58
[Type here]
رفتن و رفتن....
شاید رفتن از این دنیا...
من کوچه ی خلوتی را می خواهم
بی انتها برای رفتن
بی واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن
#سید_علی_صالحی
به خونه برگشتم دیگه مثل قبل حال دادوبیدادسر خوشانه وسربه سر گذاشتن با نازی را
نداشتم
کلید توی در انداختم با صدای آرامی در باز شد
همیشه بابا به لولاهای در روغن میزد ، کاش به لولاهای مغز من هم که از شدت صداها
داشتن منفجر میشدن یک نفر روغن می زد...
پا درخانه گذاشتم ،کتونی هایم را مرتب کنار هم جفت کردم ، خلاف روزهای گذشته و
خیرهی نظمشان شدم ، همیشه نظم دلیل فکر آرام نیست ...
صدای مامان از توی آشپزخونه بلند شد
_نفس ،مادر ،تویی؟
بیرمق جواب دادم
_بله مامان منم
-بیا تو آشپزخونه مادر برات یه چای بریزم
_چشم مامان لباس هام رو عوض کنم میام
59
[Type here]
وچند دقیقه بعد درحالی که صورت خیسم را با حوله سفید ونرمم خشک می کردم کنار
مامان آرامش ذخیره کردم.
سرم را روی شانهی مامان پناه دادم
مامان دستی میان موهای حالت دارم کشید و دلواپس پرسید
_نفس بهتری مادر؟
بهتر بودم؟
نه از قبل هم شکستهتر بودم
ولی خلاف حالم شرح دادم
ـ آره بهترم ،مامان جونم....
مامان موهایم را به پشت گوشهایم هدایت کرد
_نفس تو یک چیزیت هست فکر نکن حرف نمی زنم وسین جینت نمیکنم نمی فهمم از این
رو به اون رو شدی ! ....نه! .. حواسم به همه احوالاتت هست فقط میبینم اینقدر حال بدت
مزمنه که اگه سوالی کنم شاید خرابترت کنم وقفل سکوت رو لبام زدم...
آهی کشید
- ولی عزیزدلم هر وقت خواستی دردودل کنی آغوش من پناه درداته...
سرم رو توی سینهاش فرو کردم وعطر مادرانه هاش روبلعیدم وبه این بخت تلخم فکر
کردم
مامان من چطور بهت بگم که عاشق شوهر خواهرم بودم
چطور بگم یک شبه آرزوهایم به هوا دود شد
چگونه از دردی بگویم که اگر بگویم میسوزانتم و اگر نگویم هم میسوزاندم
مامان مرا به سینهی مهربانش فشرد ومن آروم وبی صدا اشک ریختم
_دلم گرفته مامان !...خیلی خسته ام ولی نمی دونم چطور به آرامش برسم یه موضوعی
خیلی داغونم کرده!
اشکهایم را پاک کرد
-شاید اگه بگی بتونم کمکت کنم
60
[Type here]
همانطور صورت بر سینهاش سر تکان دادم
_نمیتونید....کاش از دست کسی کاری بر میومد ولی یه جایی گیر کردم که نه راه پس دارم
نه راه پیش ...
دلواپسترش کرده بودم
-نفس بیشتر ازاین نگرانم نکن این چند روز از بس فکر کردم نه شب خواب دارم نه روز!..
دلواپستم جگر گوشه ام.. .
دستم رو دور کمرش گذاشتم
_جای نگرانی نداره مامان مهربونم! یه اشتباهی کردم که تموم شده فقط هضمش برام یکم
سخته...
کاش می شد قفل صندوقچه دلم را برای مامان باز می کردم ویکم از بار غمم را کم .... ولی
افسوس که باید این درد را تنها تحمل می کردم...
صدای باز شدن در وخنده نازی ومهران من را از امن ترین جای زندگیم پراند
با دلهره گفتم
_وای مامان من که روسری ندارم!
مامان دستی به پشتم کشید
_بیا چادر نمازم اینجاست اینو سرت کن
وچادر نمازش که عطر خدا می داد را به دستم داد
چادر به سر منتظر ورود قاتل روحم شدم ، همانکه روزهای خوشم را به یغما برده بود...
مامان ایستاد و صدا بلند کرد
_نازنین جان ما تو آشپزخونه ایم ......
نازی با عجله خودش را توی آشپزخونه انداخت وبعداز سلام کردن بیطاقت در بغلم خزید
وشروع کرد به حرفهای همیشگی....
ـ دی اکسید کربن من مثل اینکه بهتری ! شنیدم امروز رفتی دانشگاه
و با احساس دست به آسمان شد
ـ خدایا شکرت ...
61
[Type here]
هنوز فعل جمله اش را نگفته بود که مهران یاالله گویان وارد شدوبا مامان سلام واحوال
پرسی رد وبدل کرد و رو به من با لبخندی که قصد اعدامم را داشت لب زد
_سلام خواهر زن عزیز! مشتاق دیدار...
وای خدا من ! من خواهر زنش شده بودم ! من که بارها و بارها در خیالم خودم را در زنش
می دیدم ...
چرا با من حرف میزد؟
چرا حرفهایش تیغ داشت و روح خستهام رو زخمی می کرد !
خدایا نکند این افکارم خیانت به خواهر عزیزتر از جانم باشد؟!
آب زهر آلود دهانم را با زحمت قورت دادم
_علیک سلام
ومهران ادامه داد
_بابا مثل اینکه ما جن شدیم وشما بسم ا.. نمی دونم چرا هر وقت ما هستیم شما نیستید ،
شما هستید ما نیستیم؟
روزی که آرزوی دیدنت دیوانهام می کرد کجا بودی؟
مغموم و سربه زیر لب جنباندم
_کم سعادتیه منه!
نازنین وسط مکالمه ماپرید
_مهران جان ...خیلی از خواهرم پرس وسوال نکن تازه یکم جون گرفته انرژیش تموم می
شه !
و مهران خندید و من تحلیل رفتم
نخند لامروت ...
نخند لاکردار...
خندهات با آن چال روی گونهات مرا میکشد....
مامان تعارف نشستن به همه زد ومن...
62
[Type here]
حتما اگر در این جمع جلوس می کردم هوا کم می آوردم وخفه می شدم ...
هوای اینجا مسموم بود....
من نفس ، برای نفس کشیدن ، نفس کم میآوردم...
با لبخندی مصنوعی رو به مامان کردم
_میشه من برم تو اتاقم حالم خوش نیست
نازنین معترض صدایم کرد
_نفس! دلمون برات تنگ شده کجا میری؟
در حالی که سرش را بوسه ای زدم ، گفتم :
_حالم بده عزیزم حالا وقت زیاده جای هم بشینیم
-باشه.... اصرارت نمی کنم راحت باش؛
ومن باچادر خوش رایحه مامان وگفتن با اجازه ای به طرف اتاقم راه افتادم
داخل اتاقم که رسیدم گوشی ام روی میز اتاق به صدا در آمده بود
چادربا ناز روی تخت فرود آمد و من گوشی را برداشتم
تماس ناشناس بود
_الو ؟بفرمایید؟؟
صدای مردی بود که مرا میشناخت
-خانم جلالی؟
_بله !....شما؟
-نشناختین!؟
_نخیر ... باید بشناسم ....!
-مرویان هستم ،جمشید مرویان!
وای این موجود نچسب چی از جان من می خواست؟
صدایم زبر شد
63
[Type here]
_امرتون؟
و او با بیمزگی ، مزه ریخت
-چه قدر تلخ جواب می دید ! حیف لحن قشنگ صداتون نیست که اینجوری تلخش میکنید؟
نفس خانم!
باز پسر خاله شد، فکر کنم باز به مشتهای امیر علی احتیاج داره!
حقا که الان و در این موقعیت از رفتار دعواطلبانهات راضیم پسر عمه !
_توقع دارید بعد از اون اتفاقاتی که صبح توی دانشگاه افتاد الان قاه قاه بخندم و نوشابه
براتون باز کنم و باهاتون با نرمی صحبت کنم؟
غرور بی موردی توی صدایش بود
- بنده بی تقصیرم... اگه اون بچه فضول پیداش نمی شد وگیر نمی داد اینجوری نمی شد
امیر علی را میگفت !
امیر علی حتی اگه من را می رنجاند باز هم پسر عمه ام بود و بزرگترم !
حق نداشت در موردش اینجور بیادبانه حرف بزند!
_آقا لطفا قشنگ صحبت کنید اون کسی که بهش میگید بچه فضول !
پسر عمهی من هستن...
پسر عمه من هستن وحکم برادربزرگم رو دارند!
عصبی شد ، من از لحنش میفهمیدم
-حالا هر چی... زنگ نزدم وجنات اون بدعنق روبشنوم ...غرض از مزاحمت مامانم دارن
به مامانتون زنگ می زنن برای عصری قرار می زارن بیایم عیادت شما گفتم بگم شما هم
در اطلاع باشید
اعتراص کردم
_ولی من...
نگذاشت حرف من تمام شود و تند و بیوقفه کلمات را ادا کرد
_ولی واما نداره بعدا می بینمتون خداحافظ