رایگانسیده هاجر ضیاپور

با هوشیار شدن دوباره و دوره ی اتفاقات دیروز، حال بدم تشدید شد. سرم گیج می رفت و دلم آشوب می

.شد

خودم را پرنده ی بال و پر شکسته ای می دیدم که به دور از آشیانه دست و پا می زد و راه نجاتی نداشت.

رضاعلی برای گرفتن خبر تازه ای راهی محل شد، اما من جرات همراهی اش را نداشتم. می دانستم که نمی

توانم

به این پشت پرده ماندن ادامه دهم و تا ا

بد خود را از دید همه پنهان کنم. باید حتما˝ خودم را نشان

،دهم اما

فعال˝ نه جانی برای مقابله در من مانده بود و نه رویی!

صدای در حیاط که آمد گمان کردم صاحب خانه است، اما صدای سرخوش امامعلی را که داشت با زن

صاحبخانه احوالپرسی می کرد، شنیدم.

درحالی که چشمانم

از گریه ی بی امان دو خط باریک شده بودند و جایی را نمی

دیدند، کورمال کورمال به ایوان

رفتم و از همان جا به صحبت شان گوش دادم. زمانی رسیدم که سادات

خانم دو دستش را به آسمان گرفته بود و

داشت خدا را شکر می کرد. متعجب چند بار پلک زدم تا شاید این توهم از بین برود

، اما روی گشاده

ی امامعلی

که به سمتم می آمد و نیش باز قاسمعلی، گواه دیگر می داد.

_ سالم آبجی.

174

دستم را بند نرده ی ایوان کردم:

_سالم! چی شده؟ خبری از رحمت رسیده؟

لبخندش جان داشت:

_ آره آبجی، مژدگونی بده.

میان اشک خندیدم:

_ راست می

گی؟

_ آره دروغم چیه! س

یدقاسم دامادمون با آقابرار پسرعموی رحمت که رفته بودن پلیس راه قائمشهر، از اون

جا

تلفن کردن و مشخص شده که تصادف کشته مشته

ای نداشته. اصالً تصادف

آنچنانی درکار نبوده و کار به پاسگاه و پلیس راه نکشیده.

_مگه می شه؟ پس کی خبر آورد؟ اصال کی اول گفت که ماشین اص غر شوفر تصادف کرده

و شاگردش مرده؟

لبش را به پایین قوس داد:

_نمی دونم واهلل همین

قدر که من اطالع دارم یه برخورد جزئی بوده که به خیر و خوشی همه

چی تموم شده و هر کی رفته سراغ کار خودش! همه چی انگار دروغ بوده یا صحنه

سازی! چه بدونم.

انگار دقایق کش می آمد

ند. با اینکه زن صاحب خانه سادات خانم با مهربانی دلداری ام می

داد و به صبوری

تشویقم می کرد، من چیزی نمی فهمیدم، حتی دردی که هر نیم ساعت مرا به دستشویی می کشاند و نشانه

ی

خوبی نبود هم نمی توانست حواسم را پرت کند. یک جا بند نمی

شدم. از یک طرف این درد مرموز و ناراحت

کننده و از طرفی دیگر دلشوره ای که به جانم افتاده بود، نمی گذاشت آرام بگیرم. هی می

نشستم و هی بلند

می شدم. گاهی در اتاق قدم رو می رفتم و دستم را در هم می

پیچاندم و گاهی هم روی ایوان کوچک خانه راه

می رفتم.

ساعت حدود سه بعدازظهر بود که صدای درب حیاط آ

مد.

نفهمیدم چطور با آن درد و سستی

ای که گریبانم را گرفته بود، اول به سمت ایوان و بعد

حیاط خانه پا تند کردم.

175

همه چشمم فقط او را می دید که با لبخندی محو، اشک های از روی بی قراری ام را می نگریست.

فاصله ی کم بین پله ها تا در حیاط برایم طوالنی شده بود.

طور ی خودم را در آغوشش پرت کردم که نیم قدم به عقب پرت شد و بعد با تک

خنده ای دستانش دور شانه ام پیچیدند و بوسه اش روی سرم نشست.

_خدایا شکرت! ... خدایا شکرت!

خودم را از او جدا کردم و با ولع سر تا پایش را از نظر گذراندم که به همان شکلی که

دیروز دم صبح از خانه خارج شده بود، بود.

_ زنده

ای؟ سالمی؟

کیفور شد و ابرویش باال پرید:

_ نباید زنده می

بودم؟

بی تابی ام را می دید و تفریح می کرد. از این حالم لذت می

برد؟

_گفتن مردی ...

بغض صدایم را مرتعش کرد:

_ گفتن تو راه ماشین چپ کرده، شاگرد اصغر شوهر مرده.

سرعت اشک هایم بیشتر شد. با خیالی راحت تر خندید. خنده اش کفرم را درآورد. مشتی به شکمش زدم:

_ می خندی؟ من داشتم سکته می کردم.

به خندیدنش ادامه داد.

_ نخند! می گم کم مونده بود ...

نالیدم:

_ دق کنم.

پنجه ی سردم را فشرد.

_

ناراحتی نمردم؟

تشر زدم.

_ عمه قلی!

176

ابروهایش گره خورد. گمان کردم به خاطر شنیدن"عمه قلی"

عصبی شده، اما او برخالف تصورم با انگشت

شستش پشت دستم را نوازش کرد:

_ چرا این قدر سردی؟

صدای سادات خانم که دستش را به نرده های ایوان تکیه داده بود باعث شد کمی از هم فاصله بگیریم.

هیجان و اضطراب باعث شد م

وقعیت

مان را از یاد ببرم و متوجه نباشم در حیاط کوچکی که با صاحبخانه

شریک هستیم، در آغوش هم فرو رفتیم.

_

سالم مش رحمت خوبی پسرم؟ خدا رو شکر به سالمتی برگشتی. خدا رو شکر که بال

از سرت رفع شده!

رحمت دستش را روی سینه اش گذاشت و باادب تشکر کرد:

_

ممنون حاج

خانم، ممنون! لطف دارین شما، خدا از بزرگی کمتون نکنه!

سادات خانم نگاهی پرمهر به من انداخت:

_ این دختر داشت دق می

کرد، کارش به بهداری کشیده شده یه بار، معلومه جونش به

جونت بنده، بیشتر هواشو داشته باش.

رحمت همان طور دست به سینه ُکرنش کرد و تشکر نمود:

_ م

منون حاج خانم، چشم! حواسم بهش هست.

تنها که شدیم و درها که بسته شدند، رحمت امان نداد:

_ چی شده؟ بهداری چرا رفتی؟ پرسیدم چرا یخی هم جواب ندادی.

سر باال دادم:

_ چیزی نیست! یه کم ضعف کردم فقط.

دیگر از حدسی که می زدم و کم کم داشت به یقین تبدیل می شد، حرفی ن

زدم.

_ بشین برات یه چایی بیارم.

_ نه االن چایی نمی خوام. اول یه آبی به دست و صورتم بزنم، بیام ایران خانم خستگیم

و از تنم در بیاره، بعدش

چاییتم می خورم.

مضطرب خندیدم:

177

_خسته ی راهی، اول لبی تر کن بعد.

و به سمت آشپزخانه راه افتادم.

او هم با حالی سرخوش د وباره راهی حیاط شد تا از تک شیر آب لب حوض، دست و

صورتش را بشوید.