رایگانسیده هاجر ضیاپور

حوله ی کوچکش را روی نرده

ی لب ایوان گذاشتم و خواستم برگردم که درد زیر دلم

طاقت فرسا شد و نفسم را بند آورد.

حس کردم مایعی ار بدنم خارج شده و پاهایم را هم خیس کرد.

با احتیاط پیراهنم را باال

دادم. رد زشت خون که روی پایم راه گرفته بود و شلوارم را آغشته کرد، برایم نوید

تلخی بود.

رحمت برگشته بود، اما اولین نور زندگی ام را از دست داده بودیم...

بعد سقط جنینم اوضاع جسمی خوبی نداشتم کار و بارم با کمک سادات خانم پیش

می رفت و رحمت هم سرخورده از تلخ

ی اوضاع کمتر بهانه ی شام و ناهار می

گرفت و به

نوعی می شد گفت در این تیمار روحی با من همراه بود.

حاال رفت آمد بزرگان فامیل به خانه مان و تالششان برای این

که رحمت را از این دوری و لجبازی بازدارند

ذهنم را هرچند کم از فکر به جدایی از فرزندانم دور کرده بود.

_آخه مرد حسابی! مگه می

شه تا همیشه قهر باشین؟

رحمت برآشفت:

_ من قهر نیستم!

_قهر به چی می گن پس؟ یه ساله از عروسیت گذشته، ولی یه سر به خونه

ی پدر و

مادرت نزدی، باهاشون روبه رو نشدی .

حاج احمد نفسی تازه کرد:

_

ببین جوون درسته که اونا با زن گرفتنت موافق

نبودن، اما اگه تو حادثه

ی چند روز پیش خدای نکرده، تصادف

کمی سنگین تر بود و واقعاً بالیی سرت می اومد به پدر و مادرت چی می

گذشت؟ تو خودت دلت نمی خواد یه

بار دیگه ببینیشون؟دلت واسه

شون تنگ نشده؟

178

_ چرا نشده حاجی حرف من یه چیز دیگه ست.

در حالی که پنجه بین موه

ای همیشه مرتبش می کشید، ادامه داد:

_

حاجی! حرف من اینه که اونا باید منو ایران رو با هم بخوان یا اصالً قید منو هم

بزنن.

_ یعنی چی قیدت رو بزنن؟ تو از خونشونی، پسرشونی، مگه میشه آدم از جگر گوشه

ش دل بکنه؟

در آشپزخانه و پای سماور در حال ریختن چای برای مه

مانان بودم و مکالمه

شان را کم

و بیش می شنیدم و از دفاع رحمت از من و مهم شمردنم در زندگی

اش لبخندی بر لبم نشانده بود که هیچ جوره

جدا نمیشد. لحظه ای ذهنم گریز به حرف های دیشب مان زد.

از او خواسته بودم شغلش را عوض کند. گفته بودم دیگر نمی توانم آن حجم از استر س را تحمل کنم، حتی

برای خودش هم خطر دارد. اگر زبانم الل یک بار دیگر تصادف می کردند و جانش به خطر می افتاد چه! آن

قدر

گفتم و گفتم که رحمت ناچار از اصرار من برای عوض کردن شغلش پرده از رازش برداشت.

_ راستش و بخوای، تو راه که داشتیم می رفتیم با یه پیکان جوانا ن شاخ به شاخ خوردیم به هم، شدت ضربه اون

اندازه نبود که کسی آسیب ببینه یا ماشینا خطی بهشون بیفته، وقتی اومدیم پایین راننده پیکان رو دیدم، فهمیدم

که یکی از دوستامه که تو بهنمیر زندگی می کنه!

در آن میان یاد بهنمیر گوشت خوابیده میان سینه ام را به خروش انداخت.

_ بنده خدا با خانم بچه ها رفته بوده زیارت که تو راه برگشت این اتفاق میافته و ما همو می بینیم. همون

جا این

فکر به ذهنم رسید که از طریق اون این شایعه رو پخش کنم. راستش فکر کردم باید عواطف خونواده

ها رو

قلقلک بدیم. شاید این خبر باعث بشه از خر شیطون بیان پایین.

با چشمهای گرد شده نگاهش کردم.

_ واقعا˝ تو اون لحظه که داشتی همچین نقشه ای می

،کشیدی به کسی فکر نکردی؟ فکر نکردی با این خبر

ممکنه چند نفر سکته کنن؟

بینی اش چین افتاد:

_

.شلوغش نکن. دیدی که کسی طوریش نشد_به غیر از من!

179

_ خودت دیدی که دکتر می

گفت اون

بچه از چند روز قبل مرده بوده.

_

من این حرفا حالیم نیست! بهتره به فکر یه شغل دیگه باشی. خودت خسته نشدی همش تو راهه این شهر و

اون شهری؟

_ چرا اتفاقا˝ خودم هم تو فکرش هستم...

سینی چای را داخل اتاق بردم و میان جمع گرداندم. در آخر دو زانو کنار در نشستم.

_ای

ران جان دخترم، تو یه چیزی بگو.

نگاهم شرمگین باال آمد. هنوز هم از نگاه کردن به چشم فامیل خجالت می کشیدم:

_ چی بگم حاجی؟ عمه قلی خودش بهتر می دونه...

تا آخر شب بحث ادامه داشت. از آن ها اصرار و از رحمت انکار. در آخر هم قاصدان خانه

ی عمه، دست از پا

درازتر

راه آمده را برگشتند و من در حال جمع کردن وسایل پذیرایی فکر کردم که کینه

ای بودن را هم باید به

خصایص درخشان شوهرم اضافه کنم!

* *

زنی که بعد از ایران وارد زندگی اش شده بود، ذات بدی نداشت. مهم

تر از هر صفتی که با فکر به او در ذهنش

ردیف می

شد، دلی بود که

بعد از ماجراهای پیش آمده، حتی خیلی کم ولی بدون اجبار با او هم

.مسیر شده بود

همه ی عمر در گوشش خوانده بودند که ایران ناموس اوست و در آینده همسرش می شود.

تا به خودش جنبیده بود، وصیت مادرش با حرفهای خاله

اش یکی شده و دلش گره خورده بود با معصومیت

ِنگاه ایران

همیشه سربه زیر. نهایت انجام سفارش مادری بود که دیگر نفس نمی

کشید تا ببیند عشق به ایران را

که از نوجوانی آویزهی گوش پسرش کرده بودند، چه ویرانه ای به جا گذاشته!

با نشستن دست گرمی روی کاسه ی زانویش رشته ی افکارش پاره شد.

_آقا موسی چاییت یخ کرد.

بازدمش را با

صدا بیرون داد و تیغه ی بینی اش را فشرد.

_می خورم.

180

صدایش نرمی خاصی داشت:

_

سرد شده، عوض کنم؟

پوزخندی گوشه ی لبش نشست. چای که مهم نبود. خودش سرد شده بود. آینده

ی دخترانش و یگانه پسرش را

سرد و تاریک می دید. چطور این را باید عوض می کرد؟!

_نمی خواد، بشین.

خه از دهن افتاده. خسته ای، اینطوری خستگیت در نمیره.

استکان را توی نعلبکی چرخاند و بی

آنکه میل به قند داشته باشد تلخی چای را هورت کشید. وجودش مملو از

شرنگ بود و شهد به کارش نمی آمد:

_خستگی با چایی درمی

ره؟

زن از این که توانسته بود راهی برای گپ و گفت با ش وهرش بعداز چند روز چشم انتظاری و بیکاری در خانه

پیدا کند، با ذوق گیس هایش را روی دوشش لمس کرد و سربه زیر با ناز ی دو چندان زمزمه کرد: