_چاره چیه؟! راست می گ
ه آقا موسی. تو برو پس، منم فردا میام. تو روز وسیله بهتر پیدا می شه.
خون خونم را می
خورد. دست به کمر پشت سرشان ایستاده بودم و به نمایشی که دو مرد راه انداخته بودند نگاه
می کردم. موسی چون من پی به ساختگی بودن این ماجرا نبرده بود و با خلوص نیت تعارف می کرد.
هر چند شب یک بار سروکله شان پیدا می شد به بهانه ی شب نشینی و یکی در میان کلکی سوار می
کردند و
خب تکلیف جالل که مشخص بود، زن و بچه اش در خانه انتظارش را می
کشیدند و طبعاً این رحمت بود که
شب را در خانه ی ما صبح می کرد. تا سپیده بزند خواب به چشمانم نمی
،آمد اما امشب فرق داشت گویا!
نگاهی به اعظم و اکرم که غرق خواب بودند انداختم. برای جرعه ای آب له له می
ًزدم. از بستر برخاستم. قطعا
موسی هم در اتاق بغلی از خستگی بیهوش شده بود.
اما همین که پایم به مطبخ رسید با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش دلم لرزید.
نور مهتاب به داخل می تابید و فضا نیمه روشن بود. فانوس در دستم را کمی باالتر بردم و کنار دیگ
های چیده
شده کنج دیوار خم شدم و انگشتری که از میان دستم سرخورده و آن جا افتاده بود را برداشتم.
همان جا کنار دیوار چمباتمه زدم و انگشتری را میان پنجه هایم فشردم.
غبار بر جا
ی مانده از فریادهای خفه ی رحمت صدا شد و در سرم پیچید:
"_این زندگی حق ماست، حقی که ازمون دریغش کردن."
_ من بچه دارم رحمت، نمی تونم ولشون کنم.
_ بچه هاتم رو تخم چشام جا دارن، عین خودت! تو مال من شو، بقیه رو من خودم حلش می کنم.
131
_ تو یه پسر مجردی، عمه اینا قبول نمی کنن بیای یه زن با سه تا بچه بگیری.
_ اون دوران رو آب برده ایران، دیگه رحمت به حرف کسی گوش نمی ده.
_ من االن صاحب دارم، گناه داره، به خدا گناه داره.
_ گناه دل ما داشت که این جماعت با همدستی و ندونم کاری شکستنش! من این همه سال هر ثانیه زندگیمو ب ا
فکر تو گذروندم. چطور دلت می آد کنارم بزنی؟
فصل هشتم**
با لبخندی محو مشغول گذاشتن وسایل شام روی سفره بودم. موسی هر دو بچه را روی پاهایش نشانده و در
ظاهر داشت به شیرین زبانی هایشان گوش می داد، ولی من می
توانستم نگاه زیر چشمی اش را به انگشتر جا
گرفته دران
گشتم ببینم . عجیب صبوری به خرج می داد و حرفی نمی زد. همین سکوت و روحیه
ی همیشه آرام
گذشت
های زیاد و ندید گرفتن خطاهایم مرا جسور و وقیح کرده بود. وقتی کارم تمام شد به او نگاه کردم و
گفتم :
_ بسم اهلل .
بدون آن که نگاه خیره
اش را از انگشتر بدزدد، چشمانش را
آرام به سمت صورتم سُر می دهد . لحظه ای همه
ی
جانم لرزید . چقدر نگاهش غمگین بود . پس چرا چیزی نمی گفت؟ چرا حرفی نمی
زد؟ بدخلقی نمی کرد؟
چرا مرا از گیس هایم نمی گرفت از در خانه اش بیرونم نمی کرد؟ چرا این قدر آرام بود. به طرز دیوانه
وار و
مسخره ای دچار دوگانگ
ی شده بودم. هم از کاری که می
کردم راضی و غرق لذت بودم هم گهگاه عذاب وجدان
گریبانم را می گرفت. موسی با مکثی طوالنی جوابم را داد :
_ بسم اهلل !
برخالف هر شبِ که بچه ها زمان صرف شام حرف می
زدند و پدرشان دل به دلشان می داد، امشب به طرز
عجیب و عم
انگیزی سکوت
برقرار بود. ساکت و غمگین. غمی که با سر به زیر افتاده
ی موسی بر دلم چنگ می
انداخت.
مدتی می شد که دیگر با آمدن رحمت به خانه مان رو نمی گرفتم . شب ها تا ساعت ها کنارشان می نشستم و
در بحثشان در هر زمینه ای شرکت می کردم. این میان دل من بازتر می شد، در عوض چهره
ی موسی گرفته تر
132
از قبل ! دیگر دلخوش بودم به این مالقات های وقت و بی وقت و میان جمع !
اعظم چشم از شکم برجسته ام
برنمی داشت:
_
مامانی خیلی زیادی غذا زیاد خوردی شکمت گنده شده؟ درد هم می کنه؟
احترام به تحلیل کودکانه اش بلند و بی قید خندید . دست روی موهای بور
و مواجش کشیدم و باز هم برای
چندمین بار ماجرا را برایش تعریف کردم:
_ نه مامانی، گفتم که قراره اگه خدا بخواد یه داداش کوچولو داشته باشی .
چشم هایش از شوق از حدقه بیرون زد :
_ راست می گی؟ کی می آد؟
_ خیلی زود عزیزم .
سرش را سمت احترام کج کرد و با دهان پر گفت :
_ احترام داداشی قراره خیلی زود بیاد.
احترام با شوق لبخند زد و نگاهش را سمت موسی سراند .
موسی گره دستانش را دور احترام که در آغوشش
بود تنگ تر کرد و سرش را بوسید. لبش را برای چند دقیقه همان جا نگه داشت بعد با آهی عمیق مشغول
غذای خودش شد.
****
صدای نوزاد تازه متولد شده زیباترین واقعه در زندگی این روزهایم بود.
درحالی که درد بندبند وجودم را سِر
کرده بود، نفس زنان سرم را بلند کردم و با نگاهی به لبخند گشاد قابله پرسیدم:
_
پسره؟
سری با شوق تکان داد:
_ خدا برات حفظش کنه دخترم. قدمش پرخیر و برکت باشه.
ب
ا خیالی آسوده سرم را روی بالشت گذاشتم. صدای مادر روی اعصابم خط می اندازد:
_ آخ الهی نِنا تِه قِربون باوه. مِوارِکا. پِرِس بَوین خِدِه ماهِه مونه. (
الهی قربونت برم مادر. مبارکت باشه. پاشو
ببینش، عین قرص ماه می مونه.)
133
ضعف آن قدر قوی بود که نای باز کردن پل
ک هایم را هم از هم نداشته باشم.
_ سرم داره گیج می ره.
دست روی موهای نمناک از تعریقم کشید:
_ ضعف بَکردی(کردی).
نمی شد طفل را همین
طور رها کنم. مادر به هر زور و زحمتی که بود جای نوزاد را در آغوشم باز کرد و وادارم
کرد شیرش بدهم تا آرام شود:
_ بِرو دِتِر بد قلقی نکِن. وَچِه از زور ِ بِرمِه بَمِردِه کا(بیا مادر بدقلقی نکن، بچه هالک شد از گریه)