رایگانسیده هاجر ضیاپور

45

و دیگر نامش را هم بر زبان نخواهم راند. اما نمی

دانستند نام معشوق در قلب عاشق، در اعماق وجودش رسوخ

کرده و ب

یرون رفتنی نیست، حتی اگر دیگر نامی از او نبرد!

***

.صراحی داخل اتاق سرک کشید و ایران را دید که زانوانش را جمع کرده و دستانش را رو آن حلقه کرده

گونه اش را به پشت دستش تکیه زده و با چشمانی لبالب از اشک به نقطه ای نامعلوم خیره شده.

از دیدن ایران با آن حال و

روز دیگر جلو نرفت. آرام و بی صدا در را بست. به ایوان برگشت و کنار حسینعلی

و مادر که روی پله نشسته بودند با احتیاط نشست و همزمان آه بلندی کشید.

حسینعلی متوجه اش شد و پرسید:

_ چیه؟ تو دیگه چرا آه می

کشی؟

صراحی فکری که در سرش جوالن می یافت را به زبان آورد:

_

دادا به نظرت کار درستی کردین این دوتاطفل معصوم و از هم جدا کردین؟

جواب برادر را با اخمی دریافت کرد:

_

یعنی چی که کار درستی کردیم! اینا رو پیش ایران نگی هوایی بشه. االن دیگه همه چی تموم شده و اون زن

یکی دیگه س، می فهمی اینو؟ به گوش فامیل شوهرش برسه، بد می شه. تازشم، نمی

بینی صداش درنمیاد؟ اون

دیگه فهمیده و قبول کرده که قسمتش موساس، رحمت هم چند صباح دیگه می ره سراغ یکی دیگه که هم کفو

خودش باشه.

مریم همسر حسینعلی هم گفت:

_منم می گم حق با صراحیه، اونا دلشون به هم بود، گناه داشتن.

جواب همسرش را با اخمی

غلیظ تر داد:

_ تو دیگه نمی خواد حرف بزنی!

و رو به صراحی کرد:

_

فهمیدی چی گفتم؟

صراحی اخم کرده پاسخ داد:

_

مگه عقلم کمه که برم پیش ایران این حرفا روبزنم؟ واسه یه وصیت ببین به چه روزی افتادیما. تازه، تو هم

46

کم مقصر نیستی، چوب بد بودنت با رحمت و ایران بیچار

ه خورده.

سپس برخاست و به همان اتاقی که ایران را حبس کرده بودند رفت و با خودش زمزمه کرد:

_این چه طرز دختر شوهر دادنه آخه!

ایران با صدای قیژ درب چوبی اتاق هوشیار شد، اما در همان حالتی که بود، ماند! از صدای نفس

های تند و بلند

و گام های سنگینی که برمی

داشت

فهمید که صراحی سروقتش آمده.

صراحی سالنه سالنه جلو رفت و کنارش نشست. موهای بافته شده ایران که از زیر روسری بیرون بود را

نوازش کرد و به چشم هایی که دیگر فروغی نداشتند و از شدت گریه پف کرده بودند نگریست.

_

صراحی؟

_

جان؟

_ من بمیرم همه این آتیشا می خوابه، نه

؟ دیگه این همه دعوا نمی شه، تو هم راحت زندگیتو می کنی.

_ مگه من االن زندگی نمی

کنم؟

_ می دونم ننه ازت می

خواد هرروز بیای این جا تا مراقب من باشی، بیای با من حرف بزنی تا کنار بیام با

زندگی جدیدم، نمی خوام دیگه نصیحتم کنی و برام حرف بزنی صراحی، خسته م! دیگ

ه به رحمتم فکر نمی

،کنم

فکر می کردم اگه نباشه می میرم، ولی می بینی که نمردم. می دونی؟ دارم فکر می

کنم منم مثل لیلی، قصه عاشقی

منو رحمت هم مثل عاشقی لیلی و مجنون آخر و عاقبت نداشت. من صبح دیروز بهش گفتم که قراره شب

خونواده موسی بیان، ولی اون نگه داشت امروز

اومد، اونم برای داد و بیداد. فکر می

کنم اون همه عشقی که

ازش دم می زد هیچ کدوم واقعی نبود. اگه بود این قدر دیر نمی

.اومد. دلمَم دیگه توان فکر کردن بهش رو نداره

واسه همین می گم خسته م، بریدم. رحمت دیگه تموم شده. انگار بخت من با موسی گره خورده.

صراحی دست های ش را خواهرانه گرفت و سرش را به آغوش کشید، کمر ظریفش را نوازش کردو زیر گوشش

زمزمه نمود:

_توبا موسی خوشبخت می شی ایران، من می دونم!

فصل سوم

***

47

درست چهل و هشت ساعت بود که مانند گماشته ای بی سر و زبان از دستورات پیروی می

کردم. عصبی و

کالفه شده بودم، هیچ ذ

وقی در خود نمی

دیدم، به خاطر بی خوابی و فکر و خیال این چند روزه خسته و خمار

بودم .

وقتی مشاطه کارش تمام شد صراحی آینه به دست به سختی روی دو زانو کنارم نشست، آینه را روبرویم

گرفت و با محبت نجوا کرد:

_ بگیر ببین چقدر ماه شدی، الهی دورت بگردم خوشگل بودی، خو

شگل تر شدی.

آینه را از دستش گرفتم و به تصویر تازه

ای که در آینه نقش بسته بود خیره ماندم. از دیدن خودِ جدیدم لبخند

محوی بر صورتم نقش بست. ابروهای پرپشت و شلخته ام حاال چون نخی باریک بر روی چشمانم که حاال

درشت تر از قبل نشان می دادند، خودنمایی می کردند. تما

م صورتم سرخ شده بود و جا به جایش می

،سوخت

اما ارزشش را داشت!

با تعارف تکه پاره کردن و روبوسی مادر و بقیه، بقچه به دست راهی حمام شدم. آخر رسم بر این بود که دختر

قبل از پوشیدن لباس عروسی آخرین حمام دخترانه اش را برود.

بعد از ساعتی که به خانه برگشتیم صدای پ

ایکوبی و بوی اسپند همه جا را فرا گرفته بود.

برادرانم در حیاط

میان حلقه ای که اقوام تشکیل داده بودند با ضرباتی که به ته تشت نواخته می شد می رقصیدند.

صراحی دست پشت کمرم گذاشت و به سمت برادران در حال رقصم هدایتم کرد.

در کنار برادران و هلهله ی حاضرین شروع به

رقصیدن کردم. دستانم را تاب دادم و یک دور چرخیدم. دامنم با

من چرخید و سکه های تزیینی که به لبه

اش آویزان بودند جیرینگ جیریگ صدا دادند. چند دور که چرخیدم

لحظه ای انگار رحمت را دست به سینه با سری رو به پایین در حالی که با نگاهی تیز خیره

ام بود دیدم. لبخند

تا

زه جان گرفته ام روی لب هایم ماسید!

حس پرت شدن از پرتگاه خالء تلخی دارد.

از ترس نگاه جمعیت اطرافم، چشم دزدیدم وبا چرخ بی

معنایی وسط رقصی که دیگر آن شور قبل را برایم

نداشت رحمت را پشت سرم با آن نگاه خیره اش جا گذاشتم.

من باید او و هر چیز متعلق به او را پشت سر می گذاشتم تا بتوانم آینده ای که برایم رقم زده بودند را بپذیرم.