رایگانسیده هاجر ضیاپور

هراسان بغلش کردم و دست روی اشک هایش کشیدم.

_ نه عزیزم! اون آقاهه پسر عمه

ی منه... منو

دوست داره. اذیتم نمی کنه. تو اشتباه فکر کردی.

زیرک تر از آن بود که گول بخورد:

_اما من دیدم تو می خواستی گریه کنی، گفتی ولم کن می خوام برم، اما اون دستتو گرفته بود.

دست کوچکش را روی بازویم گذاشت، دقیقا همان جایی که رحمت فشارش داده بود.

_

،نه عزیز دلم

گوش کن یه دقه ببین من چی می گم، آخه چرا داری گریه می

کنی؟ من حالم خوب نبود داشتم

میفتادم زمین که آقا رحمت کمکم کرد.

_ سرت گیج رفت؟

سرم را باال و پایین کردم:

_ آره عزیزم درست فهمیدی.

گریه اش بند آمده بود. اما هنوز نگاهش رنگ شک داشت. سرش را به بازویم تک یه داد. دیدی به صورتش

نداشتم، اما فشار پنجه های کوچکش دور بازویم خبر از ترس می داد، ترسی که رحمت باعث و بانی اش بود.

روی پله ی ایوان نشستم و به ستاره

های شب خیره شدم، در حالی که دستم روی ابریشم موهای احترام

نوازش وار در حرکت بود. با همان تن کج شده روی پله

خوابش برد. او را روی پایم دراز کردم. میان صدای

خنده ی آن هایی که در اتاق مهمان بودند غرق در زمزمه های عصبی رحمت شدم:

_ این

جا دلت به چی خوشه؟

128

_ به زندگی و بچه هام.

_ این رذالته ایران، این خیانته به ما.

_ ما؟ چه مایی؟ تموم شد، زیر سایه ی ترس تو همون مو

قع تموم شد.

_ همه چی رو گردن من ننداز، تو خودتم ترسیده بودی، تو هم کم آورده بودی.

_ نمی فهمی، تو اصال موقعیت منو درک نمی کنی، از من چه انتظاری داشتی؟ آقام باهام حرف نمی

زد. تو انباری

شب و صبح می کردم. کم کتک خوردم؟ کم حرف شنیدم؟ کم لب به غذا نزدم؟ دیگه ب

اید چیکار می

کردم؟

_ باید می جنگیدی.

_ ازین بیشتر در توانم نبود. تو هم دیگه گذشته رو هم نزن و قبول کن که همه چی تموم شده.

_ نه نشده، من ازت دست نمی کشم، تو حق منی،باید از اول باهم شروع کنیم.

_

از اولِ چی؟ مگه اولی وجود داره؟ خواب نما شدی؟ منو ببین، من .دوتا بچه دارم، سومی هم تو راهه

می شنوی چی می گم؟ می گم بچه سومم تو راهه. اون وقت تو می

گی از اول؟

مشت جمع شده اش را باز می

کند. انگشتری با سنگی براق و صیقلی که در دل تاریکی مطبخ، نور نیمه جان را

جذب می کند و می درخشد، انگار امید دارد به عشقی خاموش. انگشت

ر را کف دست یخ زده ام می گذارد:

_ تو هم دلت با منه، پس بیا دوباره شروع کنیم.

_ بس کن!

کم مانده بود گریه

ام بگیرد، طفل خوابیده در بطنم بی قرار می شود و حرکت موج واری دارد. چشمم از در

مطبخ کنده نمی

شود. اگر موسی سر برسد چه جوابی دهم؟

_ بس نمی کنم، این دف

عه دیگه جدی جدی پای حرف و حقم وایستادم.

نالیدم:

_ دیره.

_ دیر نیست.

_ دیره، به خدا دیره رحمت. برو، برو این قدر نیا جلو من سبز شو، این قدر پانشو بیای خونه

ی من. موسی مرد

خوبیه که در خونه رو، روت وا می کنه. اون قدر بی حیا نباش و دیگه چشمت دنبال ناموسش نب

اشه.

دندان قروچه می کند و به بازویم چنگ می زند:

129

_

من ناموس دزدم؟ من ناموس دزدم یا اون موسی جانت! من ناموس دزدم یا اون برادرای بی همه چیزت که

خبر از عشق ما داشتن و تو رو مجبور کردن بشی... بشی زن موسی؟!

سایه ی جسمی کوتاه که روی درگاه می افتد. ترسیده تمام ت

ن لرزانم را جمع می

کنم و بازویم را از حصار

دستانش بیرون می کشم:

_ ازین جا برو. آتیش نشو به خرمن زندگیم، برو برو بزار زندگیمو بکنم. برو و هیچ وقت برنگرد."

_ اکرم جان، مامان پاشو بریم داخل سرجات بخواب.

بی رمق سرش را از روی پایم برداشت. مشت های کوچکش را روی چشم

.هایش کشید تا کمی خوابش بپرد

دستش را گرفتم و کمک کردم از جایش برخیزد.

نامتعادل و با تکیه به من قدم برمی داشت. رخت خوابش را پهن کردم و کمک کردم دراز بکشد.

چند روزی بود که لگدهای مهمان نیامده ام چنان محکم می شد که نفسم بند می رفت. با توجه به تجربه

های

قبلی ام چیزی به آمدنش نمانده بود.

لحاف را روی تنِ احترامِ غرقِ در خواب مرتب کردم و مثل ترسوها از در پشتی به حیاط پناه بردم.

همزمان در اتاق کناری باز شد و سایه ی سه مرد روی ایوان افتاد. هول نیم خیز شدم و دامنم را مرتب کردم. با

این که هردو از اقوام بود

ند،اما به خاطر حضور رحمت و نگاه های دریده اش روی خودم سعی می

کردم زیاد

کنارشان ننشینم.

جالل شوهر دخترعمویم گفت:

_ شرمنده ایران خانم! مزاحم شدیم خیلی.

برخالف میل شدیدی که برای جیغ زدن داشتم لبخندی زدم و نگاهم را محجوبانه به زیر انداختم.

_ اختیار دارین ا ین چه حرفیه؟

از پله ها پایین آمد و به سراغ دوچرخه اش که گوشه ی حیاط و کنار دیوار بود رفت.

ماهرانه چرخی زد و پا روی رکاب گذاشت. همین که رحمت نزدیک رفت جالل رکاب را جابه جا کرد و رو

به او با خجالت گفت:

_ نمی دونم چه مرگش شده! چند وقته سنگین می شه راه نمی ره.

در پی تالش های جالل برای درست کردن دوچرخه ای که دونفر را تا این جا آورده، بعد یک

هو خراب شده

130

بود، رحمت گفت:

_ چاره ای نیست آقا جالل، تو برو من پیاده میام، دیگه چه می شه کرد!

موسی هول زده گفت:

_ این چه حرفیه آقا رحمت؟ حاال این آلونک یه شب که می

تونه قابل تحمل شما باشه. یه امشب و بد

بگذرونین. تازه خونه غریبه که نیست انگار کن خونه برادر و خواهرت موندی! پیاده بخوای بری دو سه ساعت

می شه.

عرق از تیره ی کمرم راه گرفت. رحمت در چه خیال بود و موسی در چه خیال!

مردک تعارفش را روی هوا زد: