رایگانسیده هاجر ضیاپور

بی رمق لب زدم:

_تشنمه.

برایم آب آورد. شیرین است. هر چه در آن ریخته اند، آن قدر گواراست کخ کمی جان به تن بی جانم می

بخشد

و سبب می شود سرگیجه ام کمتر شود.

موهای کرکی

نوزاد را با آرامش نوازش می کنم. گرسنه است و ثانیه ای رهایم نمی کند.

نمی دانم چقدر در آن

حالت می مانم. اتاق خلوت و نیمه تاریک می شود. سایه ی ایران شانزده ساله مرور گذشته را ترکه

ی خیسی

کرده و به همه ی جانم می کوبد. نمی دانم چقدر در آن حالت عذاب می

مانم. سر و کله ی موسی هم پیدا می

شود. آرام الی پلک هایم را باز می کنم.

با نفس های کشیده کنار رخت خوابم می نشیند. نگاهش بین من و

نوزاد در گردش است. گره دستم را کمی شل می کنم. بچه را به صورتش نزدیک می

کند و عطرش را عمیق

نفس می کشد.

با صدایی گرفته می گوید:

_

خوش اومدی

بابا.

همان طور خیره به صورت کوچک طفل از حال من هم غافل نمی ماند:

_ خوبی خانم؟

مژه بر هم زدم:

_ خوبم.

134

موسی همان طور غرق در صورت معصوم پسرک لب زد:

_دختر نعمت خداست که وقت پیری غمخوارم باشن. یه دونه شاه پسر هم عصای دستم .راضی ام به رضای

خدا.

صورتش را

به صورت نوزاد نزدیک کرد و بوسید و بوئید.

خواستم نگاهش کمی معطوف من شود:

_ موسی اسمش رو چی بذ اریم؟

باالخره نگاهش را به چشم هایم دوخت. همان نگاه غمگینش را:

_هرچی ایران خانم بگه. حق مادری سنگین تره!

زیر نگاه سنگینش به فکر فرو رفتم. مهربانی اش نهایت نداشت؟

_ جواد ...اسمش رو بذاریم جواد

_قشنگه! بهش می آد.

چند ساعت بعد که خبر به دنیا آمدن فرزند سوم ما به گوش پدر موسی رسید، همراه ربابه خانم به خانه مان

آمدند. زیر گوش نوزاد اذان و اقامه گفت و قرآن تالوت کرد.

***

جواد را در آغوشم تکان دادم و با ذهنی خالی از

الالیی، اصوات نامفهومی از بین لب هایم بیرون دادم که

حضورم را حس کند و زودتر بخوابد تا من هم بعد از یک روز خسته کننده بتوانم استراحت کنم.

_ایران این بچه چرا بی قراره؟

بی خوابی دیوانه ام کرده بود افکار بی سر و ته عذابم می داد:

_نمی دونم چه دردش گرفته!

شما

تت بار نگاهم کرد:

_

خدا نکنه این چه حرفیه؟

:بچه را کمی تند و بی مالحظه در آعوشش انداختم. صدای گریه اش به جیغ تبدیل شد_

بگیر خودت

بخوابونش. من دیگه بریدم...

135

***

صدای موسی نزدیک و نزدیک تر شد. سایه اش را روی سرم حس کردم.

_ایران جان بدخواب می شی شب. چه وقت

خوابه؟

هراسان از خواب پریدم و مانند آدمهای گیج و منگ چند بار تند و تند پلک زدم.

_

چیه؟ چی شده؟ بچه ها کجان؟

_از گشنگی مطبخ رو زیر و رو کردن، پاشو برو سر وقتشون خودشونو آتیش نزنن.

مستقیم زیر نظرش می گیرم. این مرد غرور نداشت؟ اعصابش از جنس چه بود که تمام بدقلقی

های این چند

وقته ام را نادیده می گرفت هیچ تاثیری روی رفتارش نداشت.

_آخ موسی به خدا کمرم خیلی درد می کنه، از صبح شستم و سابیدم نای تکون خوردن ندارم.

مخالفتی نمی کند. با این که خستگی از سر و رویش می بارد راه آمده را باز میگردد:

_

.باشه، تو بلند نشو حرفم نزن بچه بد خواب نشه، خودم می رم

به پنج دقیقه نرسیده سروکله ی بچه هایم لقمه به دست پیدا می شود.

اعظم هن وهن کنان خودش را به من می رساند. با نگاهی به لقمه اش با دودلی تعارف می زند:

_می خوری؟!

از لحن شل و ولش خنده ام می گیرد. دستش را می

کشم و کنار

خودم می نشانمش:

_نه قربونت برم. تو بخور نوش جونت.

احترام در حالی که به زور موسی به داخل آمده غر می زند:

_خب گشنمه، مامان خواب بود، عصبانی بود، بیدارش نکردم. رفتم خودم غذا بخورم.

کار بدی کردم مگه؟

چشمش که به من می افتد رنگش به آنی می پرد. خودش را پشت سر موسی می کشاند و پنهان می

شود. بر

خالف ترسی که از خود نشان داده، با شیطنت جیغ می زند:

_خب گشنه مون بود.

اعظم لقمه اش را باال می گیرد.

136

_ پنیر.

برخالف عصبانیت درونم؛ عصبانیتی که نمی دانستم منشا ش کجاست، نمی توانم تندی کنم. آن

قدر نگاهشان

مظلوم است که دلم

نمی آید. لرزشی در درونم با دیدنشان به وجود می آید که دلیلش را نمی

دانم. جواد را سر

جایش می خوابانم و دست به زانو با جهشی آرام برمی خیزم:

_هوا تاریک شده، بیاید بریم تو مطبخ ببینم چی می شه دست و پا کرد واسه شام تا از دست نرفتید، گشنه ها!

ترس هردو نفر می ریز

د و ورجه وورجه کنان دنبالم می دوند.

حین خروج مکث کوتاهی می کنم و به سمت جواد می چرخم که صدای موسی حواسم را پرت می کند:

_برو. من هستم!

آن قدر مغموم می گوید که وزنه ای به دلم آویزان می شود. نگاهش آن

قدر سنگین است که قدرت مژه بر هم زدن

را هم از من می

.گیرد لبخندش ولی عمق دارد. واقعی است، مانند همیشه. ولی با نگاه غم

بارش تنافض دارد. او

سعی دارد همه چیز آرام بماند، ولی منی که غرق در ایران شانزده ساله و آرزوهایش شده ام، جهد کرده

ام بیست

و سه سالگی ام را دفن کنم.

***

دوسال بعد...

با صدای جیغ اعظم از خلسه

ی شیرین خود به واقعیت پرت شدم. اعصابم به طرز وحشتناکی بهم ریخت. با

رویی ترش توپیدم:

_ چته؟ چه مرگته دوباره؟ زهرمار بخوری! من نمی فهمم تو این همه خوردنی رو کجات جا می

دی؟

صدای گریه اش باالتر رفت. مدت هاست با هر صدایی از جانب شان به هم می ریزم. در کل از هر

چیزی که

متعلق به این خانه و صاحبش می باشد بدم می آید. همه ی فکر و ذهنم مشغول رویاهای کال مانده

ام بوده و

تحمل سر و صدایی به جز واگویه

های مغزم را ندارم. یک لحظه نفهمیدم چه شد، یک آن از این زندگی، از

موسی و هر چه که مرا به او ربط می داد بدم آمد. صدای گریه اش بر اعصاب نداشته ام خط می

انداخت. میان

جیغ هایش فریاد زدم ساکت شود، اما بلندتر گریه کرد.