← بهای یک نام

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

بهای یک نام

اثر فاطمه محمودی

بهای یک نام

پارت #یک

بوی نان تازه همیشه برای او بوی خانه بود.

نه خانه‌ای که در آن می‌خوابید؛ خانه‌ای که پدرش ساخته بود.

هر صبح، قبل از اینکه صدای زنگ ساعتش بلند شود، چشم‌هایش باز می‌شد. عادت کرده بود.

پنج سال بود که دیگر کسی نبود که ، بیاید کنار تختش، آرام پیشانی‌اش را ببوسد و با همان صدای گرم همیشگی بگوید:

«صبح بخیر عروسک بابا...»

بلند شد، موهایش را جمع کرد و جلوی آینه چند ثانیه به خودش نگاه کرد.

بیست‌وپنج ساله بود.

سنی که خیلی‌ها تازه داشتند برای آینده‌شان برنامه می‌ریختند، اما او پنج سال بود که زندگی‌اش را روی دوشش گرفته بود.

کلیدهای کارگاه را برداشت و آرام از اتاق بیرون رفت.

خانه هنوز ساکت بود.

از کنار اتاق مادرش رد شد. در نیمه‌باز بود. مادر بیدار بود و مثل همیشه با لبخند نگاهش می‌کرد.

- باز زودتر از همه بیدار شدی؟

لبخند کوچکی زد و با شوخی گفت.

- یکی باید بره نون بده دست مردم دیگه

مادر نگاهش کرد. همان نگاهی که همیشه بیشتر از هر حرفی خسته‌اش می‌کرد.

چون می‌دانست دخترش فقط نان دست مردم نمیداد .

دارد تلاش می‌کند چیزی را نگه دارد که سال‌ها قبل پدرش با دست‌های خودش ساخته بود.

---

تابلوی قدیمی بالای در کارگاه هنوز همان بود.

«نان و شیرینی ماهرخ»

رنگش کمی رفته بود، اما برای او از هر تابلوی طلایی و پرزرق‌وبرقی ارزشمندتر بود.

چهل‌وپنج سال.

چهل‌وپنج سال خاطره، مشتری، دستورهای قدیمی و دست‌هایی که روزی کنار پدرش کار کرده بودند.

وقتی وارد شد، استاد کریم سرش را بالا آورد.

- صبح بخیر دختر حاج رضا.

لبخند زد.

هنوز خیلی‌ها او را با اسم پدرش صدا می‌زدند.

نه صاحب کارگاه.

نه مدیر.

دختر حاج رضا.

و عجیب اینکه هنوز هم این اسم برایش هم سنگین بود، هم شیرین.

- صبح بخیر استاد.

رفت سمت دفتر کوچک گوشه کارگاه. چند برگه روی میز بود.

قبض‌ها.

حساب‌ها.

هزینه داروهای مادر.

و یک برگه دیگر.

فرم ثبت‌نام مسابقه بهترین نان و شیرینی ایران.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

هیچ‌کس خبر نداشت.

نه مادر.

نه برادرش.

نه حتی استاد کریم.

دستش را روی برگه گذاشت.

اگر برنده می‌شد، شاید سفارش‌های بزرگ می‌گرفت.

شاید می‌توانست شعبه دوم را راه بیندازد.

شاید می‌توانست هزینه عمل مادرش را جور کند.

و اگر نمی‌شد...

نفسش را آرام بیرون داد.

نه.

نباید به آن فکر می‌کرد.

قلم را برداشت و فرم را کامل کرد.

برای اولین بار بعد از چهار سال، کاری را انجام می‌داد که فقط از روی ترس و مسئولیت نبود.

کاری که یک امید کوچک پشتش بود.

زیر لب آرام گفت:

- بابا... ببینم می‌تونیم یا نه.

و نمی‌دانست همین تصمیم کوچک، قرار است زندگی او را به مسیری ببرد که هیچ‌وقت تصورش را نمی‌کرد.

بهای یک نام

پارت #دو

فرم مسابقه را داخل کشوی میزم گذاشتم.

چند ثانیه دستم روی دستگیره کشو ماند.

انگار با بستن آن، تصمیمی را که گرفته بودم هم پنهان می‌کردم.

نمی‌دانستم کار درستی کردم یا نه.

فقط می‌دانستم اگر امتحان نکنم، تا آخر عمر فکر می‌کنم شاید می‌توانستم.

کیفم را برداشتم و از دفتر کوچک بیرون آمدم.

صدای همهمه کارگاه دوباره توجهم را جلب کرد.

این صداها برای من فقط صدای کار نبود.

صدای زندگی بود.

صدای همان جایی که پنج سال بود بیشتر از هر جای دیگری در آن نفس کشیده بودم.

---

- استاد کریم؟

مرد قدبلند و چهارشانه‌ای که کنار فرهای قدیمی ایستاده بود، برگشت.

با همان اخم همیشگی که هیچ‌وقت نمی‌توانستم باور کنم واقعی است.

- جانم دختر حاج رضا؟

لبخند زدم.

- چرا هر بار منو این‌طوری صدا می‌کنی؟

خندید.

- چون بابات هنوز از جلوی چشمم نرفته. تو هنوز برای من همون دختر کوچولویی هستی که می‌اومد اینجا دستش رو توی آرد می‌کرد.

نگاهم ناخودآگاه به دست‌هایم افتاد.

چقدر زود همه چیز عوض شده بود.

استاد کریم از اولین آدم‌هایی بود که کنار پدرم کار کرده بود.

بیشتر از اینکه کارگر کارگاه باشد، بخشی از خاطرات اینجا بود.

- اوضاع خوبه؟

پرسیدم.

سریع جواب داد:

- وقتی تو هستی، خوبه.

لبخند زدم، اما ته دلم سنگین شد.

چون می‌دانستم همیشه هم خوب نیست.

---

مهری خانم پشت میز شیرینی‌ها ایستاده بود و مثل همیشه با دقت جعبه‌ها را آماده می‌کرد.

- ارغوان جان، امروز خودت اینجایی؟

- مگه من کم میام؟

ابرو بالا انداخت.

- نه عزیزم. فقط بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تو بیست‌وپنج سالته یا پنجاه‌وپنج.

خندیدم.

- مهری خانم، شروع نکنید.

- من چیزی نگفتم.

ولی نگاهش همه چیز را گفته بود.

مهری خانم از آن آدم‌هایی بود که لازم نبود چیزی بگوید تا بفهمی نگران توست.

بهای یک نام

پارت #سه

پشت پیشخوان، سارا داشت جعبه‌های شیرینی را مرتب می‌کرد.

تا من را دید، لبخند زد.

- ارغوان جون، اون سفارش‌های صبح رو آماده کردم. فقط مشتری همیشگی خیابون انقلاب گفت اگر از همون شیرینی‌های گردویی هفته قبل دارید، براش کنار بذاریم.

کیفم را روی صندلی گذاشتم.

- بگو فردا براش آماده می‌کنیم.

سارا سر تکان داد و دوباره مشغول چیدن جعبه‌ها شد.

چند لحظه نگاهش کردم.

دو سال بود که اینجا کار می‌کرد. اولش فقط برای فروش آمده بود، اما کم‌کم اسم بیشتر مشتری‌های قدیمی را از من بهتر یاد گرفته بود.

- سارا؟

- جانم؟

- اون دفتر سفارش‌های قدیمی کجاست؟

اشاره کرد به قفسه پشت سرش.

- همون که همیشه می‌گید دست نزنیم چون باباتون خودش نوشته؟

لبخند زدم.

- آره همون.

رفت سمت قفسه و دفتر را آورد.

- هنوزم نمی‌فهمم چرا اجازه نمی‌دید کسی اینا رو مرتب کنه.

دستم را روی جلد قدیمی دفتر کشیدم.

- چون بعضی چیزا لازم نیست مرتب بشن.

سارا چیزی نگفت.

شاید فهمید.

شاید هم نه.

ولی برای من این دفتر فقط چند صفحه کاغذ نبود.

پر بود از دست‌خط پدرم، از قیمت‌های قدیمی، از اسم مشتری‌هایی که بعضی‌هایشان دیگر حتی زنده نبودند.

صدای زنگ در بلند شد و مشتری جدیدی وارد شد.

سارا سریع رفت پشت پیشخوان.

- سلام، خوش اومدید.

من چند قدم عقب‌تر ایستادم و نگاه کردم.

به مغازه‌ای که پنج سال بود سعی می‌کردم فقط اداره‌اش نکنم؛ زنده نگهش دارم.

روی دیوار، عکس قدیمی پدر و پدربزرگم کنار هم بود.

و پایینش، تابلوی کوچکی که رویش نوشته شده بود:

«شیرینی‌سرای ماهرخ»

گاهی فکر می‌کردم همه این آدم‌ها فقط به یک مغازه قدیمی وابسته نیستند.

به یک اسم وابسته‌اند.

و من...

من نمی‌خواستم کسی باشم که آخرین نفر این اسم را خاموش می‌کند.

بهای یک نام

پارت #چهار

چند دقیقه‌ای همان‌جا ایستادم.

نگاهم روی رفت‌وآمد مشتری‌ها بود.

روی مردی که همیشه پنج‌شنبه‌ها برای همسرش شیرینی می‌خرید.

روی پیرزنی که هنوز بعد از سال‌ها می‌آمد و می‌گفت:

«طعم شیرینی‌های حاج رضا هنوز عوض نشده.»

همین جمله‌ها بودند که کار را برایم سخت می‌کردند.

اگر فقط یک مغازه بود، شاید راحت‌تر تصمیم می‌گرفتم.

اما نبود.

هر گوشه‌اش یک خاطره داشت.

صدای خنده‌های بابا وقتی پشت دخل می‌ایستاد.

دست‌هایش که همیشه کمی آرد روی آستینش می‌ماند.

و آن جمله‌ای که هر وقت از خستگی شکایت می‌کردم می‌گفت:

«ارغوان بابا، کاری که با عشق ساخته بشه، آدم رو خسته نمی‌کنه.»

آن موقع باورش نمی‌کردم.

حالا پنج سال بود داشتم امتحانش می‌کردم.

---

- دختر حاج رضا؟

برگشتم.

استاد کریم کنار در کارگاه ایستاده بود.

- بله؟

- اون سفارش جدید رو دیدم. تعدادش بالاست.

سر تکان دادم.

- آره. برای همین باید کیفیت همون قبلی بمونه.

استاد کریم لبخند کوچکی زد.

- می‌دونی مشکل تو چیه؟

اخم کردم.

- نه، ولی احتمالاً قراره بشنوم.

خندید.

- زیادی شبیه پدرت شدی.

چیزی نگفتم.

این جمله را زیاد می‌شنیدم.

گاهی خوشحالم می‌کرد.

گاهی هم سنگین‌ترین چیزی بود که می‌توانستند به من بگویند.

استاد کریم آرام‌تر ادامه داد:

- حاج رضا هم همین بود. حاضر نبود برای بیشتر فروختن، از چیزی که ساخته بود کم کنه.

نگاهم رفت سمت فرهای قدیمی.

- ولی زمان عوض شده استاد.

- آره.

مکث کرد.

- برای همین باید حواست باشه ماهرخ رو نگه داری، نه اینکه فقط ازش مراقبت کنی.

حرفش را کامل نفهمیدم.

یا شاید نمی‌خواستم بفهمم.

---

ظهر شده بود.

مهری خانم طبق عادت یک چای برایم ریخت و گذاشت کنار دستم.

- بخور، سرد شد دوباره می‌گی وقت نکردم.

لبخند زدم.

- شما هم مثل مامان حرف می‌زنید.

- چون یکی باید بهت یادآوری کنه که تو هم آدمی.

خندیدم.

- من خوبم مهری خانم.

همیشه همین جواب را می‌دادم.

آن‌قدر زیاد که دیگر خودم هم باورش کرده بودم.

مهری خانم چیزی نگفت.

فقط نگاهم کرد.

از آن نگاه‌هایی که انگار آدم را بیشتر از حرف‌هایش می‌شناسد.

من اما سرم را پایین انداختم و مشغول حساب‌ها شدم.

چون تا وقتی عددها روی کاغذ بودند، احساساتم فرصت حرف زدن نداشتند.

بهای یک نام

پارت #پنج

نزدیک عصر بود که صدای باز شدن در مغازه آمد.

بدون اینکه سرم را بلند کنم، گفتم:

- اگر برای خرید اومدی، مهری خانم اونجاست. من امروز فقط مسئول غر زدنم.

خنده‌ای که شنیدم باعث شد سرم را بالا بیاورم.

- هنوزم همون شوخی‌های بی‌مزه رو می‌کنی؟

لبخند زدم.

- حنا؟

کیفش را روی صندلی گذاشت.

- نه، روح سرگردانم.

خندیدم.

حنا از آن آدم‌هایی بود که لازم نبود برای دیدنش برنامه بریزم.

گاهی می‌آمد ماهرخ، می‌نشست کنار پیشخوان، چای می‌خورد و از همه چیز حرف می‌زد.

مثل همیشه.

انگار نه انگار پنج سال گذشته.

انگار هنوز همان دو دختر دبستانی بودیم که بعد از مدرسه می‌آمدیم پشت شیشه مغازه و سر اینکه کدام شیرینی خوشمزه تر است بحث می‌کردیم.

- چرا جواب پیامم رو ندادی؟

جعبه‌ای را که دستش بود روی میز گذاشت.

- مامانم فرستاده.

نگاهش کردم.

- باز چیزی درست کرده؟

- آره. و گفته به ارغوان بده، چون این دختره خودش یادش میره غذا بخوره.

اخم کردم.

- من غذا می‌خورم.

حنا ابرو بالا انداخت.

- ساعت چند؟

چیزی نگفتم.

خندید.

- دیدی؟

خواستم جواب بدهم که مشتری وارد شد.

حنا کنار رفت و گذاشت کارم را انجام بدهم.

این یکی از چیزهایی بود که دوست داشتم.

حنا هیچ‌وقت نمی‌خواست جای کسی را بگیرد.

فقط بلد بود کنار آدم بایستد.

وقتی مشتری رفت، نگاهی به اطراف انداخت.

- هنوز هم همه چیز همونه؟بابا یه دستی به سر اینجا بکش .

نگاهم سمت تابلو رفت.

- آره همونه و به نظرم خوبه .

- حتی این؟

به نوشته روی دیوار اشاره کرد.

«شیرینی‌سرای ماهرخ»

سر تکان دادم.

- بعضی چیزا نباید عوض بشن.

حنا چند ثانیه نگاهم کرد.

- بعضی چیزا هم باید عوض بشن، ارغوان.

لبخندم کمرنگ شد.

- شروع نکن.

- من چیزی نگفتم.

حنا از بچگی من را می‌شناخت.

قبل از اینکه بشم کسی که همه بهش تکیه می‌کنند.

قبل از اینکه یاد بگیرم همیشه بگم «من خوبم.»

بهای یک نام

پارت #شش

حنا چند دقیقه بعد رفت سمت ویترین.

مثل همیشه آرام آرام همه چیز را نگاه کرد.

- هنوزم اون شیرینی دارچینی رو دارید؟

لبخند زدم.

- خودت می‌دونی داریم.

- پس یکی برای من کنار بذار.

- تو اومدی اینجا منو ببینی یا شیرینی یخوری؟

شانه بالا انداخت.

- هر دو.

چیزی نگفتم.

چون می‌دانستم اگر حنا نمی‌آمد، احتمالاً بعضی روزها یادم می‌رفت آدم‌هایی هم هستند که فقط برای دیدنم می‌آیند.

---

بعد از رفتن حنا، دوباره برگشتم سر میز.

چند تا سفارش روی دفتر بود.

یکی برای یک مراسم کوچک.

یکی برای یک کافه.

یکی هم سفارش عمده‌ای که اگر خوب پیش می‌رفت، می‌توانست کمک بزرگی باشد.

اعداد را نگاه کردم.

همیشه همین‌جا بود که هیجانم تبدیل به نگرانی می‌شد.

چون هر تصمیمی در ماهرخ، فقط یک تصمیم کاری نبود.

پشت هر عدد، یک نفر بود.

چهار نفری که اینجا کار می‌کردند.

مامانی که منتظر هزینه عملش بود.

امیر که هنوز داشت راه خودش را پیدا می‌کرد.

و خودم که گاهی یادم می‌رفت من هم جزو این آدم‌ها هستم.

---

- دختر حاج رضا؟

صدای استاد کریم باعث شد سرم را بلند کنم.

- بله؟

- هنوز داری به اون مسابقه فکر می‌کنی؟

لبخند کوچکی زدم.

- از کجا فهمیدی؟

- از وقتی اومدی، سه بار اون برگه رو نگاه کردی.

خندیدم.

دقتش همیشه زیاد بود.

- می‌خوام یه جلسه کوچیک داشته باشیم.

چند دقیقه بعد، همه کنار هم ایستاده بودیم.

استاد کریم، مهری خانم و سارا.

دفتر مسابقه را روی میز گذاشتم.

- من ماهرخ رو برای مسابقه ثبت‌نام کردم.

سارا با تعجب نگاهم کرد.

- مسابقه بهترین شیرینی ایران؟

سر تکان دادم.

مهری خانم لبخند زد.

- چرا به ما نگفته بودی؟

- چون اول باید خودم مطمئن می‌شدم.

استاد کریم دستش را روی

شروع مطالعه رمان