه نشستیم
امیر با آن نگاه وحشیش مثل یک ببر زخمی قصد شکار من را داشت
درد خودم کم بود او هم اضافه شده بود........
توی حالم خودم درگیر بودم که ناگهان غذا توی گلوی مهران پرید وبه سرفههای شدید
افتاد
من بیفکر هم زمان و مکان از دستم خارج شد
اصلا نسبت مهران با خودم را فراموش کردم و هول شده ازروی صندلی بلند شدم و با
عجله لیوان آب کردم و در حالی که عرق به جانم نشسته بود و صدایم میلرزید و رد زبانم
یک جگله شده بود
_خدا مرگم چی شد؟
لیوان آب را به دست مهران دادم ونازنین گفت :
_ممنون خواهر
ومن به حال برگشتم و در لحظه مُردم !
وای من...من برای شوهر خواهرم داشت جان از تنم پر میکشید؟
خدایا دوباره التماست میکنم به من و خواهرم رحم کن!
همینکه آمدم با جسمی وا رفته روی صندلی بنشینم نگاهم در نگاه امیرعلی که با چشمهای
به خون نشسته داشت رصدم میکرد؛ افتاد
وای این بشر راز دل من را می داند
سر به زیر انداختم ونشستم یه قاشق از غذا به دهان بردم
71
[Type here]
چرا دندانهایم قدرت جویدن ندارند...
چرا راه گلویم بسته شده...
چرا این نهار اینقدر طولانی شده ، انگار زمان کش آمده....
یکدفعه مامان رو به بابا کرد وسکوت جمع رو شکست
_راستی آقا نریمان....
بابا متفکر لب زد
_جانم!
-یکی از هم دانشگاهیهای نفس بعد از ظهر می خواین بیان عیادت نفس...
یا علی !
خدایا چرا مامان جلوی امیر این موضوع را گفت
سرم را بلند نکردم..
-به سلامتی قدمشون روی چشم ،حالا کی هست من می شناسمش؟
وای پدر من ، دل به دل سوالات مامان نده !
الان است که دوباره سیمهای دل و مغز امیرتان اتصالی کند
کاش لااقل مامان جواب ندهد
-مادر همون خواستگارش چنگیز....ای بابا باز اشتباه گفتم
و رو به من که در جا یخ زده بودم کرد
- نفس اسمش چی بود باز یادم رفت
آب دهان قورت دادم و نفس نکشیدم و با صدایی که تحلیل رفته بود لب زدم
- جمشید مامان ....جمشید مرویان!
و دیگر حتی نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم
نگاهم را بالا آوردم تا عکس العمل امیر را ببینم
خیره به من آتش وسرب داغ بود که از چشمانش به سمت من فوران میکرد
72
[Type here]
فکش منغبض شده بود ورگ های انگشتهاش که دسته قاشق وچنگال را می فشردن داشت
پاره می شد.......
غذای عذاب آور تو دهنم را قورت دادم و آرام لب زدم
_چیه چرا اینجوری نگام می کنی؟
ابروهایش بیشتر در هم تنید ، سر به زیر انداخت و زمزمه کرد
- من که چیزی نگفتم ...غذات رو بخور
همهی نگاهها به سمت مکالمهی پچ پچوار ما کشیده بود
- خب یک چیزی بگو ! گناه کردم جمشید مرویان اومده خواستگاریم؟
پلک بست و نفس صداداری کشید تا خشمش را پنهان کند
- نفس خانم ! من که چیزی نگفتم .
..
اعصابم متشنج شده بود و مهارش از دستم در رفته بود
- لازم نیست حرف بزنی با چشمات داری تمام حرفهات رو میزنی ! چرا دست از سرم
برنمی داری ....ها چرا ؟
همه مبهوت به ما نگاه می کردن
خسته بودم ، بغض کردم ، داد زدم
ـ ازت بدم میاد امیر
و امیر بغض فرو داد و شکست ، حتی نگاهش بالا نیامد
و من از مظلومیتش جری تر شدم ، جری که نه !
حس عذاب وجدانم تیر کشید و باز هم بغضم را سر خود بیگناهش خالی کردم
- از این نگاهات بدم میاد... از این که تحت نظرم داری بدم میاد....از این که بهم مشکوکی
بدم میاد.... از این که دوستم داری هم ... بدم میاد ! امیر علی صانعی من تو رو دوست
ندارم! دست از سرم بردار !
راحتم بذار امیر بازم می گم به پر وپای من نپیچ .......
73
[Type here]
وقاشق را توی ظرف غذا رها کردم واز آشپزخونه به طرف اتاقم با چشمان به اشک نشسته
دویدم.....
اینقدر کارم غیر قابل پیش بینی بود که هیچ کس کلمه ای حرف نزد....
احتمالا شک حرفهایم سنگین تر از اونی بود که فکر می کردم.......
وبعد از چند دقیقه صدای وحشتناک بسته شدن در ، فضای خونه را لرزوند؛
این صدا ،صدای غم امیر بود...
صدای شکستن غرورش...
صدای له شدن احساسش...
و من از درد اون گریستم و هق زدم.
**
عصر بودکه مادر جمشید خان مرویان هم جلوس اجلال کردن ....
مادرش از خودش هم نچسب تر بود
مجلس فقط عیادت نبود ، دوباره خواستگاری هم کرد...
ولی توی حرکات و رفتارش هویدا بود که از من اصلا خوشش نمیآید و به اصرار پسرش
پا درون خونه ی ما گذاشته است.
چشم و ابرویی برایم میآمد که دل و رودهام را به هم میپیچاند...
همه ی حرفهاش به کنار ولی حرفی زد که من را مجبور کرد گوشه کنار ذهنم به جمشید
مرویان فکر کنم
مادرش گفت قرار است چند ماه دیگر جمشید، خانه وزندگیشان را به شهرهای شمالی
کشور ، یعنی زادگاهشان ببرد...
من از خانهی محبوبم فراری بودم ومنتظرشنیدن یک همچین پیشنهادی برای فرار...
پیشنهاد مادر جمشید من را مجبور به فکر می کرد
فکر به زندگی با جمشید مرویان....
همانی که در ذهنم بیستاره بود ...