رایگانملیحه بخشی

48

[Type here]

ـ دی اکسید من چکار شدی!

باز هم تلخند زدم

ـ هیچی عزیزم... الان خوبم!

صدای مهران توی اتاق طنین انداز شد

قلبم از صدایش لرزید

این همان صدایی بود که تا چند روز قبل ارتعاشات قلب مرا زیر رو میکرد

وای خدایا این عشق دیگر عشق نیست خیانت است

خیانت به خواهر عزیزتر از جانم!

ـ نفس خانم چه کار شدید؟ اینقدر قدمم سنگین بود من اومدم ، شما فرار کردید

هه !

من کجا از تو فراری بودم

بخت بد ، جای بدی ما را کاشت !

این همان کسی بود که سالها آرزو میکردم مرا مخاطب قرار دهد و نامم را بر لب بیاورد ،

اما حالا....

حرف به حرف جملاتش آتش شده بود و جانم را میسوزاند

بغض توی گلویم گره خورده بود ، زبانم سنگین و خشک شده بود با هر زحمتی بود بار

سنگینش رو حمل کردم و توی دهان چرخاندمش..

ـ این چه حرفیه کم سعادتی من بود

و نگاهم به چشمهای امیر علی پل زد که با حسرت نگاهم می کرد

حجم دردی را که می کشیدم با چشمهایم به آن مردمکهای سیاهش منتقل کردم

تنها کسی که راز دلم را می دونست و خط نگاهم را میتوانست بخواند ...

بازهم فهمید ، دردم را فهمیدکه با وجود مهران توی اتاق اکسیژنی برای نفس کشیدن

ندارم...

به طرف مهران رفت

49

[Type here]

ـ داداش بیا ما بریم بیرون خانم ها راحت باشن

مهران دستش را روی شانهی امیر وصل کرد

ـ اوکی امیر جان

نگاه قدر شناسانه ای خرج امیر کردم

او هم خندهی طعم زهری زد و از درهمراه مهران بیرون رفت

دوباره اکسیژن راهش رو تا حنجره ام پیدا کرد...

****

چند روزی بود که به خانه آمده بودم البته با توصیه به استراحت دکتر....

تا وقتی مهران خانهی ما نبود ، نسبتا آرامش داشتم ، کم کم خودم را به واقعیت عادت

میدادم ولی امان از بودنش درون خانهمان و صدای خنده های شیرینش که تلخ ترین

شیرین عمرم شده بود....

که گناهترین شهدی بود که حق تناولش را نداشتم...

***

لباس هایم را پوشیدم ،

توی خانه ماندن دیگر کافی بود تا کی می توانستم کنار خونه بیتوته کنم و در لاک خود فرو

بروم

ـ مامان ، من دارم میرم دانشگاه...

مامان سراسیمه از توی آشپزخانه سرک کشید

ـ حالت خوبه مادر ؟ مطمئنی میتونی بری؟

لبخندی به صورت نگرانش زدم

ـ آره عزیزم می تونم ، تو خونه نشستن که دردی ازم دوا نمیکنه ، باید زندگی کنم!

مامان نگاه حسرت باری به صورتم کرد

ـ برو مادر ولی خیلی مواظب خودت باش

گونه ی گوشتیش رو بوسیدم

50

[Type here]

ـ چشم مامان جان...

مامان هم من را غرق بوسه کرد

ـ چشمت بی بلا

وارد محوطه ی دانشگاه شدم

گل ودرختان دیگر آن جلوهی قدیم را نداشتند ،انگار بار زجری را روی دوششون

میکشیدن و غم به نگاه رهگذران منتقل می کردن ، شاید هم برای من رنگ و جلوهی

همهچیز از بین رفته بود...

توی فکر بودم وآهسته قدم برمیداشتم

ـ سلام خانم جلالی!

سر بلند کردم ، جمشید مرویان بود

این تفلون نچسب وسط اینهمه فکر مغشوشم از کجا پیدایش شد

سرد جواب دادم و خواستم از حضورش رد شوم

ـ سلام

اما او نزدیک تر شد

ـ خدا بد نده ، شنیدم چی شده ، الان بهترید؟

چه کسی از حال من تو را خبردار کرده؟

با بی حوصلگی جوابش رادادم

ـ ممنون ، خوبم

بیپروا به صورتم زل زده بود

معذب بودم

ـ نفس خانم من و مامانم می خوایم بیام دیدنتون اجازه هست؟

نفس خانم ! چه زود پسر خاله شد

هنوز جوابی نداده بودم که از پشت سرم صدایش آمد

ـ نخیر اجازه نیست ، بفرمایید آقا!

51

[Type here]

به طرف صدای پرخشمش برگشتم امیر علی بود ، مثل شیری که از قلمرویش دفاع میکند

سینه سپر کرده بود.

مرویان بدون توجه به امیر دوباره خیلی خونسرد سوالش را تکرار کرد

ـ نفس خانم اجازه هست بیایم؟

هنوز هیچ عکس العملی نشان نداده بودم که امیر با چشمهای گرد شده به مرویان به حالت

حمله نزدیک شد

ـ اولا خانم جلالی !....

انگشت اشاره اش را به طرف صورت مرویان نشانه رفت، یعنی نزدیک بود انگشتش را در

چشمهای بیحیای مرویان فرو کند

ـ ثانیا گفتم اجازه نیست!

مرویان به امیر نگاهی کرد و حرص درآور لب زد

ـ ببخشیدشما؟!

امیر دست به کمر زدو سینه سپر کرد و با اخم گفت

ـ تو فکر کن وکیل وصیشم!

به امیر زل زدم ، رگ گردن وپیشانیش متورم شده بود و صورتش سرخ شده بود ، مرویان

هم با گردنی که بالا نگه داشته بود امیر علی را به تمسخر گرفت

ـ برو آقا دنبال کارت ... جوش الکی هم نزن ! آدم زنده وکیل وصی نمیخواد!

و بی توجه به خشم پسرعمهی غیرتیام دوباره رو به من کرد

ـ نفس خا...

که هنوز حرفش تمام نشده بود که امیر علی با کف دستش با ضرب به سینه ی مرویان

کوباند و داد زد

ـ گفتم خانم جلالی!

مرویان یک قدم به عقب پرت شد و نزدیک بود پخش زمین شوم

من به جای او ترسیدم و جیغ خفه ای کشیدم

مرویان از شُک حرکت امیر که در آمد و به طرفش خیز برداشت

52

[Type here]

این دفعه داد زدم

ـ بسه دیگه

هر دو عصبانی وگارد گرفته سر جایشان خشکشان زد ولی کوتاه نمیآمدند ، بدون حرکت ،

توی چشمهای هم زل زده بودن

مرویان گفت:

ـ حیف که نفس خانم...

امیر علی یقه اش را گرفت واز بین دندانهایش غرید

ـ بهت می گم خانم جلالی ، خانم جلالی! چرا نمی فهمی؟!

ترسیده بودم ، اسمشان را با جیغ صدا زدم

ـ آقای مرویان ، آقای صانعی تمومش کنید!

همانطور به هم نگاه میکردند و با چشمهای پرغضب برای هم کوری میخواندند، مرویان

جنسش خرابتر بود ،کوتاه نمیومد

ـ به تو ربطی نداره من به کی چی میگم امیر علی صانعی!

امیر علی که قد بلندتری داشت یقه ی مرویان را محکم تر توی مشتش فشرد و به طرف

صورت خودش بالا آوردش

مرویان دوتا دستش را روی دست امیر گذاشت ،رنگ مرویان داشت به کبودی می رفت

ترسیده صداش کردم

ـ آقای صانعی!

اما فشار دستش کم نشد

سینه اش با شدت بالا وپایین می رفت ، رگ گردن و پیشانیاش ورم کرده وغضبناک به

مرویان زل زده بود

گوشه ی کتش رو کشیدم

و آرام و ملتمس صدایش کردم

ـ امیر علی