رایگانسیده هاجر ضیاپور

گیج و گنگ با لبخندی سنجاق شده به لب هایم که نمی

فهمیدم بودنش با وجود غم خروشان درونم چه معنایی

48

دارد دست هایم را تکان می دادم.

در چرخ بعدی دیگر اثری از رحمت نیافتم. انگار که حبابی در خیالم بوده و ترکیده و ناپدید شده!

گاهی برای دل صراحی که به عشق عروسی خواهرش با آن شکم پا به ماه می

رقصید کمی خودم را چرخ

می دادم که شبیه یک عروس شاد باشم. هر لحظه حلقه آدم های دورم بیشتر می

شد و باز تر، انگار قصد رفتن

نداشتند.

با هر کس که می

شناختم و نمی شن

اختم رقصیدم. لبخند هایشان زیبا بود. دست

هایی که با ضرب به هم

می خوردند و ریتم رقص را حفظ می کردند هم زیباتر.

به هر کدام از اعضای خانواده ام که مقابلم می رقصیدند آن قدر نگاه می کردم تا سیر شوم. شاید مدتی نمی

توانستم

آن ها را ببینم، شاید هم مجبور می شدم ازی

ن روستا دل می کندم؛ چرا که تازه کردن زخم

های گذشته تاب و

توانی می خواست که من نداشتم.

پایکوبی آخرین حمام دخترانه

ی عروس پایان یافت و من با رسیدن شب عروس شدم. دوباره پایکوبی کردند و

حنا گذاشتند و من به یمن این وصلت برای باز شدن بخت دختران دم بخت روی دست ها

یشان حنا گذاشتم.

ولی شب هنگام، زمانی که همه در خواب آرام گرفته بودند، دوباره خالی از خالی بودم! تهی! بی احساسِ بی

احساس. حتی اضطراب فردا شب که عروس خانه ی موسی می

شدم را هم نداشتم. فردا شب که رسید داماد با

ساز و سرنا به طلبم آمد و پدر با دادن قرآن به دستم ، دست دیگرم را در دست موسی گذاشت و برایمان آرزوی

خوشبختی و دعای خیر کرد.

دوچراغ نفتی دست صنم دادند و آینه ام را دست قاسمعلی جوان

ترین برادرم، سپس مرا با پاهایی لرزان و دلی

پرخون راهی خانه موسی کردند و بدین ترتیب من شدم زن موسی، پسرِ خاله یِ مرحومم.

من عا شقی بودم که هرچه دست و پا زده بود نتوانست به اطرافیانش بقبوالند که گاهی عشق زیباتر از منطق

است.

سرم را پایین می اندازم. دیگران فکر می کنند عروسی هستم که از دیدن داماد شرم کرده، اما من به دست

هایم

نگاه می کنم به دست هایی که روزهایی متمادی قبل از طلوع آفتاب چادر مادرش را به سر می

کشید و شجاعانه

سر قراری می رفت که شاید اگر او را در آن حال می دیدند، مرگش حتمی بود.

_تا سر جاده پیاده می ریم. داریوش بیار تنبک و

49

دوست داماد این را می گوید و خودش به شیرین زبانی خودش می

خندد. ناگهان میان همهمه و دست و سوت

حاضرین اند .ک باقیمانده صدای رحمت به گوشم رسید. هول زده چادرم را کنار زدم سرم روی شانه چرخید

درست شنیده بودم. رحمت بود که با چشمانی لمبر زده از اشک و نگاهی غم زده و مرده پشت سرمان می

آمد

بی توجه به آدم های اطرافش رجز می خواند:

_ ببین بی معرفت! داری می

ری ولی فکر نکن

رحمت ولت کرده. فردا نشده پس فردا پیشتم!

راه کش می آید، طوالنی می شود، خسته می شوم. خوابم می آید. چند روزیست که درست نخوابیده

ام. اطرافم

جاده ایست که بوی خاکش آشنا نیست، مجرای تنفسی ام را می آزارد. انگار می

خواهد از من ایرانی دیگر

بسازد.انگار ایران قبل مرده وکسی دیگر از درون تراش می

خورد. به دست مجسمه ساز سنگدلی که یار بودن

دلم برایش مهم نیست و فقط بودنم را می خواهد. بودنی که هیچ فرقی با نبودن ندارد.

گلی در من جوانه زده که غریبه است. نه بذرش را می شناسم ونه ریشه

هایی را که قرار است در دلم رسوب

کند، ولی می د

انم یک شبه چنان آبش داده

اند و از تاریکی درونم تغذیه کرده که این گونه سر از خاک بیرون

آورده. نمی دانم این جوانه

ی تازه تا چه زمان می تواند در من زندگی کند؛ چرا که در نهایت از مهمان ناخوانده

خوشش نمی آید. این مهمان جلد دیگریست.

***

شب که بساط تاریکی

اش را

جمع می کند و خورشید دوباره طلوع می کند چهره

ی زنی در آینه نقش بسته که به

اجبار عشق را به خاک سپرده و تن به زندگی معمولی داده است.

یک شبه کشتن احساسات دلی می خواست که من در وجود خودم تنها طی چند روز پرورانده بودم.

،خبری از ایران بزک شده شب گذشته نیست اما

ایران قبل از دیشب هم انگار گم و گور شده. این جا خبری از

کسی نیست، صدای آشنایی نمی شنوم. فقط ر رد به جا مانده ی اصوات قدیم چون توده

ای چرکین به گلویم

چنگ می زند.

روی ظرف های پنیر و سرشیر و کره محلی که روی سفره چیده شده چشم می

گردانم. آهسته از چهارچوب در

اتاق پا به اتاق بزرگی که به عنوان پذیرایی یا همان مهمان خانه مان شده می گذارم.

فرش ساده ی الکی با متکاهایی با روکش مخمل سرخ و سفید دوتا دوتا روی هم دور تا دور اتاق چیده شده

.اند

همه چیز بوی تازگی می دهد. نوری که از شیشه های رنگی پنجره و درب اتاق به داخل م

ی

تابد منظره زیبایی

50

ایجاد کرده و باعث می شود لبخند کمرنگی بزنم.

همین که گوشه ی لبم کنار می رود، در باز می شود و رد نور رنگارنگ شکسته می

شود. مهمانان با سالم و

صلوات می آیند و من امروز میزبانم و باید تحفه ای که مادر برای تک تک آن ها در نظر گرفته به عنوان(ل )والیی

تقدیم شان کنم.

این مراسم هم تا ظهر طول می کشد و اکنون موسی برای بدرقه ی آن ها به دم در رفته.

بار دیگر در باز می شود و قامت مردانه ی موسی با یک سینی در دستش نمایان می شود.

برخالف من او حال خوبی دارد و با روی خوش وارد می

شود. از دیشب گویا یخ وجودش باز شده ولی در

مقابل نگاه من به فرش است، به همان نورهای رنگارنگ نشسته بر روی آن که دیگر جذابیتش را برایم از دست

داده.

سینی حاوی دو استکان کمر باریک چای و خرما و کشمش و کنجد بوداده را کنج سفره می گذارد: