دلم در سینه بند نمیشود.
_ رحمت جان، الوعده وفا!
اخمی از سر استفهام می کند و سرش را تکان می دهد:
_
وعده؟
_آره دیگه، بسه هر چی دوری کشیدم، دیگه وقتشه منو ببری بچه ها رو ببینم.
_ اول ببین باباشون اجازه می ده، بعد.
هول جواب دادم:
_
چرا نده؟
من مادرشونم، می
شه نزاره مگه؟
لبش را به پایین پیچاند:
_ خب! گفتم شاید نخواد بری دیدن بچه هاش، هواییشون کنی.
164
متعجب پرسیدم:
_ چرا همچین فکری کردی؟ اصال˝ همچین آدمی نیست، من می شناسمش، موسی مر ...
انگشت اشاره اش را روی لبش می گذارد. لحنش مانند نگاهش ترسناک است:
_ هیس! حق نداری اسم اون مرتیکه رو تو خونه ی من بیاری، اصال˝ حق نداری جز
،من
اسم کسی رو به زبون بیاری.
می ترسم.مثل سگ می ترسم ولی سرتق جواب می دهم:
_ خوب اسم اونو نمیآرم، ولی بچه هام ...
_بچه بی بچه! فکر کن نداشتیشون.
وا رفته نگاهش می کنم:
_
چطور همچین فکری کنم، وقتی وجود دارن؟
_ قبال˝ هم بهت گفتم .یادآوری هر چیزی از گذشته حالم و بد می
،کنه باز تو داری در موردش حرف می زنی؟
حق نداری بری.
چشمهایم از حدقه بیرون زد:
_ اما تو خودت مگه نگفتی می
تونم ببینمشون؟ مگه وعده ندادی"به زودی"
حاال چرا زدی زیر حرفات؟ مگه
من می
تونم بدون اونا زندگی کنم؟
_ این فکرا رو باید وقتی که می خواستی با یه پسر مجرد ازدواج کنی می کردی نه حاال! من غیرتم قبول نمی
کنه
ببینم زنم با توله هاش مالقات داشته باشه. گفتم که گذشته حالمو بد میکنه.
_ همهش میگی گذشته اذی
تت میکنه. مگه تو از گذشته م خبر نداشتی؟ مگه نمی
دونستی سه تا بچه دارم؟ من به
وعده ی این که منو از بچه هام جدا نمی کنی پیت اومدم.چرا ...
شوکه دستم را زیر بینی می برم، انگشتان لرزانم سرخی بد رنگی دارند.
_من گفتم. آره! من گفتم، اما من به گور بابای خودم و خ
ودت خندیدم. پدرسگ! صداتو واسه من باال می
بری؟
165
فکر کردی اون قدر بی غیرتم که بذارم نون منو بخوری و بری برای توله
های یکی دیگه دم تکون بدی؟ تو هم
غلط می کنی تو روی من وایمیستی. از این به بعد، نه اسمی از گذشته میاری نه از توله هات.
جری شده جواب می دهم:
_
تو
واقعا˝ فکر کردی من به حرفت گوش می دم؟ تو مردی؟ مردی که رو حرفت نمی مونی؟ مردی که دست
رو زنت بلند می کنی؟ چند وقته هی وعده سر خرمن می دی .من دارم از دوریشون دق می
،کنم بچه هام
از
بی مادری و بی سرپرستی دارن تلف می شن.
،ترسیدم نامی از کوکب و بازار بیاورم
ترسیدم مرا محکوم به قرار مالقاتی از پیش تعیین شده کند:
_ صراحی می گفت سرشون زخم شده، از کثیفی شپش افتاده سرشون، موهاشون رو از ته تراشیدن.
با صورتی جمع شده حرفم را برید:
_ به جهنم! صراحی غلط کرده با تو که خبر میاره! تو گوه می خوری که به حرف من گوش نمی دی و
ازشون
سراغ می گیری، من پدر تو رو ...
صورتم به سمت دیوار برمی گردد و صدای سوتی ممتد در گوشم می پیچد ...
یک اتاق داریم و یک پستو به نام آشپزخانه.
جای دیگری ندارم که بروم. به ناچار گوشه
ی آشپزخانه چمباتمه زدم، پاهایم را در شکمم جمع کرده و دستم را
دورشان ح
لقه کردم .
دو طرف صورتم می سوزد، عجیب هم می سوزد. شمردم! یک به یک سیلی هایی را که با دست
هایش بر صورتم
می زد را می شردم.
با حضور پرسر و صدایش رشته ی افکارم از هم گسیخت:
_بیا جا بنداز بگیرم بخوابم، هالکم. فردا صبح زود باید برم واسه یه لقمه نون سگ دو بزنم.
با تکیه بر دست هایم بی آن که نگاهش کنم برخاستم و رخت
،خواب را گوشه ی اتاق پهن کردم. دراز کشید
پشت به من! دلم شکست، اما باز هم نگاهش نکردم. لیوان آب را کنار بالشت زیر سرم گذاشتم و من هم پشت
به او دراز کشیدم.
نیم رخ راست صورتم که به بالشت نرم خورد، سوزشش بیشتر شد.
اشک از چشم هایم روی بینی ام و بعد روی پارچه ی بالشت ریختند، بی صدا و مظلوم!
166
کمی که گذشت حس کردم به طرف من برگشته و دست
هایش دورم حلقه شدند. خواستم لج کنم و دستش را
از دورم باز کنم که زود برم گرداند و رویم خیمه زد. دستم را روی سینه اش گذاشتم تا
،از خود دورش کنم
بدون هیچ حرف، اخم یا چشم غره ای.
_ خوب گوش کن ببین چی می گم ایران. االن من دلم می
خوادت و تو مجبوری تمکینم کنی، در غیر این
صورت همون برنامه ی یک ساعت پیش دوباره تکرار می شه.
خشک شدم. مگر نگفت هالک است؟ من گمان کردم برای منت کشی پاپیش گذ
اشته.
دستم آرام آرام شل شد و دو طرفم روی تشک افتاد. چشمان وق زده ام در چشمان به رنگ خونش نشستند...
***
نایی برای سامان دادن به افکار پریشانم نداشتم. آرام برخاستم و جلوی آینه ایستادم. دستم را باال آوردم و روی
کبودی زیر چشمم گذاشتم. از دردش چهره ام درهم ر فت و"آخ" بی جانی از دهانم خارج شد.
دیشب سر هیچ و پوچ دعوا راه افتاد و دوباره سر و صورتم مورد لطف دست
هایش قرار گرفت. وقتی سر شب
به خانه آمد و بساط چای تازه دمش آماده نبود، استکان
هایی که در سینی کوچک کنار سماور چیده بودم را باالی
سرش برد و کف آشپزخانه پر
ت کرد.
من از درون دریای خون بودم. می ترسیدم گریه کنم، حس می کردم اگر لبهای به هم دوخته شده
،ام را باز کنم
خون چنان فواره بزند که مرا در خود غرق کند.
در اعماق دردی که داشتم، برای دلی که داشت تاوان پس می
داد، عزا گرفته بودم. تاریخ انقضای صبوری
رحمت سر آمده بود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که تمام وعده
هایش برای گول زدن و بستن دهان من
بوده.
موهایم به کف سرم چسبیده بود، بوی عرق می دادم، ولی از خجالت کبودی
.های تنم روی حمام رفتن نداشتم
هرچند در سطح شهر کسی مرا نمی شناخت، اما این ترس مرموز که کسی یا آشنا یی مرا ببیند و دهان به دهان
وضعیت بدن من بچرخد و حرفش نقل دهان خاله زنکها شود و حتی به محل برسد، مانعم می
شد، هر چند بعید
به نظر میرسید.