رایگانسیده هاجر ضیاپور

209

_ تِه خاخِر هِمکِت دَکِتِه بوردِه؟( خواهرت امون نداد براش عروسی بگیرن، خودش رفت خونهی شوهر؟)

دستم روی لباسها متوقف شد. درست پشت سرم با آن عصای چوب گردویش ایستاده بود. جوابی ندادم، همین

که چنگ زدن را از سر گرفتم دومرتبه نمک روی زخمم پاشید:

_

تِه بَبا پول نِداشته عروسّی بَیرِه؟ یا وِنِه دِتِرون اَ نه بیحیا نه که مردِم پِسِر بِرار گِردِن کَفِ ننِه؟

(بابات پول عروسی گرفتن نداشت؟ یا کال˝ ناف دختراش و با بی حیایی بریدن

که خودشونو آویزون پسرای

ساده کنن تا بارشون رو ببندن؟)

لب گزیدم. شوری خون تهوع به جانم انداخت. محتویات معده ام تا گلویم باال آمد.

حالم از خودم به هم می

خورد. به پای اصرار به عشق تاریکی که در خیال پرورانده بودم، باید هم چنین تازیانه

به جانم بزنند و شرنگش دامن خواهرم را نیز لکه دار کند.

زبانم قاصر بود. ترس کتکی که بعدش می خوردم، خفگی

ام را تشدید میکرد. اگر ایران نوجوان یا هنوز عروس

خانه ی موسی بودم، دست به کمر چنان جیغ می کشیدم که حساب کار دستش بیای د، هرچند رسم نبود عروس

به مادرشوهر پرخاش کند یا جوابش را بدهد. بزرگ شدن عاقلم نکرده بود. ایران جوان داشت چوب

ندانم کاریهای ایران نوجوان را می خورد.

من قربانی انتخابهای خودم بودم.

پس چاره ای جز تحمل این اوضاع نداشتم. ترس باعث الل شدنم شده بود، در قبال این

همه تحقیر. در

آشناترین نقطه ی جهان بین نزدیکانم غریب افتاده بودم و فریادرسی نداشتم.

سرم را خم کردم که از هرم داغ نفسهای مشمئزکننده اش در امان باشم.

_ِالل بَیی؟ اَرِه وَع! چی شی دارنی باوّی؟ نَوِ نه حرف بَزِنّی، توعه بیوه زن بِیَمّی مِه وَچِه، ریکا وَچ ه رِه خام

هَکِردی، بد طالوعی، نا شِه ن نه بَبا وِ سه خیر داشتی، نا اَ مه وِ سه.

_

الل شدی؟ آره خب! چی داری بگی؟ در اصل نبایدم بگی، کی توعه بیوه رو میگرفت؟ با عشوه پسر جوون

منو خام کردی، سیاه بختش کردی، تو طالعت سیاهه دختر! نه واسه ننه بابات خیر داشتی، نه و

اسه ما)

صدای گریه ی بلند انوشیروان بهانه ای شد تا دستهایم را آب بکشم و برای فرار از طعنه های عمه دست بجنبانم.

درست در سومین قدم تیر زهراگینش را اینبار چنان پرت کرد که درد از چشمهایم اشک شد و فرو ریخت، اما

210

پشت به او که مبادا خرد شدنم را ببیند. راهم را با

مکث کوتاهی ادامه دادم.

_

َسه تا کِلِه مار بی، وِشون ول هَکِردی تِه دل اَ ته اوف نِیَمو، تو خوانی مِه وَچو ن جا بسازی؟! مِه وَ چه حق ن

یه مردِ مه دسمالّه هَکِردِه بَوِرد بو!

( مادر سه تا بچه بودی و ولشون کردی به امون خدا و ذره ای دلت نسوخت، حاال می خوای ب

ا بچه

های من

بسازی؟ حق بچهی من این نبود که دست خورده یکی دیگه رو بگیره!)

با خیالی آسوده از قطع شدن صدای طعنه

های عمه نم صورتم را با آستین لباسم گرفتم و هول پا به اتاق

گذاشتم.

انوشیروان کبود از گریه وسط اتاق افتاده بود و لیلی درست کنارش سعی داشت با مالیدن شیرینی

به صورتش او

را آرام کند.

بغلش که کردم با احساس عطر تنم کمی آرام شد، اما هنوز هق هق ناشی از گریه اش برجا بود.

_جان مامان؟ پسر قشنگم! تو که تازه خوابیده بودی قربونت برم.

روی زانوهای جمع شده ام خواباندمش و آرام کمرش را مالیدم تا راه نفسش باز شود.

تنه جلو کشیدم و در جواب نگاه خیره ی لیلی خرده شیرینی

های چسبیده دور دهانش را تکاندم و با خنده تشر

زدم:

_

یه نیمچه عقلم نداری مامان جان؟ دلم خوش بود، نیستم حواست به داداشت هست. وقتی گریه میکنه نباید

بهش خوراکی بدی، خفه میشه قربون چشای گردت برم.

باقی مانده ی شیرینی را سمتم گرفت. در خیال کودکانه

اش سعی داشت صلح برقرار کند که بیش از این شماتت

نشود. صدای نحس عمه هنوز در سرم زنگ می

زد. او را هم روی پایم نشاندم و با حلقه کردن دستم دور تنش

زمزمه کردم:

_من مادر بدی نیستم، این بار دیگه نیستم. شاهرگمم بزنن، پای بچه هام میمونم .

****

دستانم را درهم می پیچانم و دستپاچه ام. نمی

دانم چطور درخواستم را بیان کنم تا دوباره منجر به عصبانیتش

نشود.

211

کالفه برمی خیزم و انوشیروان پنج ماهه را در گهواره می

گذارم تا بخوابد و برای آوردن چای، بار دیگر راهی

آشپزخانه میشوم تا در این فا

صله کمی نیرو جمع کنم.

استکان را که زیر شیر سماور می برم سرم را برمی

گردانم و به او نگاه میکنم که خونسرد و آرام مشغول لقمه

گرفتن است. عمه هم در کنارش تکیه داده بر بالشت پشت سرش دارد چایش را مزه مزه می

کند. در میان تمام

ذهن مشغولیام به این فکر میکنم چرا او

مهر پدری آن

چنانی نسبت به فرزندانمان ندارد؟

لیلی را که می

گفت چون دختر است قبولش ندارم، انتظار داشتم شیروان را روی سرش بگذارد، ولی گویا

چندان فرقی به حالش نداشت. با احساس سوزش دستم به خود آمدم و شیر سماور را بستم.

چایش را که نوشید، عزم رفتن کرد. دنبالش ر

وان شدم:

_ عمه قلی!

برگشت و از روی شانه نگاهم کرد.

_ می گم می شه امشب بریم خونه آقام اینا؟

با اخم پرسید:

_

چه خبره امشب؟

_ راستش... آقام اجازه داد گوهر بیاد خونه شون، همه جمعن، گفتم اگه اجازه بدی ما هم بریم.

بدون مکث جواب داد:

_ بری که چی بشه؟ یکی دیگه خبط و خطا کرده، قراره بیاد منت

کشی، تو میخوای بری واسه چی؟ پس کی

غذای ننه و آقاجان رو بده؟ پیرمرد زمین

گیره، ننه هم که کاری ازش برنمیاد، تنهاشون بزاریم؟

صدای عمه این بار ناجی ام شد:

_ ایرون اَمه شام دِرِس هَکِنه وسیلّه مَسیله رِه ب ،یارِه بِله، مِن شِه تِه پِر غِذا رِه دِ مه، همه دَرِ نه، شمام بورین، بده

غلِطه! اَتّه شاب راهه، بورین شام بَخِردِنی زودتِر بین که مِنِه پیرزِنا تِنّا دَ نه باشِم.

(ایران غذای ما رو آماده کنه، بذاره رو بخاری، وسیله های شام و آماده کنه بزاره کنارم، خودم به

.آقات میدم

برین، همه جمعن، شمام برین، خوب نیست، عیبه! یه قدم راهه، شام که خوردین، زیاد نشینین، زودتر بیاین که

منه پیرزن هم دست تنها نمونم. )