64
[Type here]
وتماس را قطع کرد
خراب شدن امروزم را مدیون مرویانم بودم ،
از خود راضی بی ادب!
و آرام نگرفتم و دوبارهبا خودم غر زدم
پسرهی بی ادب و بی شعور!... کی عیادت تو رو خواست برو بر نگردی لولو سر خرمن!
وای...اگه امیر بفهمه باز دیوونه میشه.....
صدای مامان مرا از فکر بیرون کشید
ـ نفس !دخترم ، مهمون داری...
عق....مگه مرویان هم مهمان است ، سوهان روح است پسرهی لوس از خود راضی ،
خودش اینه ببین مامانش چیه؟!خدابه خیر بگذرونه...
-نفس...
-بله مامان !
-بیا بیرون کارت دارم
خدایا چرا نمی توانم خودم را درون این اتاق زندانی کنم
من از نفس کشیدن بیرون این اتاق بیزارم
-الان میام مامان...
چادر مامان را تا کردم ومانتوی آزاد وشالی پوشیدم واز در اتاق بیرون زدم
صدای خنده نازی ومهران میآمد
حسودیم نمیشد به خواهرم ولی با صدای این مرد که در هوای خانهمان پخش شده بود
حتما مسموم میشدم وجان میدادم...
به دیوار آشپزخانه تکیه دادم وروی زمین سُر خوردم
_مامان می شه بیان بیرون صحبت کنیم
-کجایی تو؟
65
[Type here]
_توی حال،دم در آشپزخونه نشستم
مامان با عجله خودش را به من رساند
و با استرس پرسید
ـ خوبی مادر؟دوباره ضعف کردی؟یه چیزی برات بیارم؟!
سری تکان دادم
_نه بابا ...خوبم ...مامان جونم آروم باش! چی کارم داشتین خوچکلم!
چشمان مامان رنگ شادی گرفت
-نفس گفتی خوجکلم ،می دونی چند وقته اینجوری حرف نزدی قوربونت برم
وسرم رو بوسید ، مادر بود دیگر و حواسش به کلمات و حروف دستور زبانم هم بود...
کنارم نشست
ـ میدونی کی زنگ زده بود؟
سرم به طرفین تکان خورد
-مامان اون پسره خواستگارت... چی بود اسمش چنگیز بود مغول بود چی بود.......؟
از حرف مامان خنده ام گرفت ، با هر کس غیر امیر علی که خواستگار من میشد ، شمشیر
از رو میبست !
به جمشید مرویان میگفت چنگیز مغول !
_مامان چنگیز مغول چیه ؟ جمشید مرویان!
مامان دستی به پیشانی زد
_دیگه حواس ندارم همون مرویان میخواین بیان عیادتت .........
خنده تلخی زدم وگفتم :
_مامان می دونی امروز تو دانشگاه چه اتفاقی افتاد...
هنوز صدای گپ وگفت وخنده نازی ومهران میآمد،
با لبهای بسته نفس عمیقی کشیدم و تفکرات سمی را از خودم دور کردم ،به مامان که
نگاه کردم ،سوالی نگاهم می کرد
66
[Type here]
لبخندی زدم
_این به قول شما چنگیرخان مغول با امیر علی جونتون مثل خروس جنگی به جون هم
افتادن
مامان دست روی دست زد وبا ترس به من چشم دوخت
_یاعلی ! خدا مرگم امیر علی ودعوا. . ...؟کاریش که نشد بچه ام؟....چرا دعوا کردن!؟
آرام لب زدم
-جمشید جلوی من سبز شد وداشت میگفت شب میان خونمون که امیرعلی مثل میر غضب
سر رسید وبا چند کلمه حرف ، سیم هاشون با هم اتصالی کرد و جرقه زد وحالا نزن ، کی
بزن ....مامان ! اگه جون عمه رو قسم نخورده بودم حتما این پسره نچسب رو کشته بود
.....
مامان کمی تکان خورد و کنارم به دیوار تکیه کرد
_ همش تقصیر تو !...نفس چرا اینقدر این بچه رو اذیت می کنی چند ساله خواستگارته چرا
حرصش میدی ،اگه الان نمی خوای ازدواج کنی خب نامزد کنیدکه تکلیفتون معلوم
باشه!.....
باچشمای گرد شده مامان رو نگاه کردم
_من کی گفتم امیر علی رو می خوام... چند دفعه ردش کردم و باز اومده! مادر من امیر
علی خوبه ولی من نمیخوامش ....چرا هیچکی حرف من رو نمی فهمه!؟
مامان با تعجب نگاهم کرد
_یعنی تو امیر علی رو نمی خوای!؟کمی مکث کرد
- پس دل به کی دادی ؟
یکدفعه صدای قهقهی مهران بلند شد وخش به جگر زخمی من زد ، کاش حداقل لحظاتی
گوشهایم کر و ناشنوا میشدند...
به طرف آشپزخونه سر برگرداندم
مادر من ! من صاحب همین خنده را می خواستم که به من حرام شد!
غم دنیا راهش را به دل من پیدا کرد
67
[Type here]
و مامان ادامه داد
ـ یعنی فکر می کنی بهتر از امیر علی گیرت میاد،نفس دخترم من نمیخوام نظرم رو بهت
تحمیل کنم تا حالا هم که در موردش جدی حرف نزدیم خواسته امیرعلی بوده ،می گفت
بزارین راحت باشه ،عجله نکنید هر وقت خودش خواست درمورداین مسئله حرف می زنیم
،اماباید بهت بگم مادر امیر بهترین مردیه که تا به حال دیدم خیلی شبیه باباته ودر عین حال
صفت های خوب بابای خدابیامرزش رو هم به ارث برده همچین مردهایی خیلی کمن، یکم
بیشتر در موردش فکر کن !نه اینکه دلم بسوزه که تو امیر علی رو از دست بدی..
..نه.......اینکه امیر علی دست یه خانواده ای بیفته که قدرش رو ندوننم حالم رو بد می کنه
خواهش می کنم بیشتر وبهتر بهش فکر کن .....
نفسی گرفت و نیمخیز شد
- حالاهم پاشو نهار بخوریم و دوروبرمون رو جمع و جور کنیم تا خانوادهی این چنگیز خان
مغول نیومدن...
از حرف مامان خنده ام گرفت
_جمشید مامان نه چنگیز!
- کوفت حالا همون، اصلا هرچی ...پاشو دیگه...
بابا که از سر کار آمد میز نهار هم چینده شده بود
خیلی با خودم جنگیده بودم تا عادی سر میز نهار بشینم ولی این مهران با محبت هایش به
نازنین معادلات عقلانی من را به هم میزد
اکسیژن برای نفس کشیدن کم آورده بودم وقلبم با هزار یاعلی مدد یکی در میان می زد
خدایاهیچ وقت نمی دانستم تا این حد مهران را دوست دارم . .....نه عاشقش هستم. .....نه
من مجنونشم...
غلط کردم من باید بیاحساسترین آدم به شوهر خواهر عزیزتر از جانم باشم...
خدایا به من وخواهرم رحم کن !
نکند رسوا بشوم
من طاقت دیدن این خندههای جذاب مهران وسکوت خودم را ندارم
باید فکری بکنم قبل از سقوط جسمی به نام دلم...
68
[Type here]
باید از این خانه بروم ...
اگه پسر بودم حتما راه حلش خانهی مجردی بود و من مجبور نبودم توی هوای عاشقانه
این خانه که متعلق به من نیست نفس بکشم ...اما پسر نیستم
پس باید چکار کنم.........
صدای زنگ خانه من را از هپروتی که درونش غرق بودم بیرون کشید
مامان به طرف آیفون راه افتاد
ـ من باز می کنم
صدای آرام مامان توی آشپزخونه میآمد
_سلام پسرم ، به به افتخار دادی .......
-زدم....
-وا شد.......بیا تو زن دایی .......
زیر لب غریدم
_آخه کی سر ظهر می ره خونه کسی.......
باباسرش را کنار گوشم آورد و زمزمه کرد
_فهمیدم چی گفتی ها ! من دعوتش کردم خیلی هم اصرارش کردم که قبول کرد باز عجولانه
قضاوت کردی ...
بی حوصله عذر خواستم
_ببخشین بابا....
ودرهمین موقع امیر ومامان وارد آشپزخانه شدن وهمه به احترامش بلند شدیم ...
طفلی صورتش درب وداغان شده بود و از همه بدتر لب پارهشدهاش بود... همه با دلهره از
زخمهای صورتش پرسیدن
وامیر که از گوشهی چشم مرا هدف گرفته بود ، گفت
ـ چیزی نیست ، یه بچه پرو رو ادب کردم
من که از آمدن بی موقع اش لجم گرفته بود با تمسخر گفتم