پرگار

قسمت 99

رایگانفاطمه احمدی

درو که وا بذاری گرم مى شه

دیگه از آبروم چیزی نمونده

همین ته موندشم باید بریزی

آهای کوهی که پشت من نموندی

تو روی دوشمم باشی عزیزی

ببین توو زندگیم انقد دویدم

دیگه جون زمین خوردن ندارم

نه اینکه زندگی جذاب باشه

فقط حوصله ی مردن ندارم

با اینکه ترانه ای غمگین خوانده بود اما صدای همراز در هر صورت به او آرامش می داد.

دکلمه اش که تمام شد یاحا زمزمه کرد: خوب بخوابی راز. شب بخیر.

تماس قطع شد و همراز نفسش را بیرون داده بود.

مانند گذشته او را راز خطاب کرده بود.

موهای کوتاهش که اندکی بلند شده بودند را کنار زد. امروز چه روز عجیب و غریبی برایش بود...

* * *

- تو خبر نداری چی کارمون داره؟

یاحا شانه ای بالا انداخت. چندان بی خبر هم نبود.

- احتمالا به چیز جدیدی رسیدند.

صبح امروز بود که از آگاهی با همراز تماس گرفته بودند و از او خواستند که به آنجا بیاید و او هم یاحا را در جریان گذاشت و یاحا نیز بی توجه به مخالفت های همراز او را همراهی اش کرده بود.

گوشی هایشان را تحویل دادند و وارد آگاهی شدند و هم گام با یک دیگر راه اتاق بازپرس پرونده را پیش گرفتند.

با تعارف سرگرد، همراز روی یکی از صندلی ها نشست و یاحا نیز کنارش جای گرفت.

سرگرد نگاهی به چهره های منتظر آن دو کرد و بدون مقدمه چینی سر اصل مطلب رفت.

- خانوم رادفر میشه یه بار دیگه موضوع ارتباطتون با آقای هیراد ستوده و دلیل جدایی تون رو تعریف کنید.

همراز کلافه نفسی گرفت. خسته شده بود از بس که از این موضوع صحبت کرده بود و خاطراتش با هیراد و حرف های تلخش و جدایی شان را باید یادآوری می کرد.

یاحا که مثل همیشه خوب حالش را درک کرده بود گفت: لازمه بازم تکرار اون ماجرا؟ چون یادآوری شون باعث آزرده خاطر شدن ایشون میشه.

سری تکان داد.

- بله، متوجهم. اما لازمه که یه بار دیگه توضیح بدن.

همراز نگاهی به چشمان نگران یاحا انداخت و پلکی زد به این معنا که حالش خوب است و دلیلی برای نگرانی نیست و سپس شروع به زدن همان حرف های تکراری کرد. از نامزدی و عقدش با هیراد، شک بردن پدرش به هیراد و سپس هم جدایی شان.

حرف هایش که تمام شد سرگرد پرسید: درباره ی خانواده ی مرحوم هیراد ستوده بگین.

- پدر و مادر هیراد آدم های خوب و با شخصیتی بودند و من هیچ وقت ازشون بدی یا بی احترامی ندیدم اما انگار که اونا از این اتفاقات خبر داشتند چون که وقتی ما تصمیم به طلاق گرفتیم هیچ کدومشون چیزی نگفتند و واکنشی نشون ندادند. یا شایدم از کار هیراد با خبر بودند.

لحظه ای مکث کرد و اولین شوک را به همراز وارد کرد: این رفتارشون طبیعی بوده، چون که اون دو نفر پدر و مادر واقعی هیراد نبودند.

چشمان همراز گرد شد.

- یعنی چی؟

- آقای ستوده و همسرشون، یه پسر داشتند به اسم هیراد که تو بچگی گم میشه و پیداش هم نمی کنند. خیلی ها گفتند که اون بچه مرده اما اونا هیچ وقت باورشون نمیشه و شناسنامه اش رو نگه می دارند و همسر مرحوم شما اتفاقی با اون ها آشنا میشه و موضوع رو متوجه میشه و از تشابه اسم کوچیک خودش و اون پسر سواستفاده می کنه و با جعل عکس خودش، خودش رو فرزند اونا معرفی می کنه.

همراز مبهوت ماند: آخه هیراد بهم گفت وقتی اومده کارخونه این تصمیم رو گرفته پس این طور که شما میگین یعنی از خیلی قبل پیش برنامه ریزی شده.

سری به نشانه ی تأیید تکان داد.

- بله، حرف شما درسته و پای کس دیگه ای در میون بوده که به زودی متوجهش خواهیم شد.

لحظه ای مکث کرد و شوک دوم را به همرازی که هنوز هم مبهوت بود وارد کرد: نقشه ی کشوندن شما توی اون شب به اون بیابون توسط هیراد کشیده شده بود و با همکاری آقای کاوه سعادت و آقای کیهان منصوری به انجام رسید و همسر شما...

پس از کمی مکث افزود: برادر آقای کیهان منصوری هستند.

چشمان همراز از این گردتر نمی‌شد. ارتباط بین آن دو را فهمیده بود اما فکر نمی کرد آن ها با هم نسبتی داشته باشند و هیراد حتی در مورد خانواده اش نیز به او دروغ گفته باشد.

صدای آرام و نگران یاحا گوشش را پر کرد: همراز؟ خوبی؟

همین لحن آرام و گرم، همین نگرانی هایی که دور بود از فریب کاری او را به خودش آورد و برایش سری تکان داد و پرسید: خانواده ی هیراد پس کی ان؟ اونا هم از موضوع خبر داشتند؟ اصلا برای چی هیراد چنین کاری کرده و خانواده ی واقعیش رو مخفی کرده؟ هدفش چی بوده؟

- خانواده ی هیراد شهرستان زندگی می کنند و طبق تعریف های خودتون که چند روز نبود و بعدشم گقته بود که رفیقش فوت کرده اما اون فرد مادرش بود و نمی تونسته اینو به شما بگه.

دست همراز روی دهانش نشست. دیده بود که هیراد چه قدر به هم ریخته و غمگین شده است و چنین چیزی را هیچ وقت تصور نمی کرد.

خودش ادامه داد: پدرش و خواهرش الان به خاطر تکمیل پرونده و تحویل جنازه ی هیراد به تهران اومدند. پدرش هم می خواست با شما حرف بزنه و ازتون به خاطر این جریان ها عذرخواهی کنه. خبر نداشته از موضوع و وقتی که متوجه شد خیلی به هم ریخت و ناراحت شد.

بینشان سکوت حکمفرما شد و همراز هنوز در شوک این اتفاقات پی در پی عجیب و حزن انگیز بود.

با گرفتن لیوان یک بار مصرف آب جلویش به خودش آمد و باز هم یاحا بود که نگران نگاهش می کرد.

- بخور، یه کم آروم باش.

لیوان را از دستش گرفت و سرگرد گفت: الان میگم بیاد داخل.

سپس دستش سمت گوشی تلفن رفت و کوتاه گفت: به آقای منصوری بگو بیان داخل.

* * *

خیره به قطرات بارانی بود که خودشان را به شیشه می کوبیدند.

هر دو سکوت کرده بودند. همراز هنوز در شوک این اتفاقات بود و یاحا نمی دانست چه باید بگوید، خودش به یک نتیجه هایی رسیده بود و حدس هایش را با پلیس در میان گذاشته بود و آنها نیز به این نتایج رسیدند.