رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ننه م اینطوری می گفت!

حین شکار کرشمه های زن استکان خالی را به نعلبکی برگرداند.

_در نمی کنه. حداقل جواب گوی این همه خستگ

ی من نیست.

این زن از درد چه می

فهمید؟

دست زن از حرکت ایستاد. دستپاچه گفت:

_ موسی به خدا من حواسم به دخترا هست، به جواد هم. اون دفعه هم حواس پرتی کردم...

نگاه وزن دار مرد را که دید سرش پایین افتاد:

_ببخشید!

مرد نفس بلندی پس داد:

_می دونم! خاطرم بابت ای

ن که حواست جمعه راحته.

_ آقات عصری اومد بچه ها رو ببینه، دوپهلو گوشم

و پیچوند که حواسمو بیشتر جمع کنم

_آقام بعد ماجرای شپش و تراشیدن موی بچه ها چشمش ترسیده.

_

تو چی؟

181

فاصله ی بین ابروانش کم شد:

_

من چی؟

سیب گلویش باال و پایین شد:

_تو نگرانی که من باز بچه ها رو اذیت کنم؟

خودش هم می دانست باعث آزار بچه ها شده.

_

نباشم؟

طوبی خجول سر به زیر انداخت.

_من روز اول باهات اتمام حجت کردم. از شیطنت بچه

های خودمم خبر دارم، ولی

ازت خواستم صبوری کنی. االنم می

،خوام، این خواسته هم به این معنی نیست که بهت اعتماد ندارم

فقط

میخوام درک کنی که خسته م.

روی زانو خودش را سمت مرد خسته ی مقابلش کشید. گفته بود. اتمام حجت

.هایش را واو به واو حفظ بود

سال شده بود از ماه و روزش گذشته بود. اما تک تک آن اتمام حجتها آویزهی گوشش شده بود. صدای مرد

شکسته بود:

_ االنم زحمت به تو و کس دیگه ای نمی دم. خودم نوکری شونو می کنم.

او از اول دیده بود که مرد مقابلش از روزگار دلشکسته است. پدرش گفته بود مرد ارام و باایمانی است. او ولی

این حد از آرامی و کم

حرفی را درک نمیکرد. سکوت هم حد و اندازه داشت. برای موسی از حدش گذشته

بود.

دلشکستگی چنان تازایه ا

ی ریشه ی کلمات را در وجودش خشکانده بود!

_روز اولی که در خونه

مون زدی بعنوان خواستگار، آقام به حکم اعتبارت چشم رو سه

تا بچهت و زن طالق گرفته ت بست، ولی ننه م اومد نشست کنارم. خوب یادمه حرفاش و

موسی، کنار گُر آتیش دیگی که برا ناهار بار گذاشته بود. حینی که مالقه رو تو دیگ می

چرخوند بهم گفت که

اگه زن این مرد بشی خیالم راحته، دین و ایمونش پاکیه. اونقدری

خوشنام هست که بدونم زن اولش لیاقتش رو نداشته که رفته، گفت ولی دخترم، سه تا

بچه داره، اینی که من دیدم فقط واسه خاطر بچه

هاش اومده بگیرتت، خاطرخواهت

182

نیست. هوای عشق و عاشقی نزده به سرش. زندگی با همچین مرد سخته دخترم، خار بره پای بچه

هاش از

چشم تو می

بینه. باید قبل بچهی خودت، جیگرت واسه بچه های اون خون باشه، نه واسه اینکه بچه

،ی تو نیستن

نه از سر ترس

و آبرو؛ فقط واسه اینکه دوتاشون همجنس خودتن. تو هم یه روزی بچه بودی جونم دراومد تا

قد کشیدی، خار به

پات رفت سوختم تا زخمت خوب شد. اون دخترا و اون پسر مادر ندارن، گناه مادرشون رو نمی

،خوام بشورم

حتمی یه دردی داشته که رفته، ما که تو زندگیش نبودیم، اما دخترم ، تو خامی،جوونی، میتونی مادری کنی؟

بسم هلل! اما اگه نمیتونی، یه نه بگو و خالص!

موسی بیآنکه پلک بزند سراپا گوش شده بود.

زن سر کج کرد و با تکیه به شانه.ی موسی ادامه داد:

_

من فکر کردم موسی، شبانه روز فکر کردم و با شهامت"بله"

گفتم. از اینکه مادر

دخترات و

یه دونه پسرت باشم نترسیدم. به خدا خودمم دلم کبابه واسه اون بچه ها.

احترام یه کم سرکشه، غرور داره، دلش تنگ مادرشه، اما دلش شکسته و حرفی

نمیزنه. من جای مادرشون رو پر نمیکنم واسهشون، اما تمام تالشمو میکنم. به قول

ننه م فکر میکنم زود مادر شدم.

پلکهایش با م کثی طوالنی برهم خورد. نه که نخواهد، میترسید پلک بزند و تصویر

مقابلش از هم بپاشد.

این اولین باری بود که طوبی رو راست از خط شروع رابطه

ی بینشان را تعریف

میکرد.

گفته بود فرزندانش را دوست دارد، حتی با وجود گوش زدهای مادرش!

پا در راهی گذاشته بود که ظاهرش ع

اقالنه و باطنش نقش و نگار دیگری داشت.

احمق بود اگر این اعترافات را با نیت خیر و باوری ساده از سوی طوبی باور میکرد!

دوست داشتن و دلبستگی روزی از سوی ایران جانش را به لبش رسانده بود.

چهارستون تنش می

لرزید اسم"عشق" که میآمد، اما...

183

هوا سرد شده بود!

درست

مثل دورانی که تجربه کرده بود.

او هرگز انعکاس احواالت و عشق درون خود را در نگاه ایران ندیده بود.

حاال که دلمرده بود، زنی مقابلش نشسته بود و غیرمستقیم و پنهان در پس شرم و حیایی زنانه لب گشوده بود به

اعتراف عشقی که باعث شده بود زودتر از زمان خودش مادر شود بر

ای کودکانی که نسبتی با او نداشتند.

مگر به همین سادگیها بود؟

نگاه دزدید تا از برق عمق نگاه تیره و مهربان طوبی بگریزد. نیم خیز شد به بهانهی سر زدن به بچه

ها، دستش به

استکان خورد. هول برای برداشتن استکان واژگون شده در نعلبکی خم شد.

طوبی سرعتش از او باالتر

بود. از اویی که مسخ شده بود و پژواک صدای طوبی به گذشته پرتش کرده بود:

_دست نزن موسی جان دستت رو می بری. خودم جمع می کنم.

فشار خاطرات روی ستون فقراتش آنقدر زیاد بود که جان کند تا توانست کمر راست کند.

َ

دور از ادب بود که بعد آن همه کلماتی که طوبی به زحمت ش ،رم تنگ هم چسبانده بود که دلش را قرص کند

راهش را بکشد و برود:

_خونه م بیستون بود طوبی خانم، خوبه که ستون خونه م شدی و سایه واسه بچه هام و دل سوخته

ی خودم! اما

کارای بچه ها رو کماکان خودم انجام می دم، این طوری هم راحت ترم هم راضی تر.

طوبی دست از سر تکه های خردشده

ی استکان بینوا برداشت و آرام سر باال آورد. دلش چلچراغ شده بود. ستون

بودن کم چیزی نبود! اما...

موسی مغموم ادامه داد:

_

یه روزی خواستم زندگیم شیرین بشه و تا ته عمرم کامم کنار دلم شیرین باشه، ولی خیال خام بود، حرفا و

وعده وعیدهای شیرین مردم و دعای خ

یرشون انگار واسه م برعکس تعبیر شد. من پنج سال زندگیم

و باختم

طوبی، شیرینیای که تو خیالم داشتم واسه آینده ی خودم و خونواده

م، شد نقل دهن مردم و خِرمو چسبید. چشم

غریبه جلوی چشمم دنبال ناموسم بود و از ترس آبرو دم نزدم. دیدم و دم نزدم. حریف ناموسم نشدم که نره با

یکی دیگه. گذشته دیگه، نمی خوام ذهنم بره سمتش؛ چون همه ی آینده من از این به بعد بچه هامن... و تو!