53
[Type here]
نگاهش از مرویان کنده شد وبه نگاه نگران من وصل شد
ـ ولش کن ! بیا بریم...
نگاهش تا دست من که ملتمسانه به گوشه ی کتش چسبیده بود کش آمدو دوباره توی
صورتم چرخید
دستش از یقه ی مرویان جدا شد و لباسهایش را تکاند
ولی مرویان ول کن نبود
خواست به طرف امیر حمله کند
خودم را جلو انداختم و
بین امیر و مرویان ایستادم
با ابروان گره زده داد زدم
ـ آقای مرویان تمومش کنید
یکدفعه سر جایش میخ شد و قیافهی مظلوم به خودش گرفت
ـ من که کاری نداشتم ، این آقا شروع کردن
نفسی عصبی کشیدم
ـ هر کی شروع کرده شما تمومش کنید
وگوشه ی کت امیر را دوباره به دستم گرفتم ، راه افتادم وامیر رو دنبال خودم کشیدم
روی یک نیمکت کنار محوطه نشستم
این پسر عمه چرا امروز اینقدر تلخه با ابروهای در هم منو مخاطب قرار داد
-نفس ابن پسره چی می گفت؟
بابی اعتنایی شانه ای بالا انداختم
_چی می دونم حال واحوال می کرد
سرم داد کشید
-غلط کرده چرا جوابش رو دادی؟
54
[Type here]
با اعتراض واخم غلیظ نالیدم
_امیر... این چه طرز حرف زدنه؛
از موضعش پایین نیامد
-همین که گفتم چرا جوابش رو دادی!؟
روبر گرداندم و دوباره سوالش را تکرار کرد
-جوابم رو بده چرا باهاش دهن به دهن شدی؟
نگاهم را توی شب چشمهایش دوختم
_به خودم مربوطه، داری از حد خودت پات رو فرا تر می ذاری!
دستش را به طرفم گرفت
-بچه.... !نگرانتم....!
اخم در هم کشیدم
_من بچه نیستم احتیاجی هم به نگرانی تو ندارم
با حالت تمسخرادامه داد
ـ دیدم داشتی خودت رو نابود میکردی ،دیدم چطور دلت سریده بودوداشتی به ناکجا آباد می
رفتی!
یه لحظه ازبهت دهانم باز ماند ،اشک توی چشمم جمع شد و با دلی شکسته لب زدم
_امیر !.....دستت درد نکنه این معنی برادرانه هاته! واقعا حق مطلب رو ادا کردی من تو
رو محرم رازم دیدم ،به این زودی راز دلم رو دایره ریختی!
بی منطق شده بود
-من برادرت نیستم پسر عمه تم ! بفهم ، پسر عمهات!
صدایم لحن اخطاری گرفت
_پس همون پسر عمه هم بمون دیگه هم به من نزدیک نشو!
دوباره صدا بلند کرد
-نفس!
55
[Type here]
از روی صندلی پا شدم ودادزدم
_دیگه اسم منو نیار... دور وبر منم دیگه نچرخ!
صدایی از پشت سرم آمد
ـ خانم جلالی مشکلی پیش اومده؟
وای خدا این پسره نچسب دوباره از کجا پیدایش شد
روبرگرداندم و با عصبانیتی که درون صدایم جا خوش کرده بود جوابش را دادم
ـ نخیر....
با نگاهی تحقیر آمیز به امیر نگاه کرد وبا اشارهی چشم او را نشان داد
_اگه مشکلی پیش اومده، حلش کنم!
آمدم جوابش را بدهم که امیر با چشمای به خون نشسته به طرف مرویان حمله کرد ویقه
اش را گرفت و از بین دندانهایش که به هم میسابید ، غرید
_نشنیدی خانم جلالی گفت نخیر
مرویان با نیشخندی که اعصاب من را هم بهم میریخت، جوابش را داد
-توروسنه نه!
بدون هیچ معطلی مشت امیر توی صورت مرویان فرود آمد
اول جیغی کشیدم و بعد دادزدم
_امیر ولش کن!
ولی مرویان هم از خدا خواسته به امیر علی حملهور شد و حالا این دوتا مرد گنده مثل
خروس جنگی به جان هم افتاده بودن .....
جیغ زدم
_امیر ولش کن ! می برنت کمیته انضباطی ، ولش کن !
امیر که به حرفم گوش نداد مرویان را مخاطب قرار دادم
- آقای مرویان ولش کنید، واقعا که مثلا شماها دانشجوهای این مملکتین...
ولی انگار صدای من را نمی شنیدن یا نمیخواستن بشنون وحالا نزن کی بزن
56
[Type here]
کم کم اطرافمان پر شد از دانشجوها وهنوز این دو وسط التماسهای من از هم دست
نمیکشیدن ، اوضاع داشت فجیع میشد.
ترسیده بودم ، به بن بست خورده بودم ، فقط یک اهرم بازدارنده به ذهنم رسید ، دادزدم
_امیر! جون عمه تمومش کن!
امیر که زورش به مرویان غلبه بود با قسمم مرویان را ول کرد از روی بدن غرق خاک
مرویان بلند شد ، لباسهایش را تکاند وراه افتاد، بلافاصله مرویان هم ازخودش را از زمین
کند ، بینی هر دو نفرشان پراز خون شده بود.
مرویان دستی زیر بینیش کشید وگفت :
_چی شد ترسیدی!
یکدفعه امیر خیز برداشت تا به طرفش حمله کند که باسرعت عملی که خودم هم تعجب کردم
گوشه کتش رو که خاکآلود بود را کشیدم وصدا بلند کردم
_امیر بسه دیگه خجالت بکش تمومش کن !
ورو به مرویان غریدم
_آقای مرویان مثل اینکه دنبال شر میگردید آقا لطفا برید دنبال کار خودتون چه کار به کار
مردم دارید
با انگشت اشارهاش خون زیر بینیاش را گرفت و با آن لبخند مزخرفش به من چشم دوخت
-می خواستم فقط کمکی کرده باشم
ابروانم از همیشه بیشتر گره خورد ، طاقت نگاه تیزش را نداشتم ، گوشه کت امیر را توی
مشتم مچاله کردم و به طرف سرویس بهداشتی دانشگاه راه افتادم و امیر علی را هم که
هنوز دلش میخواست صورت مرویان را با مشتهایش گلباران کندرا پشت سر خودم
کشاندم ....در حین رفتن این جوان زبان دراز را هم بیجواب نگذاشتم
_من از کسی کمک نخواستم ، مخصوصا شما !
واز مرویان دور شدیم
امیر بدون اعتراض پشت سرم میآمد، صدای نفس های عصبی و خسته از نبردش را می
شنیدم ، دم در سرویس کتش را رها کردم و به گوشهی لبش که پاره شده بود خیره شدم
_برو به دست وصورتت آب بزن لب و بینی ات پر خونه....
57
[Type here]
دستی زیر بینیش کشید وبه دستش نگاهی کرد و با افتخار پرسید
ـ خوب زدمش!؟
تا حالا ندیده بودم امیر علی با کسی دعواکند ، همیشه آرام بود و مشکل ساز نبودو همه جا
مشکلات بقیه را هم با صبرش حل میکرد ولی امروز...
نفس آتشفشانیام را از بینیام خارج کردم وابرویی بالا انداختم
_خجالت داره ،شده بودین مثل این پسرای راهنمایی که کیفشون رو میندازن گوشه خیابون
ومثل خروس جنگی به هم می پرن!
خنده ریزی کرد و اصلا پشیمان نبود
_خوشت اومد؟ مگه نه ؟
خاص نگاهش کردم، چه در سرش میپروراند؟
سر به نفی تکان دادم
_من از دعوا وکتک کاری بیزارم!...من صلح طلبم پسر عمه ! صلح طلب !نفس عمیقی
کشید
- مثلا اومدم دانشگاه حال وهوام عوض بشه بمب ترکوندید تو حال واحوالم ...
کمی سکوت کردم حرفهای دقایقی پیشش فراموشم نشده بود وادامه دادم
ـ من دارم می رم، امیر لطفا دیگه به کار من کار نداشته باش..... نمیخوام دور وبرم دعوا
ودر گیری باشه! نمیخوام طعنههات رو بشنوم ...ازت خیلی ناراحتم هیچ وقت حرفهات از
یادم نمیره ... لطفا کمتر به من نزدیک شو! لطف کن راز منم پیش خودت خاک کن نه به
خاطر من به خاطر زندگی نازنین !...فعلا خداحافظ آقای امیر علی صانعی... پسر عمه !
مستاصل نامم را صدا کرد
- نفس...
ومن بی توجه به نگاههاوصدای ملتمسش که اسمم را از ته دل صدا می.زد، محیط را ترک
کردم.
زخم دلم هنوز ترمیم نشده بود با کمترین ضربهای سر باز میکرد...
دلم می خواست فریاد بزنم یانه گریه کنم ویا هیچ کدام دلم رفتن میخواست....