رایگانسیده هاجر ضیاپور

42

خوابیدم. خوابیدم تا فردا برای عروس شدن آماد

ه باشم.

فردا می آمد و من عروس خانه ای می شدم که صاحب آن خانه از قرار مرا، دوست داشت!

***

صدای پچ پچ مادرش که مدام سعی داشت مهتاب را ساکت کند تمام توجه

اش را جلب کرده بود. نیرویی

وادارش می کرد با تمام بی حوصلگی اش فالگوش بایستد.

_تِه زِبونِّه مَر بَزِنِه مهتاب. الل باوّی کیجّا.

(زبونتو مار بزنه مهتاب، الل بشی دختر).

مهتاب در حالی که لقمه ای پر و پیمان گوشه ی لپش می چپاند جواب داد:

_نمی شنوه. نگران نباش، االن رحمت تو اون یکی اتاق غمبرک زده واسه ایران جانش عزا گرفته.

بزرگ خانم اهلل اکبری زیر لب گفت و تش

ر زد:

_

شر راس نکِنین، زینب تو چِه ریگ چینّی؟

( شر به پا نکنین، زینب تو واسه چی می خندی؟)

_

برن گم شن بابا! من که همون چند باری که رفتین خواستگاری و جواب رد دادن ازش بدم اومد. واسه

رحمت زن خوب کم نیست.

_

وِل هَکِنین ریکا اِشتونِّه. ایرونِ شرّ کم بَیّه شِما وِل نَکِنِنّی؟ اِسا کِه قِراره بَوِرِن وِرِه؟

( ول کنین این پسره می شنوه. حاال که شر ایران کم شده شماها ول نمی

کنین؟ کی قراره عروسی بگیرن

ببرنش؟)

خشم میان شریان های مغزش غل خورد و عرق از شقیقه هایش چکه کرد.

با مشت بر دیوار کوبید. خنده های ریز خواهر

ان چون پتکی بر سرش کوبیده شد.

_ دقیقِ دقیق نمی دونم. اما انگار تا آخر هفته قال قضیه کنده می شه.

"ِخدارا شکر" مادر سیخ داغی شد بر جگر خون شده

اش. صدای کلثوم را که از پشت سر شنید یکه خورده

عقب چرخید.

_ این جا چی کار می

کنی داداش؟

43

گیج و گنگ به خواهر نگاه

کرد. این جا چه می

کرد؟ این سوال خودش هم بود. کلثوم نگران ازین حالتش سینی

چای را در دست جابه جا کرد و دو مرتبه پرسید:

_خوبی؟ چیزی می

خوای برات بیارم؟

کف دستش را روی صورتش کشید و بی آن که پاسخی به سوال خواهر کنجکاو و نگرانش بدهد از کنارش رد

شد و میان صدا ز

دن های او پله های ایوان را پایین رفت و از خانه بیرون زد.

خانواده اش باید هم می خندیدند. باید هم خوس حال می

شدند. خواهرهای بد پسند و سخت پسند و ایراد

گیرش اصالً راضی به این وصلت نبودند. پس اکنون این خوشحالی دور از انتظار نبود.

بزرگ خانم و زینب و مهتاب از

صدا زدن های کلثوم ساکت شده و بزرگ خانم صدا زد:

_

چیه؟ اَی چِه خَبِر بَیِّه؟

(چیه؟ باز چه خبر شده؟)

کلثوم وارد اتاق شد:

_ واال داشتم چایی می آوردم دیدم پشت دره. چی می

گفتین که این قدرعصبانی بود ؟ انگار خون از چشماش

می چکید بیرون.

بزرگ خانم زیر لب ناله ا ی کرد و سعی نمود با کمک عصا برخیزد، اما لرزش زیاد دستانش مانع شد. دخترها

هرکدام زیر بازوانش را گرفتند و کلثوم رو به زینب گفت:

_ وایستادی به چی نگاه می کنی؟ برو یه پیاله آب بیار، نمی

بینی ضعف کرده؟

زینب همین کار را کرد و بزرگ خانم بغض کرده دامن مهتاب را چ

نگ زد:

_ جانِ خِدا خیر هَکِنِه.

(خدا خودش به خیر بگذرونه)

***

گره دستانم را از دور زانوانم شل کردم. همین که خواستم از جای برخیزم رضاعلی با نگاهش برایم خط و نشان

کشید:

_بگیر بتمرگ سر جات! به اندازه کافی همه عصبانی ان، تو دیگه آتیش بیار این معرکه نشو که هر چی می

کشیم

44

از دست توئه ورپریدس. از دست تو و این عشق و عاشقی بی صاحاب و اون رحمت دیوثه!

بغ کرده سر جایم نشستم و سر در گریبان فرو بردم. صدای جروبحث حسینعلی با رحمت می آمد.

خدا را شکر پدر در خانه نبود وگرنه حتماً سکته می کرد با این بی آبرویی که به راه ا

فتاده بود.

_ مرتیکه! حالیت نیس چرا؟ نمی

فهمی خواهر من دیگه شوهر کرده دیگه نباید اسمشو بیاری؟ تو ناموس سرت

نمی شه؟ اون مال تو نشد...

.کف دستش را محکم به سینه زد. صدایش را من هم شنیدم فریاد زد:

_ یعنی من نذاشتم که بشه. حاال بزن به چاک!

دودستم را به

گوش هایم رساندم تا عربده

های از سر عجز رحمت را نشنوم. من دیشب به عقد دیگری درآمده

بودم و او امروز به طلبم آمده بود، آمدنش دیگر فایده

.ای نداشت. او دیر کرده بود. صدا، گویا صدای او نبود

سودای تاریکی بود که من در خیالم می شنیدم. سودایی که چون پیچکی سمی دور قل

ب بیچاره

ام تنیده بود و

تپش هایش را کند و کند تر می کرد. و مواظب بود مبادا خطایی کنم.

همه شماتتم می کردند، حتی احساساتم هم بر علیه م شده بودند. همه

ی عالم سدی شدند در مقابلم تا به قلب

زبان نفهمم بفهمانند دیگر رحمتی وجود ندارد. قلبم اورا از دست داده. من تم

ام امید

هایم برای به حقیقت

پیوستن حسی که از سال ها قبل در وجودم پرورش داده بودم از دست داده بودم. حالم تعریفی نداشت، چیزی

شبیه به بریدن بود؛ گویی کسی طنابی میان دل و عقلم وصل کرده بود و می

کشید و در نهایت این بند پاره

می شد و من می ماندم و دلی که دیگر دل ن

بود، عاشقی از سرش پریده و نپریده بود!

من پا به مسلخی گذاشته بودم که تنها قربانی اش خودم بودم و خودم!

صداها محو شدند یا من باز از هوش رفته بودم نمی

دانم! هر چه بود تمام شد و من دیگر امیدی به وصال با

عشق دوران کودکی ام نداشتم.

چفدر تلخ بود. چقدر نرسیدن تل

خ بود. انگار تازه مزه ی کشنده اش داشت برعمق جانم می نشست.

مزرعه عشقمان نابود شده بود. حتی کالغ ها هم به این مزرعه ی آفت زده نگاه نمی کردند!

همه چیز به حالت عادی برگشته و حسینعلی توانسته بود رحمت را از در خانه مان بیرون کند.

مادر مدام روی پایش می

کوبید

و ناله می کرد که آبرویمان نزد اهالی محل رفته.

و سکوت منی که تا دیروز فریاد عاشقی سر می دادم، همه را قانع کرده بود که سرعقل آمده ام. از رحمت بریده

ام