نفس آسوده ای کشیدم و سرجایم نشستم. ح
سینعلی استکان چای را در نعلبکی چرخاند و عمیق نگاهم کرد.
از نگاه خیره اش خجالت زده کفددستم را روی گونه ام گذاشتم. گرمم بود. حس می
کردم از تنم آتش بلند
می شود. این شرایط بارداری کالفه ام کرده بود.
_
حالت خوبه ایران؟
_خوبم داداش! خودت خوبی؟ مریم و بچه ها خ وبن؟
خندید:
_ گل انداختی چرا دختر؟ نامیزونی.
نگاهش را سمت مادر سوق داد:
_ این به کی رفته این قدر غشی شده؟ موسی چطور تحملش می
کنه؟
چرت پدر به هم خورد. همه هوشیار شده بودند و نگاهم می کردند. مادر دست پشت کمرم گذاشت و گفت:
_ دیروز تو دَنِه بی خَوِر نِدا
رنی، شیرنی بِدِگاری.
124
( دیروز تو نبودی خبر نداری چی شده، باید مشتلق بدی)
حسینعلی نگاهی بین من و مادر رد و بدل کرد. مادر تیر آخر را از چله رها کرد و من از خجالتی که حرارت
بدنم را دو چندان کرده بود سر در گریبان فرو بردم.
_ سنگینه!(حامله س)
چشم های حسینعلی گرد شد:
_چی؟ توحامله ای و با این وضع اومدی این جا موندی؟ این بچه آبله مرغون داره. مگه نمی دونی چقدر می
تونه
برای خودت و بچه خطر داشته باشه؟ از ننه و موسی این ناپرهیزی بعیده! پاشو جمع کن ببرمتون خونه تون.
خجالت زده لب باز کردم:
_ حالم مساعد نیست االن.
_
دِتِر تِه بِرار حق دارنِه، بوری بیتِّرِه مِه دِل از اوِّل هم رضا نَیِّه بَمونی، تختِ سر بَشِسِه دل تشویش دَکِتِه، سِرِه
بوری بیتِّره.
(
دخترم حق با برادرته، بری بهتره، من دلم از اول هم به موندنت رضا نبود، سر تخته بشورن دلمو، دل آشوبه
گرفتم، بری خونه بهت
ره)
_ گفتم که حالم میزون نیست.
حسینعلی متفکر گفت:
_امشب و خوب استراحت کن، فردا یا من یا رضاعلی می بریمت.
اعتراض بیش ازین جو را متشنج می کرد. اگر به خانه خودم برمی گشتم چندان بد هم نمی
شد. حداقل از دست
رحمت و مزاحمت هایش راحت می شدم و این طور به هم نمی ر
یختم که در رخت خواب بیفتم.
صبح فردا خود موسی برای بردنمان آمد و زحمت برادران را کم کرد.
***
اعظم چشم از شکم برجسته ام برنمی داشت.
_ مامانی غذا زیاد خوردی شکمت گنده شده؟ درد هم می
کنه؟
احترام و موسی غش غش به تحلیل کودکانه اش خندیدند. دست روی موهای بور و مواجش کشیدم و گفتم:
_ نه مامانی، قراره اگه خدا بخواد یه داداش کوچولو داشته باشی.
125
چشم هایش از حدقه بیرون زد، ولی با این حال از لقمه نان و پنیرش غافل نشد:
_ راست می گی؟ کی می
آد؟
_ خیلی زود عزیزم.
سرش را سمت اکرم کج کرد و با دهان پر گفت:
_احترام داداش
ی که بیاد باید دوتایی مراقبش باشیم.
احترام با شوق لبخند زد و نگاهش را سمت موسی سراند.
موسی گره دست هایش را دور احترام که در آغوشش بود تنگ تر کرد.
***
دستم را زیر گونه ام سر دادم وبا غلتی روی رخت خواب که خنکای لذت بخش اولیه
اش را از دست داده بود به
سمت
موسی چرخیدم.
چشم ها یم به تاریکی عادت کرده بود و به راحتی برق نگاهش را می
توانستم در دل ظلمات اتاق ببینم. آرام
صدایش زدم:
_
موسی؟
_
جان؟
_ ازت ممونم!
آرام تر از من نجوا کرد:
_
بابت چی ؟
_ چون نجاتم دادی!
خندید. متوجه منظورم نشده بود. شاید هم شده بود ولی به روی خودش نمی آورد.
_
ایران تو حالت خوبه؟
اشک جمع شده گوشه ی چشمم را با نوک انگشت سبابه ام گرفتم و بی
طاقت از تنگی نفسی که از سرشب امانم
را بریده بود، گفتم:
_ خوبم! ولش کن، دارم چرت و پرت می گم.
126
_ چرا نمی گی چی تو دلته؟
خواستم دست به سرش کنم:
_ هیچی! موسی بی خیال! یه تشکر ساده کردم. انگار حساسش کرده بودم:
_ چرا. یه چیزیت هست، چی کالفه
ت کرده؟
صدای بلند رعد و برق اعظم را بیدار کرد. ترسید و بلند زیر گریه زد.
نای تکان خوردن نداشتم. موسی نیم خیز شد و به سمتش رفت و با مهر بغلش کرد. پشت به هر سه شان غلت
زدم و بین شیشه باران خورده و چراغ در حال سوختن کنج طاقچه چشم گرداندم. و سعی کردم افکار بی سر و
سامانم را جمع کنم.
فصل هفتم
***
_ مامان چرا اینا همیشه میان خونه
ی ما؟
هن هن کنان مجمعه را از روی زمین بلند کردم تا برای مهمان ها ببرم. دنبالم آمد و مصرا نه سوالش را تکرار
کرد.
مجمعه پر و سنگین را روی ایوان گذاشتم و موسی را صدا زدم. سراسیمه از اتاق بیرون آمد و نگاهی به سینی و
وسایل درونش و بعد به وضعیت من که به هن وهن افتاده بودم انداخت:
_ خانم چرا با این وضعت وسیله سنگین بلند می کنی؟ منو صدا می کردی. ببخ ش تو زحمت افتادی، گرم
صحبت شدیم یادم رفت بیام کمک.
با صدای کنترل شده ای از حرص جواب دادم:
_ تو رو چرا ببخشم، این فامیل بی درک و شعور من بدون در نظر گرفتن حال و اوضاع من پا می
شن میان
این جا تازه شام هم می مونن، من ازت معذرت می خوام که با وجود خستگی که دا ری باید حرمت نگه داری و
باهاشون شب زنده
داری کنی. گل از گلش شکفت. بیچاره از بس بی محبتی دیده بود با همین یک حرف ساده
ذوق زده شد. سینی بزرگ حاوی ظروف و سفره را بلند کرد و به داخل برگشت. خسته لب پله نشستم و
گوشه ی پیراهنم را تکان دادم تا کمی خنک شوم. گرمای م رداد ماه واقعا طاقت فرسا بود، به خصوص برای من
127
با این وضعیتم. تقریبا هالک بودم. ساعت
ها برای فرار از همنشینی با مهمانان و تحمل نکردن نگاه رحمت در
مطبخ وقتم را سپری کردم و نتیجه اش شد گرم شدن زیادی و گرفتن حالت تهوع.
_ مامان اون آقاهه اذیتت می
کنه؟
یکه خور
ده خیره نگاه اشکی او شدم:
_
کی؟
چانه اش از بغض لرزید:
_ من دیدم اون آقاهه نمی ذاشت از آشپزخونه بیرون بیای، به بابا موسی می
گم که دعواش کنه دیگه نذاره بیاد
خونه مون.