بعد راهش را پیش گرفت و رفت.
و هیچ یک متوجه سایه ی خمیده ی فراری گوهر از زیر طاق پنجره ی پ
شت سرشان نشدند.
درحالی
که نفسهایش تند شده بود تکیه به در اتاق داد و روی زمین نشست. دلنگران خواهرش بود که زندانی
رحمت شده بود.
_به نظرت حال ایران خوبه صنم؟
چشم غره ی تندی به او رفت:
_ تو احمقی؟ هر سری سر و صورت کبودش رو نمی بینی؟ خودش صداش در نمی آد، ولی قیافه
ش رو
نمی
،بینی چقدر تو همه؟ شکسته شده؟ تازه؛ نشنیدی چیا پیچیده تو محل؟ محل چیه... همین تو خونه خودمون
نشنیدی زن داداشا در گوشی چی می
گن؟ نامرد هیچی حالیش نیست، زندگی یکی رو از هم پاشونده، حاال
فیلش یاد هندستون کرده، می خواد بیاد تو رو هم بگیره. حاال
تو نگران ایرانی؟ اون بود که پای رحمت رو
دوباره به زندگیمون باز کرد و ما نیست و نابود شدیم. حرفمون تو دهن همه هست، آبرو برامون نمونده. تو
هنوز دلت واسه ش می
سوزه؟
روی پایش کوبید و با افسوس ادامه داد:
_ آخ ای خواهر ساده ی من!
صنم همین بود، عاقل و منطقی و
کمی بی احساس. گوهر لب گزید و مضطرب به رخت خواب
های کنار اتاق
چشم دوخت:
_ ولی بازم فکر می کنم ایران گناه داره، اون که نمی دونست ته وعده های عاشقونه
ی رحمت مصیبته، کتک
207
خوردنه.
دستی در هوا تکان داد:
_ تو فکر خودت باش زودتر بارتو ببندی و بری تا این رحمت شر در ست نکرده و به گوش فامیل شوهرت
نرسیده و و عروسیت با سید ناصر به هم نخورده. منم یواش یواش جمع کنم که شوهره می گه بریم خونه.
ترس در دل گوهر رخنه کرد. اگر رحمت پیش روی می کرد، چه؟ اصال˝ در باورش نمی گنجید.
_ اشتباه میکنی، عمهقلی همه ش با احترام باهامون رفت
ار میکنه، من که چیز بدی ازش ندیدم، اصال!˝
_ اینم از پدرسوختگی
شه! کی فکرشو میکرد اون اینطور بد باشه که هر سری زنش رو که این همه ادعای
دوست داشتنش رو داشت به باد کتک بگیره. حاال کتک کاری معمولی هم نه، همیشه ایران یه جاش کبوده...
کمی مکث کرد:
_
انگار حین
دعوا بحث شون باال می گیره و صدا به گوش بقیه می رسه، خودت می دونی که ایران حرفی نمیزنه؛
یعنی رویی نداره که گله کنه یا شکایتی داشته
،باشه منم از بقیه شنیدم که ظاهرا˝ ایران داد میزد "
گوهر
خواهرمه، چطور برات برم خواستگاریش" خب حتما˝ رحمت چیزی
،گفته درخواستی ده کر که ایران در
جوابش اینو گفته دیگه ...ببین؛ وقتی به ت میگم دلت براش نسوزه، واسه همینه؛ اون خونواده عمه رو
می
.شناخت، اخالق سگیشون رو میدونست، از همه چی خبر داشت، ولی چیکار کرد؟ زندگی به اون خوبی
حاال درسته وضع مالی پسرخاله زیاد خوب نبود، ولی خداییش هیچوقت
از گل باالتر بهش نمیگفت، اصال˝
ملکه بود تو
،خونهش او ن همه خوشبختی رو ول کرد، افتاد دنبال این جونور، االنم هر بالیی سرش بیاد باید
زبونش رو غالف کنه.
صنم درست میگفت، اما تکلیف گوهر چه بود؟! او باید چه می کرد؟
***
چند خانه آن سو تر زنی در آستانه زندگی و خیال مرگ ساکت و آرام گوشه
ای نشسته بود و خودش را با
شیروان و لیلی سرگرم کرده بود.
هر کس نمی دانست فکر می کرد با آن آتش تندی که او داشت با شنیدن این خبر حتما˝ زمین و زمان را به هم
خواهد
،دوخت ولی در کمال تعجب صبح با آرامشی
،عجیب پدرش را که مدتی بود زمین گیر شده بود به حمام
208
برد و شست و حاال که چای بعد از استحم
امش را می
نوشید با پسر و دخترش سرگرم بازی شده بود و کاری
به کار کسی نداشت.
با فکری مشغول لباسهای داخل تشت را چنگ می
زدم. صبح شنیدم که گوهر خواهر کوچکترم بدون هیچ
مراسمی بقچه ی لباسش را جمع کرده و به خانه
بختش رفته. من که چیزی بروز نداده بودم، اما به حتم خودش
چیزی بو برده یا شنیده بود، شاید هم من بدبینم و خودشان عجله داشتند برای شروع زندگی دونفره شان.
صدای لخ لخ دمپایی روی کفپوش حیاط مرا از افکارم جدا کرد. سرم را روی گردن کج کردم و بدون آنکه
دستم از حرکت
بایستد، به صاحب پاها نگاه کردم. همه ی جانم لرزید! رحمت بود که می آمد.
میدانستم این سکوت او، آرامش قبل از طوفان است و حتما˝ پیامدش دامنم را خواهد گرفت .مگر میشد اتفاقی
بیفتد و او به جان من نیفتد !داشتم به همین ها فکر میکردم که نفهمیدم کی به من رسید و روی دوپا روبه
،رویم
درست آن طرف شیر آب .بی هدف شیر آب را باز کرد و دستش را زیرش گرفت. میخواست مقدمه
چینی کند تا
حرفی بزند؛ چون تازه حمام بود و نیازی به شستن دستهایش نداشت.
_خواهرت انگار آتیشش خیلی تند بود که بدون مراسم پا شده رفته خونه ی شوهر. خوش به حال ناصر ، بی
خرج و برج و مفتکی یه عروس نصیبش شد.
تا نوک زبانم آمد بگویم شاید آوازه
ی خاطرخواهی کثیف و حرام تو به آنها هم رسیده و او از ترس مجبور به
این کار شده، اما زبان سرخم را غالف کردم، در عوض جواب دادم:
_ نمی دونم خدا عالمه.
_ حاال به ما چه! خوش باشن.
سرم
پایین بود و به لباس در حال شسته شدن نگاه می کردم که چشمانم گرد شد توقع این نرمش و بی
خیالی را
از او نداشتم. حرفش که تمام شد، بلند شد و رفت. او که رفت نفس راحتی از عمق جانم بیرون دادم که سایهی
مادرش اینبار جای او را گرفت. دروغ چرا؛ آنقدری که از خودش و واکنش
ش واهمه داشتم، از مادرش نداشتم.
با اینکه گاهی دعواهایمان به خاطر موش دوانی های همین زن بود، باز هم آن قدر ها از او نمی
ترسیدم. رفتارهایش
از روی حقه بازی نبود و ذاتا˝ اخالق ستیزه جویی
،داشت اما همان هم برای زهرچشم گرفتن از منی که غریب
افتاده بودم بین کسانی که خون جاری در رگهایمان یکی بود ولی از هر دشمنی برای
.هم بدتر بودیم، کافی بود
آنقدر که از کوچکترین موقعیتی برای زخم زدن به یکدیگر رحم نمی کردیم.