بی رمق با گزیدن لب، دست به دیوار گرفتم و برخاستم. با وجود اینکه الکپشت وار حرکت می
کردم، با هر
167
تکان کوچکی جای کتک هایی که به ناحق خورده بودم، درد می گرفت.
حضور من و رحمت برای هم عادی شده بود؛ دیگر مثل اول کشته و مرده هم نبودیم.
من که بیشتر ترجیح می
دادم او کمتر در خانه باشد تا درگیری و تنش ایجاد نشود، آن هم در حضور
صاحبخانه ای که آن طرف حیاط سکونت داشت.
رحمت انتخاب خود م بود. نمیگویم از انتخابم پشیمانم، نه! ولی با کاری که من کرده بودم، دیگر کسی برایم
نمانده بود، من تمام پل های پشت سرم را خراب کرده بودم و دیگر کسی برایم تره هم خرد نمی کرد.
خودم خواسته بودم و چاره ی دیگری نداشتم، بایدمی سوختم و می ساختم و دم نمی زدم.
با
صدای در حیاط، سراسیمه با تنی رنجور بیرون رفتم. نمی
خواستم بهانه دستش بدهم. یک دستم بند پهلویم
بود و دست دیگرم را بند نرده ی ایوان کردم:
_ سالم عمه قلی!
یک لحظه دستش زیر شیر آبِ لب حوض، از حرکت ایستاد، اما بی جواب نماندم:
_ سالم!
_ خسته نباشی.
_ اتفاقا˝ خیلی خسته م.
تنم لرزید. نکند لج خستگی
اش را سر من درآورد. زود به داخل رفتم و بساط چای را آماده کردم. همزمان با
نشستن او من هم با سینی چای و حوله ی کوچک وارد اتاق شدم.
گره کور اخم هایش را پای همان خستگی ای که گفت، گذاشتم.
تا او چایش را بنوشد، وسایل شام
را در مجمع چیدم و به اتاق بردم و بدون تعلل پهن کردم:
_
بسم اهلل عمه قلی
سر به زیر چشمانش را باال داد و چپ چپ نگاهم کرد. همان نگاه کردنی که زهله از آدمی آب می
کرد. آب
گلویم را با مکث فرو دادم و طره موی افتاده روی صورتم را پشت گوشم فرستادم.او مرا با وعده
ی دروغ از
فرزندانم جدا کرده بود. به شدت دلچرکین بودم و دیگر رحمت جان و رحمت عزیزم به نافش نمی
بستم. با من
لج می کرد پس من هم لج می کردم، حتی اگر دوباره استخوان
هایم زیر دست و پای او خرد شوند. سر سفره آمد
و مشغول خوردن شد و من نمی دانم چرا زیر دلم تیر می کش
ید و همه اش دلم آشوب بود. از ترس این
که مبادا
168
بگوید حالش را به هم زده ام و بهانه
ای برای دعوا دستش دهم و ظرفهای شام هم به سرنوشت استکان و
نعلبکی های دیشب دچار شوند، سکوت کردم. غذایش را که تمام کرد، بی هیچ تشکری گفت:
_ زود کاراتو سامون بده، بیا جامو بنداز.
دیگر لی لی به الالیم نمی گذاشت. تشکر و به به و چه چه هایش هم، عمرشان زود به سر آمده بود.
_ باشه.
_ فردا با اصغر شوفر راهی مشهدیم، اگه خدا بخواد! یکی دو روزی شاید نباشم.
جرئت اینکه بپرسم بیرون از این چهاردیواری چه می کند یا چرا مرا تنها می.گذارد نداشتم.
این توضیحات مختصر از برنامه ی فردا و پس
فردایش کمی از جو خشک میانمان، به عالوه افکار درگیرم را
پوشش داد.نفسی پس دادم و با فشردن لب زیر دندان برای تحمل درد پهلوهایم که پاهایم را فلج کرده بود، زود
سروته ظرف ها را هم آوردم و رختخواب را پهن کردم. طاقباز دراز کشید و دستش را روی چشمش گذاشت.
او رحمت بود با اخالق
های مختص خودش. موسی نبود که تا من به بستر نیایم، خوابش نبرد، او رحمت بود و
تا وقت نیازش به سراغ هیچ نوازشی نمی رفت، حتی اگر تاصبح نمی خوابیدم هم، ککش نمی گزید...
***
فصل دهم
صدای ناهنجار جیغ، تصویر مق
ابلم را به شکل مضحکی رنگ می پاشد. رضاعلی به دنبالم آمده، نمی
دانم از کجا
موتور جور کرده.
_ بیا خواهر، بیا زودتر بریم.
_
کجا؟
_ خونه ی عمه بزرگ دیگه! )مادر رحمت(
_ چرا بیام؟ چطور بیام؟ اونا به خونم تشنه ان. با پاشنه
ی پا جک موتور را زد و دوباره پیاده شد
و نزدیکم آمد:
_ مگه می
شه نیای؟ االن وقت این حرفاست؟ ببین ممکنه فحشت بدن یا حتی پاشن بزننت، ولی تو باید
سکوت کنی، چاره ی دیگه ای نداری.
راست می گفت. با وجود این که سنش از من کمتر بود، اما عقلش چاره
ی راه منی شده بود که اضطراب ذهنم را
169
فلج کرده بود. باید با عمه و خانواده اش روبه رو می شدم...
موتور که خاموش می شود دوباره صدای جیغ در سرم می
پیچد. دم در خانه عمه هستم. هنوز پا به حیاط
نگذاشته ام و پاهایم می لرزند. جماعت سیاه پوش جلوی در را با نگاهم دنبال می
کنم و انگار تازه به عمق فاجعه
پی می برم. انگار تازه م
ی فهمم که چه خاکی بر سرم شده. صدای جیغ بلند و ممتد دیگری می
آید. چشمانم از
وحشت درشت شد! وحشت، نه از روبه رو شدن با خانواده ی عمه که از بی پناهی و بی
کسی و عشقی که باز
هم، ناکام ماند!
تلویی خوردم و در همان درگاه در ورودی به پهلو پرت شدم. امامعلی و رضاعلی هول جلو آمدند و زیر
بازوانم را گرفتند تا بلندم کند.
سرم انگار روی گردنم سنگینی می کرد که به یک طرف کج می شد. اگر برادرهایم زیر بازوانم را نمی
گرفتند، این
دردی که گریبان دل و جسمم را گرفته بود، زمینم می زد.
با چشمانی تار و گریان، نگاهم را از دری که چهار ط
اق باز است، بین افراد حاضر در حیاط خانه
ی عمه
می چرخانم. هیچ کس متوجه آمدن من نشده. زینب و مهتاب به سر می
زنند و صغری بر سینه و کلثوم هم فریاد
برادر، برادر سر می هد! دو نفر عمه را نگه داشته اند..
وقتی دست هایش را در محاصره ی دستهای دیگری می بیند، سرش را م
حکم از پشت به دیوار می
کوبد. زینب
به صورتش چنگ می کشد:
_ داداشم... داداشم جوون مرگ شد ...خدا از باعث و بانیش نگذره!
عمه بزرگ انگار که قاتل فرزند رشیدش را پیدا کرده باشد، تقال کرد تا بهشان حمله کند:
_ فاحشه
،ها! خِدا شما ره لعنت هَکنه، الهی خیر نَوّینین
صد جا وِ نه سه خاسگار بور
،دمّی صد تّا کیجا
،بَدّیمّی
هر صد جا شما بِیَمونّی اُرد
،هِدانّی هر کِدوم سَر اَتّا عیب بِش
،تنّی هَی این جه
،نا اون جه
،نا نِش تنی مِه َو چه
سامون بَی ر ه، وِ نه اَتّا دامادّی مِه دِ ل دِل ه بَمو ن سه، آخِر سر بور ده مرد مه بی وه ز ن بَوِر ده، اِسّا االن چه
شونگِ شِوَنگ کِ ننی؟ امیر با ته که"نقره قَلِمدونِ بی سوا د کو مه، بَمِردِه رو زه دادّوبیدا د کو مه"
، ب زگ
بَمیرِههههه!