رایگانسیده هاجر ضیاپور

) فاحشه ها! خدا لعنتتون کنه، ا لهی خیر نبینین، صد جا خواستگاری رفتیم براش، صد تا دختر نشونش دادیم، هر

صد جا شما ذلیل مرده ها اومدین و اُرد دادین، رو هر کدوم عیب گذاشتین، همه

ش مخالفت کردین، نذاشتین

170

بچه م سروسامون بگیره، آرزوی یه عروسی و حنابندون رو دلم موند واسه بچه م بگیرم، بیچاره بچه

م آخرش

مجبور شد بره زن بیوه رو بگیره.)

شوریده از احوالی که کسی درک نمی کرد و دردش مرا بیشتر از هرکسی می

سوزاند، دستم را به چهارچوب در

گرفتم.

با فریاد خانواده

ی عمه نگاه سنگین افراد حاضر روی من نشست. منی که هنوز فامیلم متوجه حضورم نشده

بودند و داشتم پس می افتادم. این نگاه ها بعد از آن وصال و رسوایی

ای که به رفتن و دور شدن من و رحمت

ختم شده بود، درد داشت.

بغ کرده لب به هم فشردم و ناالن دست دیگرم را روی پهلوهای دردناکم چرخاندم. لرزش پاهایم آنقدر زیاد

بود که کشان کشان تا کنار دیوار رفتم و نشستم.

آشوبی به جان

م افتاده بود که نای ایستادن را از تنم گرفته بود.

چند ساعتی از روشنایی صبح می گذشت که خبر آورده بودند مینی

بوس اصغر شوفر در راه مشهد تصادف کرده

و چپ کرده و از آن همه مسافر شاگردش در دم مرده! و آن شاگرد، شوهرِ منِ شوریده

.بخت رحمت بوده

هیچ کس نمی دانست راست است یا نه! کسانی هم که روانه ی جاده

ی مشهد و پلیس راه شده بودند، هنوز خبری

ازشان نشده بود.

هنوز کورسوی امیدی بود. خبر رسیده بود، اما جسد، نه! می توانست کذب باشد؟

استرس و ضعف ته مانده ی توانم را می گیرد، چنان که هوشیاری ام را از دست میدهم و کارم به بهدار ی شهر

می کشد.

به خودم که می آیم تنهایی ام مجالی می

شود برای فوران بغضی که تمام مدت آنقدر کنترلش کرده بودم که زمینم

زده بود و حاال راه خروج را از چشمهای بینوایم پیش گرفته.

دستم را روی قفسه ی سینه ام فشار دادم و مرده و بی جان نیم خیز شدم و به بالشت رنگ ورو رفته

ی بهداری تکیه

زدم.

کسی در اتاق نبود تا متوجه هوشیاری ام شود.

بعدِ از آن همه پافشاری، نامردی بود اگر تنها می ماندم.

جدای حرف اطرافیان که استخوان هایم را له می کرد تنهایی بعد از او را چگونه چاره می

کردم. گردنم را که خم

171

کردم سرم سنگینی کرد و شدت گریه ام اینبار از سردرد، باال رفت.

دست دیگرم را بند سرم کردم و زیر لب نالیدم:

_رحمت اگه تو واقعا˝ مرده

،باشی من چیکار کنم؟ به خدا تک و تنها می مونم تو این دنیا.

هق هق کنان پایم را در کفشهای پایین تخت، سر دادم و ایستادم. پرستاری که در حال عبور بود رو ترش کرد و

جلو آمد:

_

خانم بشین سرجات کجا بلند شدی با این حالت؟

حالم که چیزیش نبود؛ یعنی آنقدر وخیم نبود که سُرُمی بیشتر شامل حالم شود. سُرُمی که تمام شده بود و در

زمان بیهوشی ام، از دستم جدایش کرده بودند.

_سرمم تموم شده، برم دیگه.

کمک کرد دوباره روی تخت بنشی

نم:

_یه آقایی همراهت بود. خیلی زیادی هم نگرانت بود. بشین برم صداش کنم بیاد. رو پا نیستی هنوز خانم.

سرگیجه داشتم. با این حال دندان سر جگر گذاشتم که زودتر از بهداری خالص شوم و خبری از رحمت بگیرم.

با ورود رضاعلی به اتاقک دومرتبه از جا بلند شدم. پرستار با تک

رار تذکرات، تنهایمان گذاشت.

رضاعلی زیربازویم را گرفت و کمک کرد قدم بردارم. خجالت زده تکیه از شانه اش گرفتم:

_خوبم برار!

دو به شک نگاهم کرد:

_

مطمئنی؟

_آره. بریم زودتر. خبر تازه

ای نشد؟

_...

سکوتش نگران ترم کرد:

_داداش، توروخدا! چیز دیگه ای شده به من نم

ی گی؟

تکانی به بازویم داد و توپید:

_راه بیا، رو پاهات بند نیستی، داری می میری

172

با مکثی ادامه داد:

_

زندگیتو از هم پاشوندی، کس و کارتو فروختی به رحمت، اون همه گفتی عاشقشم این شد تهش؟

خودم را نباختم:

_من از زندگیم خیلی هم راضی ام.

نیشخند زد:

_آره، دارم م

ی بینم. به هرجات دست می زنم، صورتت درهم میشه.

چشم گرد کردم:

_ من طوریم نیست که. به خدا داری گناه رحمتُ میشوری.

_

باشه، باور کردم

کمی صدایش باال رفت:

_فعال˝ که خبری نیست .ترس به دلت راه نده .خبر همونه که

،بود من و امامعلی هم که همراه تو

،اومدیم دیگه

خبر ند

ارم کسی از پلیس راه برگشته یا نه. احتماال˝ تا پلیس راه قائمشهر رفتن ببینن قضیه صحت داره یا نه.

_منو ببر خونه ی خودم.

_چی چیو ببر خونه ی خودم!

_

حالم خوب نیست تا محل بیام. اونجا هم دیدی که، نباشم بهتره. خودمم روی اومدن ندارم. راه توام دور

نمی

شه

این طوری، بی خودی تا احمدکال هم نرو، بمون پیش من استراحت کن.

_داری لج می کنی.

کوتاه نیامدم. با وجود این همه ضعف تحمل تنش را هم نداشتم. دلم خانه ی کوچکم را می

خواست که مامن دل

غریب و منتظرم شود.

عادت کرده بودم در آن خانه منتظر رحمت باشم. لنگه ی در خانه

ی قدیمی را به جلو هول دادم و جلوتر از

رضاعلی پا به حیاط کوچک گذاشتم.

با تحمل دردی که هرچه با او مدارا کرده بودم تا شرش را کم کند و حاال بدتر شده بود، پا به خانه گذاشتم.

صدای بلند رضاعلی از حیاط حواسم را پرت کرد:

_ایران، من تو همین ایوون می شینم، داخل گر

مه.

173

سراسیمه خود را به ایوان رساندم:

_ هیس! رضاعلی یواش

تر. نصف شبه، صابخونه اینا خوابن. بیا تو، خانمه شاید نصف شب بخواد بره

دستشویی، معذب می شه.

_باشه.

برای رضاعلی بالشتی آوردم تا کمی استراحت کند. نا و دل و دماغی برای پذیرایی نداشتم. او هم شرایطم را

درک می کرد. زیر لب مشغول دعا شدم، بلکه این زمزمه

های نیمه شبم را خدا بشنود و خیالم را از سالمت

رحمت راحت کند. هنوز هم باورم نمی شد به این راحتی زندگی ام به انتها رسیده باشد.

آرام بخشی که در بهداری در سرمم تزریق بودند با ضعفی که داشتم، دست به دست هم داده و مر ا کنار همان

سجاده به خواب عمیقی فرو بردند. چشمم را زمانی باز کردم که روز به

نیمه رسیده و آفتاب وسط آسمان می

تابید. رضاعلی هم انگار خیلی خسته بود که هنوز

در همان حالت خوابیده بود.