رایگانسیده هاجر ضیاپور

نگاهش را از جای خالی عمه به من داد که تمام مدتِ صحبت عمه مشغول وارسی میمیک صورت او بودم.

212

خیره چشمانم پرسید:

_خیل ی دوست داری بری؟

دیگر تاب نگاه کردن به چشمانش را نداشتم. در حالت عادی هم انگار از آن ها آتش بیرون می

زد. من چطور

روزی عاشق این چشمها بودم!

_ راستش دوماهه خواهرم و ندیدم، حامله هم هست، منم دلم تنگشه...

بعد هول ادامه دادم:

_ البته اگه تو دوست داری.

لبش

را به پایین برگرداند و شانه هایش را بی تفاوت باال داد:

_ حاال خواهرت خودش چیه که حاملگیش باشه که دلتنگشم بشی!

لبش را بیشتر پیچاند:

_

باشه! کاراتو راست و ریست کن، غذای شام رو هم آماده کن، سفره و ظرف و اینا رو بذار که ننه زحمتش

نشه، یه سر می ریم و زود برمی گر

دیم.

برگشت تا برود که این بار جرات بیشتری خرج کردم:

_

عمه قلی؟

نیم چرخی زد و از روی شانه نگاهم کرد. کالفه و بی

حوصله. با نگاهی به پشت سر جلوتر رفتم تا صدای آرامم

را بشنود.

_ می گم چی شد که دل ازش کندی؟

اخمی از سر استفهام کرد.

_ گوهر رو می گم. یادته چقدر واسه خاطرش کتکم زدی...

_حقت بود!

چشمانم گرد شد و ترسیده قدمی به عقب برداشتم. لعنت بر دهانی که بی

موقع باز شود. خودم گور خودم را

کندم. او که داشت می رفت. نگاه ترسیده ام را که دید یک قدم عقب رفته

ی مرا جبران کرد و دستش را سمت

صورتم آورد. از ترس چشم بستم و

آرنجم را سپر صورت و پنجه

هایم را محافظ سرم کردم تا از آسیب

احتمالی در امان بمانم که نجوای آرامش در گوشم پیچید:

213

_

حقت بود؛ چون قبل من با یکی دیگه عروسی کردی! حقت بود؛ چون بکر نبودی! حقت بود؛ چون اون

خونواده ی نامردت تو رو همون اول بهم ندادن، بعد که دست خورد ه شدی و با یکی دیگه خوابیدی من

گرفتمت! حقت بود؛ چون حق من این نبود که دختری که عاشقش بودم بره مادر سه تا بچه

ی یکی دیگه بشه

بعد برگرده و من تازه بهش برسم. حق من یه دختر دست نخورده و باکره بود، نه یه زن بیوه! وگرنه من صد تا

گوهر رو با یه تار موی گندیده ی تو عوض نکردم و نمی کنم!

دستم آرام آرام با هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد پایین می

آمد و برعکس دست او، آرام آرام به طرف

گونه ی راستم پیش رفت و تا پایان حرف

هایش هم آن طرف صورتم را با آرامش و با انگشت شستش نوازش

کرد. همان جایی که هنوز رد کبودی اش نمایان بو

د و درد داشت!

حرفش که تمام شد نفس پری بیرون داد و با دو دست سرم را سمت لبش برد و روی موهایم را از پشت

روسری بوسید و بدون خداحافظی از خانه بیرون رفت.

****

به دور تا دور اتاق پنج دری خانه ی پدری نگاه کردم. همه در حال بگو و بخند بودند. با این که قهر آن چ نانی در

میان نبود، اما صمیمیتی هم تا امروز مشاهده نمی

شد. حسینعلی هم با روی گشاده مشغول صحبت بود و

رحمت در حالی که لیلی روی زانویش نشسته بود و او آرام آرام موهایش را نوازش می کرد، به حرف

هایش

گوش می داد.

با اینکه با اصرار و ماهی یکی دو بار به خانه

ی پدری

می

رفتم و رحمت دل خوشی از آنها نداشت، ولی راست

می گفتند زمان حلّال مشکالت است و انگار کینه

های شتری با

گذشت این چند سال کمرنگ شدند و محبت و دوستی رنگ گرفتند .

_آبجی بچه گریه میکنه.

زود برخاستم و به اتاق بغلی که همان اتاق خودمان بود ، رفتم تا به پسرم شیر بدهم. با دست موهای چسبیده به

پیشانی اش را کنار زدم. بعد از دوره طوالنی حاملگی دردم که گرفت، در میان هیاهوی استخوانهایم، دغدغه

ی

جنسیت بچه مرا بیشتر داشت از پا درمی

آورد، اما با تولدش و چشم روشنیای که رحمت بابت پسر بودن نوزاد

به اطرافیان داد و زنجیری که برا

ی من کادو خرید، تمام اضطراب و ناراحتی ام را شست و با خودش برد.

214

به لیلی که از بازی کردن زیاد خسته و هالک گوشه ای به خواب رفته بود، نگاه کردم.

بیچاره طفلکم! او فقط از جانب فامیل مادری چشم روشنی گرفته بود و حتی گهواره اش هم در روز تولدش

توسط پدرش به بیرون پ

رتاب شده بود.

کالفه چشم بستم. حتی یادآوری آن خاطرات برایم عذابآور بود. باید آن روزها را فراموش میکردم و امیدوار

می بودم که با تولد پسرم زندگی روی خوشش را به من نشان دهد، اما چه خیال خامی!

***

_

خب دیگه چه خبرا؟

شانهای باال انداخت:

_چه خبر می خواستی باشه

. سالمتی

_

زندگی متاهلی خوبه؟

_ بد نیست!

اعصابم را به هم می ریزد. گوشه ی لبم را زیر دندان می برم و با چشم های ریز شده نگاهش می

کنم. چکیده یا

تک کلمه ای جوابم را میدهد. نمیدانم چطور از زیر زبانش حرف بکشم.

_می

گما گوهر، چی شد که سر خود رفتی سر زندگیت؟

لبش رو به پایین انحنا یافت. بی خیال در جوابم گفت:

_ دو سال مثالً نامزد بودیم، عقد کرده هم بودیم، دیگه تا کی باید صبر می

کردیم؟ اگه به بزرگترها بود باید تا

چند سال دیگه همین طور بالتکلیف میموندیم.

لبش به لبخندی باز شد:

_

.حاال مگه بد شده! هم سر و سامون گرفتیم دستش را به شکمش رساند و نوازش کرد:

_ هم منتظر توراهیمونیم.

گوهر همین بود؛ بی خیال و خجسته! همیشه هم نیشش تا بناگوش باز بود. منم به تبع او لبخند زدم:

_

مبارکت باشه! انشاهلل به سالمتی فارغ بشی. چند لحظه صبر کن، االن میام. سمت چادرم رفتم و از الی آن

بسته ی پولی که با کش بسته بندی شده بود را در آوردم:

_بیا، قابلی نداره، چشم روشنیت.

215

_ این چه کاریه توروخدا! نه آبجی.

_ از طرف من و رحمته، واسه شروع زندگیت. قسمت نبود که عروسی بگیری، اینو ازم قبول کن الاقل.

_ دستت درد نکنه!

و سرش را جلو آورد و صورتم را بوسید.